تبليغاتX
روزانه

تا چندی پیش هر کس از "دشمن" و "دشمنی دشمن" حرف میزد، مستقل از اینکه چه کسی بود و چه جایگاهی داشت، با احتمال بالایی متهم به "داشتن توهم توطئه" میشد. جبهه ی حق در مقابل سعی وافری داشت تا شیطنت دشمن را پیش چشم این اتهام زنان و توده ی مردم بصورت مستند و عینی تصویر کند. تا حدودی موفق شد و البته استراتژیست های جبهه ی مقابل هم دستورالعمل جدیدی از مولا و سرورشان "شیطان رجیم" که هزاران سال تجربه در آدم شناسی دارد گرفتند و داستان اینطور شد که «آقا! دشمن یعنی چه؟ همه چیز به منافع برمیگردد. یک جاهایی منافع ما با برخی قدرتها تعارض دارد، یک جاهایی هم تعارضی وجود ندارد. پس چیزی را به دشمنی برنگردانید، دشمنی کردن اصلا محال است!... همه مشغول پیگیری منافعشان هستند و از آنجا که گاهی منافع ما انسان ها با هم تعارض میکند، درگیری به وجود می آید وگرنه هیچکس آنقدر بیکار نیست که وقتش را تلف دشمنی کردن با همنوع خود بکند»

همانطور که پر واضح است، این استدلال نسبتا جدید دوگانه ی "دوست/دشمن" را براحتی به چیزی شبیه "هم منافع/غیر هم منافع" تبدیل میکند و در نتیجه ما اولا حق نخواهیم داشت هیچ کشوری را "تماما دشمن" قلمداد کنیم، ثانیا حق نخواهیم داشت کسی را بخاطر "درنظر نگرفتن دشمنی ها" تخطئه کنیم. و به همین راحتی منطق های مهم و قرآنی چون "مستضعف/مستکبر" و یا "عدوالله/عدوکم" از دور خارج میشوند.

امیرالمومنین (ع) میفرمایند: «مَنْ‏ نَامَ‏ عَنْ‏ عَدُوِّهِ أَنْبَهَتْهُ الْمَكَايِدُ» / هرکس بخوابد از دشمن خود، دسیسه ها و مکرهای دشمنش او را بیدار خواهد کرد /
شرح آقا جمال خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم جلد 5 صفحه 344

به نظر من اعلب کسانی که قصد دارند شرایط را برای مسلمانان به گونه ای تصویر و تفسیر کنند که از خلال آن تصویر، یک مسلمان احساس کند در این دنیای امروز دوستانش او را کفایت میکنند و نباید به دشمنانش و کید دشمنانش مشغول شود و مثلا سعی کند "تنش زدایی" کند با دشمنانش(!)، اغلب این نداها و قریب به اتفاق این دعوت ها دعوت به "خوابیدن از دشمن" است... اینکه «فلان کشور بدنبال "منافع خودش" است»، به نظر من کادوپیچ شده ی همان «توهم توطئه نداشته باش» است و همان دعوت به خوابیدن از دشمن است. البته مردم ما تا حدود قابل قبولی نشان داده اند که برای این منطق های غیرقرآنی و مساله دار چندان تره ای خرد نمیکنند اما به نظر من خیلی مهم است که ما مراقب طبقه ی اهل فکر جامعه مان باشیم تا از منطق قرآن و اهل بیت در حراست همیشگی از وضع دشمن و اطوار دشمنی های او دور نشود. روشنفکران ما باید مراقبت شوند تا دشمنی های دشمن را اولا خوب ببینند و بفهمند، ثانیا با احاله دادن دشمنی کردن های دشمن به چیزهایی از قبیل "دنبال کردن منافع"، ذهن و فکر جامعه و جوانان را از مفاهیم مهم و قرآنی چون "وجود و شیطنت دشمن" منحرف نکنند. به نظر من اگر جریانی تصمیم بگیرد در سیاست خارجی خود، دشمن و دشمنی های دشمن را کمرنگ بگیرد، این جریان نباید تریبون های مهمی در دست داشته باشد چرا که فهم نادرست و غیرقرآنی و غیر اهل بیتی این جریان میتواند بذرهای "دشمن نوازی" را در دل جوانان ما بکارد.

ما معتقدیم «دشمن وجود دارد» و «ایرانیان مسلمان و مسئول، دشمنی را با تمام وجود حس میکنند»، و البته معتقدیم که دشمن، هدفش "هدم و نابودی همه ی اسلام" است و کسی که دشمن و دشمنی های او را درک نمیکند، به دردی از دردهای جامعه ی ما نمیخورد، هرچند ممکن است به درد دشمنان کشور ما بخورد...

پای چند جرعه از دریای منطق امام روح الله (ره) بنشینیم:

روحانيت بايد زجر ببيند، هتك شود؛ اين لباس در خور سوختن است! در بيست و چند سال قبل به دست عمال انگليس، دشمن سابقه دار اسلام و شرق، چه اهانتها و زجرها و شكنجه‏ها كه ديدند. جوانها از سالخورده‏ها بپرسند. امروز به دست عمال ديگران بايد اهانت شوند و شكنجه ببينند. خداوند قهار كافى است‏...
امام خمینی (ره) / صحیفه نور / جلد 1 / صفحه 181

و ملت ما بلكه ملتهاى اسلامى و مستضعفان جهان مفتخرند به اينكه دشمنان آنان كه دشمنان خداى بزرگ و قرآن كريم و اسلام عزيزند، درندگانى هستند كه از هيچ جنايت و خيانتى براى مقاصد شوم جنايتكارانه خود دست نمى‏كشند و براى رسيدن به رياست و مطامع پست خود دوست و دشمن را نمى‏شناسند. و در رأس آنان امريكا اين تروريست بالذات دولتى است كه سرتاسر جهان را به آتش كشيده و هم پيمان او صهيونيست جهانى است كه براى رسيدن به مطامع خود جناياتى مرتكب مى‏شود كه قلمها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند...
وصيتنامه سياسى-الهى امام خمينى(س) / متن، صفحه 9

ما بايد مدافع افرادى باشيم كه منافقين سرهاشان را در مقابل زنان و فرزندانشان در سر سفره افطار گوش تا گوش بريدند. ما بايد دشمن سرسخت كسانى باشيم كه پرونده‏هاى همكارى آنان با امريكا از لانه جاسوسى بيرون آمد. ما بايد تمام عشقمان به خدا باشد نه تاريخ.
امام خمینی (ره) / صحیفه نور / جلد 21 / صفحه 326

...ما نبايد حساب كنيم كه جنگ تمام شده است، ما بايد حساب كنيم كه در حال جنگيم، براى اينكه، دشمن ما- چه دشمنهاى بزرگ از قبيل امريكا و شوروى و چه آنهايى كه اذناب آنها هستند از قبيل صدام و امثال اينها- اينها چون با اسلام مخالف هستند و ديدند كه اسلام امروز در دنيا يك قدرت بزرگى شده است در مقابل آنها، از اين جهت، آنها دائماً مشغول نقشه‏كشى هستند، و ما نبايد از اين مسأله غفلت كنيم. هم بايد مردم مهيا باشند.قواى مسلح مهيا باشند. مردمى كه بايد به جبهه بروند و جبهه‏ها را پر كنند. تعقيب كنند اين مطلب را و سستى نكنند. دشمن ما دشمنى است كه با نقشه كار مى‏كند. الآن ممكن است كه در ايران منتشر كنند كه خوب، ديگر مسأله تمام شد و چه شد و مردم را سست كنند و حال اينكه مسأله تمام نشده است، اينها هميشه دنبال اين هستند كه كارهاى خودشان را انجام بدهند و لو به دست ملتها يا دولتها. در ايران چون نمى‏توانند اين كار را بكنند، نه ملت با آنهاست نه دولت، از اين جهت، يك راههاى ديگرى كه‏ دارند دنبال مى‏كنند. 
امام خمینی (ره) / صحیفه نور / جلد 21 / صفحه 116


برچسب‌ها: دشمن, دشمنی, توطئه, نقشه, امام, منافع
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391   توسط  محمد حسین اميني  | 

در گیر و دار این ماجرای "هدفمند کردن یارانه ها" حرف های بعضا جالبی زده میشد و میشود. فی المثل عده ای اینطور فکر میکنند که مجموع یارانه ی پرداختی باید به تساوی در میان مردم ایران تقسیم شود، یعنی فلسفه ی «بیشتر گرفتن از پولدارها» و «بیشتر پرداخت کردن به ندارها» را درست و صحیح نمیدانند. منظورشان فی الجمله این است که اگر از منبع فروش نفت یا گران شدن نهاده های انرژی عوایدی نصیب دولت شود، او حق ندارد در تقسیم این عواید میان آحاد مردم ایران تفاوتی قائل بشود. آنکسی که با ماهی 400 هزار تومان زندگی را به سختی میگذراند حقش از این دارایی ملّی همانند کسی است که با ماهی 4 میلیون تومان زندگی میکند. البته من اصلا قصد ندارم وارد این قصه بشوم که حق با کدام گروه است: آنها که معتقد به "سهم مساوی" هستند یا آنها که معتقد به "سهم غیرمساوی" و "بهره مندی بیشتر برای ندارها" هستند...

در این میانه، چیزی که برای من جالب به نظر می آید سخنی است از امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع) که به تازگی شنیده ام:

الامام علی علیه السلام: انّ اللهَ سُبحانه فَرَض فی اموال الاغنیاء اَقواتُ الفقراء فما جاعَ فقیرٌ الّا بما منع به غنیٌ والله تعالی سائلهم عن ذلک | ترجمه: امام علی (ع): خداوند سبحان خوراک تهیدستان را در اموال توانگران قرار داده است. پس هیچ تهی دستی گرسنه نماند مگر به سبب اینکه ثروتمندی از حق او بهره مند شده است. و خدای بزرگ در این باره از او بازخواست میکند. | نهج البلاغه حکمت 328

خیلی به نظرم جالب آمد که از منظر علی (ع)، فقرا و گرسنگان در همین اموال و دارایی های قطعی افراد غنی و دارا هم سهم دارند که اگر فقیر و گرسنه بمانند، آن سهم قطعا داده نشده است، آنوقت ما بر سر موضوع خیلی ساده ای مثل "اختصاص یارانه و کمک بیشتر به ندارها" هنوز بر سر و صورت همدیگر میکوبیم!... فقرایی که طبق نظر علی (ع) همین الان بدون هیچ احراز صلاحیتی در اموال مان سهم مشخص دارند را در هنگام تقسیم یارانه ها نمیتوانیم ببینیم. خیلی سختمان میشود که آنها یارانه بیشتری از ما دریافت کنند. یکی نیست یادآوری کند که اصلا از یارانه ها هم که بگذریم، همینکه عده ای فقیر و تنگدست هستند، جامعه ی دارایان نسبت به ارزاق آنها (حداقل نیازمندی های انسانی آنها) مسئول است...


برچسب‌ها: یارانه, هدفمندسازی, فقرا, اغنیا, رزق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391   توسط  محمد حسین اميني  | 

جریاناتی در اجتماع اسلامی ما هستند که نقش خودشان را بطور عمده و اصلی روی "اشکال گرفتن از اوضاع" تعریف کرده اند و پسندیده اند. یعنی همت اصلی شان "اشکال گرفتن" است، حالا در فرع این اشکال گرفتن هم کارهایی انجام میدهند اما به هر حال همت اصلی شان را انتقاد میدانند و بس. البته آنها فقط موفق شده اند اسم کار خودشان را "نقد" بگذارند چرا که نقد یعنی بررسی نقاط مثبت و منفی. به تعبیر یکی از بزرگان، نقد "بدون ذکر نکات مثبت" نقد نیست بلکه عیبجویی است. از طرفی تقدیس و تنزیه و طبیعی جلوه دادن مساله ی "اشکال کردن" در لایه های اندیشگانی جامعه مان هم نفوذ داشته است. خوب خاطرم هست که جناب آقای مصطفی ملکیان از اساتید به نام کشور در حوزه های فلسفه و کلام و روانشناسی در خلال دوره ی مطالعاتی "جاودانگی" شان بخصوص به این مساله وارد شدند و از جمله و به نحو قریب به مضمون گفتند که «نباید به افرادی که فقط نقد میکنند اشکالی وارد کرد چرا که همین که آنها با نهایت دقت و کمال لطف، ایرادها را نشان میدهند و چاه های پیش رو را تذکر میدهند، منتشان را بر سر ما میگذارند و دیگر لازم نیست به آنها تذکر بدهیم که در قبال هر چیزی که نقدش میکنند و ردش میکنند، چیز بدیلی هم معرفی کنند.» از زاویه ی فکری مشخص من با استاد ملکیان که بگذریم، میشود از خلال همین گفتار ایشان متوجه شد که بخشی از اندیشه ورزان جامعه ی ما برای نفس "اشکال کردن" و "عیبجویی کردن" ارزش قائلند. امروز اتفاقا مواجه شدم با سخنی از حضرت امام خمینی (ره) در ردّ خصلت "دائما اشکال کردن":

«این مسلّم است هر قدمی که دنیا برای آدم بر می دارد، انسان عقب می گیرد. آنهایی که در کاخهای بسیار مجلل زندگی می کنند، نگرانیشان بیشتر از آنی است که درویش اند و در محله ها زندگی می کنند. پس ما از این جهت هم شکرگزار هستیم که ما را در لباس درویشها درآورده است - نه درویش به معنای اصطلاحی، درویش واقعی - و ما خدمت به خدا و خدمت به خلق خدا را وظیفه خودمان می دانیم و مشکلات را هم ان شاء الله، پشت سر می گذاریم و همان طوری که تاکنون ایستادگی کرده ایم، همه ایستادگی کردند در مقابل همه مشکلات، از این به بعد هم بین همه مشکلات ایستادگی خواهند کرد. و من دعا می کنم که خداوند به شما توفیق بدهد.و اشخاصی که خارج ایستاده اند و اشکال می کنند، از باب اینکه خودشان در گود نیستند، اشکال کردن یک چیز آسانی است. اما حل اشکال مشکل است. خوب، البته اشخاصی خارج نشسته اند، می گویند: چرا چه شد؟ چرا نشد؟ چرا باید بشود؟ چرا فلان کار باید بشود؟ باید بکنند. لکن وارد نیستند ببینند که مشکلات چی است. در یک همچو زمانی که دولت و ایران مبتلای به همه گرفتاریهایی که می بینید هستند و همه دولتها، همه جهان به استثنای ملتهایشان در صدد محو جمهوری اسلامی هستند؛ یعنی، در صدد محو اسلام هستند، در عین حال، خدای تبارک و تعالی تأیید کرده است و ما استقامت کردیم، مقاومت کردیم، بعدها هم خواهیم کرد، ان شاء الله.»
صحیفه امام / جلد 20 / صفحه 367

جالب است که بخصوص از بعد از حوادث سال 88، جریان تجدیدنظرطلب که "اصلاح طلب" هم نامیده میشود، خودش را حامی واقعی خط امام (ره) جلوه داد و همچنان هم مشغول همین کار است، غافل از اینکه حضرت امام (ره) با کسانی که به هر دلیل خارج از گود بنشینند و شغلشان بشود "اشکال کردن" به سراپای این نظام، مشخصا زاویه ی فکری دارند... 

به نظر من، دو نکته نباید مغفول بماند: اول اینکه نقد صحیح یعنی ذکر نقاط منفی و مثبت در کنار هم. دوم اینکه نقاد موظف است "آستین بالا زدن" و "آماده ی کمک بودن" خود را اثبات کند.
در واقع ما به دو شرط حتی حاضریم به منتقدان تریبون بدهیم!
1- نقد مربوطه مجموعه ای باشد از نقاط مثبت و منفی
2- فرد نقاد به غیر از نقد کردن حاضر شده باشد که مسئولیتی را ولو محدود به عهده داشته باشد و خودانتقادی را هم تاحدودی بلد باشد...

خداوند از عمر کم برکت "فقط اشکال کنندگان" بکاهد و بر عمر اینچنین منتقدانی بیفزاید! 
آمین!


برچسب‌ها: اشکال, نقد, عیبجویی, امام, ملکیان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391   توسط  محمد حسین اميني  | 

دشمنان انقلاب گاهی حرف های جالبی میزنند. فی المثل با مقایسه ی عجیبی میان وضع ایران اسلامی و رژیم های استبدادی مبتنی بر کمونیسم استدلال میکنند که «دیکتاتور ها دشمن میسازند و به بهانه ی مقابله با دشمن، آزادی های مردم را از آنها میگیرند»... این استدلال نه چندان جدید، حداقل واجد 2 اشکال مهم است: اول اینکه استدلال کننده ی محترم از این گزاره که «دیکتاتور ها دشمن میسازند»، قصد دارد ادعا کند که «هرکس دشمن میسازد، دیکتاتور است»... حال آنکه میشود تصور کرد که کسی دشمن بسازد ولی دیکناتور هم نباشد یا حداقل به نظر نیاید. خود این آقایان، ایالات متحده را مهد دموکراسی میدانند و همین ایالات متحده بیشترین حجم تبلیغات در مورد دشمنانش را در سراسر جهان مدیریت میکند و این دوستان هیچگاه ایالات متحده را به این دلیل که علیه القاعده و ایران و حزب الله و حماس تبلیغات گسترده میکند به «دشمن سازی» متهم نمیکنند. پس اولا هرکس دشمن میسازد لزوما دیکتاتور نیست!... اشکال دوم این استدلال این است که استدلال کننده ی محترم تصور میکند که دیکتاتوری یعنی ایجاد مانع در برابر "همه ی آزادی ها"! حال آنکه هیچ دیکتاتوری با همه ی انواع آزادی در نمی افتد که اگر بیفتد، عمرش به پایان میرسد!... اکثر دیکتاتورها، بخشی از آزادی ها را میگیرند و بخشی دیگر را وامیگذارند. همانطور که اکثر دموکراسی ها در قبال مواردی که به رای مردم رجوع میکنند، در مواردی هم سعی میکنند رای مردم را با تبلیغات فریبنده تغییر بدهند و به نوعی دموکراسی هدایت شده (مثل دموکراسی لیبرال) داشته باشند که چندان خطری را متوجه اصل و اساس نظامات سیاسی نمیکند بلکه آدم ها هستند که بجای مسلک ها عوض میشوند. یک مشکل دیگری هم در این استدلال به نظرم میرسد و آن اینکه پیرامون مفهوم دیکتاتوری در این استدلال ارزشداوری کاملا منفی شده است، حال آنکه دیکتاتوری به منزله ی "بکن نکن های قانونی"، در  همه ی دنیا شایع است. (و ارزشداوری منفی هم نمیشود) بعنوان نمونه، قوانین رانندگی در سراسر جهان استاندارد هستند و لااقل این اندازه میدانیم که هیچ حکومتی از مردمش بابت پذیرش یا عدم پذیرش فلان قانون رانندگی نظرخواهی نمیکند. و این یعنی ما فی الجمله پذیرفته ایم که برخی "بکن نکن ها" بدیهی است و نمیشود آنها را عوض کرد. لذا دیکتاتوری یک مفهوم سیاه نیست بلکه یک مفهوم خاکستری است. بعلاوه تکلیف یک معنای دیگر هم مبهم باقی گذاشته شده است و آن اینکه اگر مردمی یا ملتی به نحو کاملا ارادی و اختیاری و بدون هیچ جبری، کسی از میان خودشان را حاکم بر سرنوشتشان کنند، و فی المثل تصمیم بگیرند که آن فرد مادام که زنده است اختیاردارشان باشد، مستقل از اینکه آن فرد کیست و چه ویژگی هایی دارد، آیا میتوان روی حکومت چنین فردی هم برچسب دیکتاتوری زد؟ یعنی به زبان خیلی خودمانی، اگر ملتی دموکراسی محض مورد ادعای غرب را نخواهد، آیا ما حق داریم مجبورش کنیم که آنرا بخواهد؟ تازه فرض کردم که "دموکراسی محض" اساسا وجود دارد، حال آنکه برخی معتقدند دموکراسی غیرمقید اصلا وجود ندارد! خلاصه، ما اگر نخواهیم نظر بدهیم، یعنی مایل باشیم فلان آقا با بهمان ویژگی هایی که دارد، به جای ما تصمیم بگیرد و عمل بکند، آیا حق داریم این تصمیم مان را عملی کنیم یا مجبوریم به دیکتاتوری مخفی و خطرناک جهانی گردن بنهیم و بپذیریم که مثلا حاکممان باید 4 سال یکبار عوض شود؟... چرا حامیان ظاهری دمرکراسی نباید به ما حق بدهند که حاکم مادام العمر و مادام الشرایط خودمان را داشته باشیم؟


برچسب‌ها: دموکراسی, دیکتاتوری, آزادی, دشمن
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391   توسط  محمد حسین اميني  | 
امروز خدای کعبه توفیق داد و دو روایت از امیرالمومنین، علی بن ابیطالب (ع) به چشمم خورد که به نظرم یکی از یکی جالب تر هستند. در روایت اول، یک مهار اخلاقی خیلی جالب به دست داده شده است. یعنی علی (ع) با این گفتار نغز، ابزار خیلی مناسبی داده اند به دست آدمیانی که ممکن است دچار کبر یا عجب شوند. حضرت امیر (ع) میفرمایند: «مَن اَعجَبَهُ قَولُهُ فَقَد غَرَبَ عَقلُهُ» «کسی که گفتارش او را خوش آید، هرآینه خردش غروب کرده است»

یعنی ای بشر! ای محمدحسین! برای "خوب سخن گفتن" و "سخنِ خوب" گفتن تلاش بکن، اما بدان که اگر همه ی تلاشت را هم بکنی اما در نهایت این اندازه نفهمی که «نباید از خودت راضی و ممنون باشی»، همه ی آن تلاش هایی که کردی به جای خود، اما مشخص شده است که عقل درست و حسابی نداشته ای و نداری!

و اما در روایت دوم که به شدت برای من جالب بود، امیرالمومنین (ع) یکی از شقوق "عدم عقلانیت در گفتار" را بر دیگر شقوق آن مشخصا تقدم میدهند. یعنی خلاصه میفرمایند که یک نوعی از سخن گفتن غیر عاقلانه هست که از انواع دیگر آن بدتر است:
«شَرّ القَولِ ما نَقَضَ بَعضُهُ بَعضاً» «بدترین سخن، سخنی است که قسمتی از آن قسمت دیگرش را تقض کند»2

یعنی ای انسان! ای محمدحسین! یا پیشتر روی همه ی سخنی که میخواهی بگویی فکر کن و آن را از تناقض پیرایش کن، یا اگر مشغول سخن رانی های نه چندان فکر شده هستی، حواست را جمع کن که سخنانت اگر بهره ی چندانی نمیرسانند و اوقاتت را تلف میکنند، حداقل از گروه "بدترین سخنان" نباشند و بخشی از آنها بخشی دیگر را نقض نکنند! انصافا هم صورت خیلی ناخوشی دارد وقتی انسان در یک ربع حرف زدنش دو حرف متناقض بزند! البته شاید در نگاه اول فرد مرتکب چنین کاری را دیوانه بپنداریم، اما تا آنجا که من میدانم تناقض را هم انواعی است که اگر احصاء شان کنیم، شاید متوجه شویم که اتفاقا ما هم مرتکب این "بدترین نوع سخن رانی" میشویم و احتمالا نمیدانیم! مثل تناقضات نسب شناسي، تناقضات زماني، تناقضات تاريخي، تناقضات نسخه اي، تناقضات داخلي، تناقضات ترجمه ای، تناقضات علمي، تناقضات حقوقي و...


پانوشت ها:

1- غررالحکم، 8382

2- غررالحکم، 5703

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391   توسط  محمد حسین اميني  | 


"قلاده های طلا" به نظرم فیلم نسبتا خوش ساختی بود. نگاه نویسنده و کارگردان به مقوله ی امنیت یک نگاه تقریبا فراجناحی بود. این گزاره مطرح شد که نفوذ در دستگاه اطلاعاتی و امنیتی کشور غیرممکن نیست. این گزاره مطرح شد که میشود یک پردازه ی نفوذ را به یک فرصت برای زدن ضربه ی اطلاعاتی به دشمن تبدیل کرد و لزومی ندارد یک جاسوس را بلافاصله حذف و فی المثل اعدام کنیم. اینکه دشمن چطور میتواند از ظرفیت های داخلی نظام (مثلا فرمانده ی انتظامی ای که فرزندی در خارج از کشور دارد) در پازل ضدامنیتی و اطلاعاتی خود استفاده کند، بخوبی تصویر شده بود. کمی حرکت از جنبه ی سیاسی قضایای سال 88 به جنبه های امنیتی آن و در نتیجه شکل گیری نوع دیگری از تصاویر ذهنی در اندیشه ی مخاطبان، به نظر من توانست به درک بهتر چرایی برخی از حوادث سال 88 کمک کند. نوآوری هم در فیلم وجود داشت. اولین بار فضایی با عنوان فضای داخل وزارت اطلاعات نمایش داده میشد. رصد حوادث کشور از منظر امنیتی تصویر شده بود. اولین بار نشان داده میشود که در داخل وزارت اطلاعات و میان کارشناسان امنیتی نیز اختلاف نظر و جر و بحث پیش می آید. اولین کاراکتر امنیتی فیلم که ورود به ساختمان و ساختار وزارت اطلاعات را پیش چشم مخاطب میکشید اتفاقا برساخته ی پاک و منزهی در داستان نبود. داستان غمبار حوزه ی 117 محمد امین (ص) را - که بعدا به نینوا تغییر نام داد - از این حیث که فیلم برداری دقیقا در محل حوزه بود، خیلی طبیعی به تصویر میکشید. البته بسیجی ها را میتوانست بهتر در بیاورد. دیالوگ های بسیجی های گرفتار شده در صحنه را میتوانست بهتر در بیاورد. حضور نیروهای یگان ویژه و نحوه ی عملکرد آنها در ماجرای حوزه ی 117 را میتوانست بهتر دربیاورد. قابل تامل بود که کلیپ کوتاه و بسیار عجیب اظهارنظر همسر آقای رفسنجانی در صبح روز انتخابات دهم ریاست جمهوری در این فیلم اکران عمومی شد. خوب بود نماز جمعه ی 23 تیرماه آقای هاشمی را هم پوشش میداد. یک نقد مفهومی خیلی مهم "عدم پرداختن به مساله ی کهریزک" بود که به هر حال مقام معظم رهبری (حفظه الله) آنچه در کهریزک رخ داد را "جنایت" نامیدند. میشد به کوی دانشگاه و مجتمع سبحان هم پرداخت که این اتفاق نیفتاده بود. میشد کمی روی برخی بندهای بیانیه های آقای موسوی مانور داد، البته جای تشکرش باقیست که کلیپ حمایت منافق گونه ی او از ولایت فقیه در فیلم پخش شد، و البته اظهارنظر مشعشع همسر ایشان (نظریه ی داماد لرستان!) که از بی بی سی فارسی پخش شده بود، در فیلم طرح شد. حوب بود "دروغ تجاوز" را نیز در کنار "دروغ تقلب" اندکی مورد توجه قرار میدادند و از قضا روی نامه ی شگفت آور آقای کروبی به آقای رفسنجانی پیرامون رخ دادن تجاوز در بازداشتگاه ها مانور داده میشد چرا که نظام در ماجرای آن نامه بسیار مظلوم واقع شد و حتی امثال آقای کروبی وضع زندانهای نظام را بدتر از زندانهای ساواک ارزیابی کردند، حال آنکه آن روزها هنوز تارنماهای شخصی این آقایان فیلتر نشده بود! خوب بود ماجرای بمب گذاری در هواپیمای حامل سید محمد خاتمی که سبب طرح نام او در فیلم شده بود، در ادامه با طرح بیانیه ی معروف خاتمی در مورد لزوم برگزاری رفراندوم، همچنین طرح بیانیه ی مجمع روحانیون مبارز برای برگزاری تجمع 30 خرداد (یک روز پس از خطبه های حضرت آقا) بخش های دیگری از نقش او و تشکل مطبوعش در حوادث سال 88 به تصویر کشیده میشد. 

خوب بود مواضع قاطع، قانونی و مهارکننده  ی رهبری در فاصله ی تیرماه تا شهریور ماه 88 ، و از جمله دیدار ایشان با میرحسین موسوی (فردای انتخابات) و دیدار ایشان با نمایندگان کاندیداها و تعیین هیئت های چندگانه ی حل و فصل قضایا توسط ایشان، و تمدید مهلت اعتراض ها و تذکر ایشان به عدم اردوکشی خیابانی و یادآوری خطرات این رویه ها توسط ایشان بیشتر دیده میشد. خوب بود در میان رسانه های خارجی مطرح شده در فیلم، اشاره ای هم به "تارنمای فارسی زبان وزارت خارجه اسرائیل" میشد که در ایام فتنه ی 88 کار را به جایی رسانید که از جمله در روز عاشورا، بعنوان یک رسانه ی رسمی صهیونیستی تیتر درشت خود را «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» قرار داد(!) و از سبزها دعوت کرد تا با جمهوری اسلامی بعنوان "یزید زمان" بجنگند!! 

خوب بود اقتدار یگان ویژه بیشتر دیده میشد و در کنار این نمایش اقتدار، البته این هم نشان داده میشد که عده ای از نیروهای این یگان هم در صحنه هایی به نحوی خودسرانه، تندتر از "آنچه که باید" رفتند و در نتیجه حقوقی هم از مردم ضایع شد. (فی المثل شکستن شیشه های ماشین هایی که پارک هستند و...) خوب بود آقای طالبی به حوادث 13 آبان و روز قدس و عاشورا هم نزدیک میشدند. خوب بود عملکرد "جرس" و "کلمه" و "ندای سبز آزادی" را هم حداقل «در حال مانیتور شدن» نشان میدادند. متاسفانه با وجود اهمیت عملکرد این رسانه ها در فتنه سال 88، در هیچ صحنه ای حتی مانیتور شدن این سایت ها هم دیده نشد. 

در مجموع فیلم متفاوت، نسبتا خوش ساخت، داستان دار، سیاسی و امنیتی، بسیار صریح تر از فیلم های هم رده، خوش موضوع، شجاعانه و جالب توجهی بود. به آقای طالبی مجموعا تبریک میگویم و متاسفم که نشد فیلم شان با فیلم های جشنواره ی فیلم فجر سال 90 رقابت کند. امیدوارم مسعود ده نمکی و حامد کلاهداری - که پیشتر نشان داده بودند که به موضوع فتنه 88 علاقه دارند - و همچنین دیگر کارگردانانی که دغدغه های اینچنینی دارند و خواهند داشت، از کار متفاوت آقای طالبی استفاده و کسب تجربه کنند. دیدن این فیلم را هم به همه - با هر گرایش سیاسی - توصیه میکنم چرا که خوانشی است نسبتا جذاب و متفاوت از حوادثی که همه ی ما - با همه ی گرایش های سیاسی متفاوت - ناچارا تصاویری از آنها در ذهن داریم.


برچسب‌ها: قلاده های طلا, ابوالقاسم طالبی, فیلم سیاسی, وزارت اطلاعات, حوادث سال 88
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 
این روزها که گذشت یک سئوال بطور مداوم پرسیده میشد و پاسخ داده میشد که «چرا باید در انتخابات شرکت کنیم؟»

هر فرد، گروه، تشکل و جمعیتی برای این سئوال پاسخی تدبیر کرده بود. البته تجدیدنظرطلب ها لفظ "چرا" را به لفظ "آیا" مبدل کرده بودند و پاسخشان به ان "آیا" هم منفی بود. حالا یکی شان با همان روشی که فقط خودش میداند و خبر دارد از داخل یک قرنطینه پیام فرستاده بود که به فلان 10 دلیل نباید شرکت کرد، یک عده ای شان هم یکی دوتا از همان 10 دلیلی را که او مطرح کرده بود را دستمایه ی پاسخ منفی به این پرسش کرده بودند... بگذریم. اما در میان آنها که به "چرا"ی قصه پرداخته بودند و قصدشان مشارکت بود (به زعم بنده اکثریت حائزین شرایط)، پاسخ های خیلی متنوعی به گوش میخورد: «برای ادای دین به امام» ، «برای ادامه ی راه شهدا»، «برای رقم زدن سرنوشت به دست خودمان» ، «برای استفاده از حق مان» ، «برای ادای تکلیف الهی» ، «برای رشد و توسعه میهن مان» و ...

اما به یاد آوردن یک فراز از یک نقل قول(1)، من را متوجه یک پاسخ متفاوت به این پرسش کرد. میشود پرسش از «علت شرکت در انتخابات» را به یک پرسش کلی تر پیرامون «علت دخالت در امر سیاسی» توسعه داد، و آنوقت در پاسخ گفت: دخالت ما در سیاست (که شرکت در انتخابات هم یکی از مصادیق آن است)، برای حفاظت از دیانت مان است...

امر سیاسی، در نفس الامر، هدف همت ها و معطوف توجه های ما نیست، بلکه از آن سو برایمان اهمیت دارد که دخالت در آن میتواند به حفاظت ما از دیانت مان کمک کند.



پانوشت 1- نقل قول حجت الاسلام و المسلمین غلامرضا مهدوی از حضرت علامه، جناب استاد مصباح یزدی: ((دخالت ما در سیاست برای حفاظت از دیانت است...))

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

به نظر میرسد به یمن انتخابات و فضای تضارب آرای ناشی از آن، یکی از درگیری های بسیار مفید فکری آغاز شده است. آقای علی مطهری شاخصه ی یک طیف از اندیشه ورزان است که بطور خلاصه، ولایت فقیه را ولایت «فقه و فقاهت» و نه ولایت «شخص ولی فقیه» میشناسند و «تابعیت از ولایت فقیه» را مشخصا خلاصه میکنند در «اطاعت از احکام حکومتی رهبری» و انتقاد از رهبری را «مستقلا واجد ارزش» میشناسند. شاید آقای عماد افروغ را هم با توجه به قصه ی اخیری که با سخنانشان در برنامه پارک ملت به راه انداختند براحتی بتوان جزو همین طیف دانست. و البته کم نیستند افراد کم و بیش اندیشه ورزی که مجموعا به این طیف فکری نزدیکند. از سوی دیگر، افرادی از جمله حجج اسلام علیرضا پناهیان، غلامرضا قاسمیان، سیدمحمود نبویان، مجتبی ذوالنور، حمید رسایی، و البته حضرت علامه مصباح یزدی و متفکرین بسیاری از یک طیف دیگر هستند که آنها مجموعا معتقدند «ابراز اعتقاد به اصل ولایت فقیه» بدون داشتن «اعتقاد به ولایت برای مصداقش»، امری عملا «بی فایده» است چرا که ولایت در زمان جاری شدن از ناحیه مصداقش جاری میشود، و علاوه بر این، بر این باورند که مقام معظم رهبری بر اساس همه ی شاخص ها و به اعتراف دوست و دشمن، «یک سر و گردن از همه ی کسانی که بخواهند بعنوان معادل ایشان مطرح شوند بالاتر هستند» و در نتیجه تاکید طیف قبلی بر «لزوم خلاصه سازی نفوذ امر ایشان به احکام حکومتی» و «ارزش مستقل قائل شدن برای باز بودن باب هرگونه انتقادی از رهبری» را ظلمی اولا به «جایگاه» ولایت فقیه و ثانیا به «این مصداق خاص از آن» ارزیابی میکنند و اینگونه می اندیشند که همچنانکه طیف اول معتقدند که «باید باب نقد رهبری باز باشد»، باید باب «نقد منتقدین رهبری» هم باز باشد و از اینکه هرگونه «نقد منتقدین رهبری» توسط نخبگان این طیف، معمولا «هجمه» و «مقابله نابرابر» و «خفه کردن صدای منتقد» ارزیابی میشود گلایه مند هستند.

علی هذا اخیرا بین آقایان مطهری و پناهیان بحثی درگرفته است که امیدوارم به حق امام زمان (عج) حالا حالاها تمام نشود(!) چرا که همه ی مشکل ما دقیقا در موضع همین بحث است: «ولایت فقیه و حکومت ولایی»...

آنچه در پی می آید، بخشی های مرتبطی از فاز اول این گفت و شنود نسبتا طولانیست. حقیر البته بر سخنان هر دو طرف ماجرا تاملاتی به ذهن ناقصم میرسد اما فعلا مصلحت را در خواندن و شنیدن دانشجویانه میبینم. توصیه میکنم این مشت زنی فکری بسیار قابل تامل را حتما دنبال کنید و لذت پیگیری اش را از دست ندهید... کاش همه ی اندیشه ورزان این دو طیف آستین بالا بزنند و به میدان چندین و چند مناظره ی مفصل بیایند تا شاید یکی از مهمترین مباحث فقه متاسفانه لاغر حکومتی در ذهن کسانی که موظفند به آن عمق و غنا و فربهی ببخشند بیشتر جلوه کند و عزم های بلندی جزم این حوزه ی مظلوم از مبانی نظری اسلامی شود انشاالله...


یکی از دغدغه های آقای مطهری در خلال یادداشت شان این است که:

«باید هشیار بود که وقتی کسانی به طرزی غیرمعمول جایگاه ولایت فقیه را بالا بردند (جایگاهی که هیچ یک از بزرگان و از جمله رهبر انقلاب آن را نمی پذیرند) و بیش از اندازه «ولایت، ولایت» کردند شاید انگیزه هایی ...در کار باشد.    ...خود قضاوت کنید: ما در اسلام حق داریم از عملکرد خداوند پرسش کنیم که مثلا چرا فلان کودک معلول به دنیا آمد؟ چرا در عالم، شر وجود دارد؟ از عملکرد پیامبر(ص) پرسش کنیم که چرا حضرت، همسران متعدد داشتند؟ درباره عملکرد امامان معصوم پرسش کنیم که چرا امام حسن (ع) صلح کرد و چرا امام رضا (ع) ولایتعهدی مأمون را پذیرفت؟ شیعه که مکتبی عقل گراست به این پرسشها افتخار کرده و آن را تضعیف الوهیت، نبوت و امامت نمی داند. اما نوبت به ولایت فقیه که می رسد یکدفعه افرادی مانند آقایان پناهیان، روانبخش، رسایی و بی ریا در قامت اسلام شناس وارد شده و می گویند فقط از اطاعت مطلقه حرف بزنید و طرح هر پرسشی تضعیف و بلکه ضدیت با ولی فقیه است!  »

و از دیگرسوی، آقای پناهیان در بخشی از پاسخ بلندشان مینویسند:

«ضمن اینکه اگر شما ما را متهم می‌کنید به ندیده گرفتن فرمایشات حضرت آقا درباره‌ي «جواز انتقاد از رهبری»، که اتهام ناروایی است، من برای شما یادآوری می‌کنم سخن ایشان را که در پاسخ به سوالی در همین زمینه که فرمودند: ((...شما می‌گویید چرا به رهبری انتقاد نمی‌کنند! اوّلاً که عیبجویی از رهبری مگر چه حُسنی دارد؟ رهبری‌ای که در نظام جمهوری اسلامی اشاره‌ی انگشتش باید بتواند در یک لحظه‌ی خطرناک و حسّاس، مردم را به جانفشانی وادار کند، آیا این مصلحت است که یک نفر به میل خودش بیاید بایستد و بدون حق و بدون موجب، نسبت به او بدگویی کند؟! آیا این به نظر شما کار خیلی خوبی است؟! این کار بد است؛ رواج نداشته باشد، بهتر است.)) (12/ 04/ 1377- جلسه‌ي پرسش و پاسخ با مدیران مسؤول و سردبیران نشریات دانشجویی)

البته شما باید به (متن) کامل کلام ایشان - که در پاسخ به سوال درباره انتقاد از رهبری بیان فرموده‌اند - مراجعه بفرمایید، تا برایتان معلوم شود هرکسی می‌خواهد باب انتقاد را بگشاید، باید بتواند باب عیب‌جویی را ببندد، والا نتیجه‌ای جز بی‌بند و باری و هرج و مرج در جامعه نخواهد داشت. و یقیناً منتقد دلسوز و عاقل هیچ‌گاه زمینه‌ي پدید آمدن چنین نتیجه‌ای را فراهم نمی‌کند.»


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

این روزها که میگذرد، در کنار همه ی تحولاتی که در عرصه های فکری و فرهنگی رخ میدهند، حرکتی هم آغاز شده است که مستقل از معنا و پشتوانه و عقبه ای که میتواند داشته باشد، نشانه ی خیلی خوبی است بر وجود بسته ای از «گره های ذهنی» در بخشی از اثرگذاران عرصه ی فرهنگ و سیاست. فهم من از پدیده ی «نامه نگاری به مقام عظمای ولایت امر (حفظه الله)» در ذیل اندیشه به وجود همین گره های ذهنی شکل گرفته است. به نظر میرسد لااقل بخشی از نیروهای جریان تجدیدنظرطلب، به دلایل متعدد و متنوع، ابتدا درگیر یک سری گره های ذهنی شدند، سپس آن گره های ذهنی اندیشه شان را بسیار به چالش افکند، سپس به دلایل مختلف نخواستند یا نتوانستند برای حل و فصل این چالش فکری و ذهنی از دیگر اندیشه ورزان استفاده کنند، و در مرحله ی بعدی این گره های ذهنی آنها را به «نتیجه گیری» ها و «تصمیم» هایی رساند که هم برای خودشان و جامعه آسیب زایی کرد، هم برای دشمنان فرصت سازی نمود. و یکی از تصمیم هایی که ناشی از این گره های ذهنی بود، همین تصمیم به «نوشتن نامه ی سرگشاده به رهبر معظم انقلاب» است که این روزها هرچند شاهد رشد کمّی آن بوده ایم، اما شاهد رشد کیفی آن نیستیم. علت هم به نظر من تقریبا روشن است: پیش انگاره ها و پرسش های اساسی اکثر این نامه ها، انتخاب های متنوعی هستند از میان همان گره های ذهنی باز نشده. 

به اختصار میتوان گفت که نامه های متکثر و فراوان، ریشه در پرسش های مشترکی دارند که آن پرسش های مشترک نیز به نوبه ی خود به گره های معدود و مشترک موجود در اذهان همه ی نویسندگان نامه ها برمیگردند. چشمه ی این جریان، تقریبا و با اندکی چشم پوشی، گره های ذهنی ای هستند که به نظر حقیر، میشد و میشود که یکی یکی آنها را پیش فکر و ذهن جامعه ی مخاطب باز کرد و درد را از ریشه علاج کرد.

در این میان، پدیده ی «محمد نوری زاد»، به همان اندازه که جدید و نو به نظر میرسد، دقیقا به همان اندازه روشن و قابل تحلیل است. بعنوان مثال، اینکه او از چیزی سخن به میان بیاورد مثل «لزوم سخن گفتن "بی واهمه" و "بدون ترس و لکنت" با حاکم جامعه مسلمین»، و شرایط فعلی جامعه ی ما را که در نظر میگیرد، ناخودآگاه به این پرسش برسد که «پس این سخنان بی واهمه و ترس و لکنت چرا زده نمیشود و چرا مردم نمیتوانند بدون هیچ ترسی سخنانشان را خطاب به حاکم بگویند»، آن پیش فرض و این سئوال، از نظر من به کلی ناشی از یکسری «گره باز نشده ی ذهنی» است. 

بعنوان نمونه میشود چند پرسش برابر نوری زاد گذاشت و به او کمک کرد که از فضای «نتیجه گیری های ناشی از ناچاری»، به فضای «نبرد مجدد با گره های ذهنی اش» برگردد و چه بسا اینبار پیروز شود:

الف- «سخن گفتن با حاکم جامعه مسلمین» را یک لحظه رها کن، فکر کن که آن کدام «سخن گفتن» است که مستقل از محتوایش، صرفا به دلیل «بی واهمه و بدون ترس اتفاق افتادنش» ارزشمند شناخته بشود؟ آیا ارزش یک سخن به «محتوا»ی آن است یا به «نحوه ی بیان» آن؟ چقدر میشود وقت گذاشت برای شنیدن سخنانی که هیچ تضمینی نیست ناشی از «عدم اطلاع» و «عدم مطالعه» و «عدم آشنایی با مسائل» نباشند و در نتیجه محتوای چندان ارزشمندی نداشته باشند؟ بعنوان مثال، آیا شما حاضر هستی به کسی که اتفاقا هیچکدام از نامه هایت را نخوانده است، اجازه بدهی در برابرت قرار بگیرد و بی هیچ ترس و واهمه ای، از تو بابت آنچه در نامه هایت نوشته ای - و او هنوز نخوانده است - انتقاد کند؟! اگر هم اجازه میدهی، به گمانت چقدر قادری برای اینچنین شنیدن هایی وقت بگذاری؟

ب- چرا فرایند «سخن گفتن بدون واهمه با حاکم جامعه مسلمین» باید الزاما «علنی» اتفاق بیفتد؟ اگر کسی به تو بگوید که همین روزها و هفته هایی که میگذرد، کسانی از علما - از قم و برخی دیگر شهرها - عزم سفر میکنند و راه می افتند و از حاکم جامعه اسلامی وقت ملاقات میگیرند و یکساعت مینشینند و هر چه در دل دارند را با هر زبانی که تشخیص میدهند را به نیت انجام تکلیف «نصیحت» خطاب به حاکم جامعه مسلمین میگویند و با سلام و صلوات بلند میشوند و میروند، بر فرض که این واقعیت داشته باشد (فعلا فرض کن)، آیا این مساله ی «سخن گفتن بدون ترس و واهمه» - که برای تو اینقدر مهم جلوه کرده است - اتفاق نیفتاده است؟ واقعا چه الزامی دارد که نوری زاد ها، نامه ها و حرف ها و اعتراض هایشان را علنی کنند؟ اگر علنی نکنند، «بدون واهمه» سخن نگفته اند؟! اگر علنی نگویند، حاکم اسلامی حرفشان را نشنیده است؟!

ج- «سخن گفتن بدون واهمه با حاکم جامعه مسلمین» وسیله است یا هدف؟ اگر وسیله است، وسیله ی کسب چه منفعتی است؟ آیا نه این است که مثلا قرار است وقتی «حرف حقی» هست که لازم است حاکم اسلامی بشنود و آنرا در نظر بگیرد، آن حرف حق به دلیل ترس از عواقب بیان کردنش نشنیده باقی نماند؟ بسیار خوب. چه اشکال دارد که مردم حرف هایی را که گمان میکنند حق است و لازم است حاکم اسلامی بشنود را به «علما» و «موثقین» و «معتمدین» خود عرضه کنند و آنها را «وکیل» کنند تا آنها در دیدارشان با حاکم جامعه آن حرف ها را بصورت دسته بندی شده و ویرایش شده و اصلاح شده، بدون هیچ ترس و واهمه ای با او مطرح کنند؟ آیا هدف مورد نظر به این ترتیب حاصل نمیشود؟ 

د- بدنبال چه هستی نوری زاد؟ بدنبال «بندگی خدا» هستی؟ اگر سخنت را، حرفت را، نصیحتت را، فهم و قضاوتت را، پیشنهاد و انتقادت را، به نحوی از انحاء به سمع و نظر حاکم جامعه اسلامی رساندی، چرا باید گمان کنی که نزد خداوند حجت نداری و تکلیفت را انجام نداده ای؟ اگر حرفت را نوشتی و مثلا به صندوق پستی بیت رهبری انداختی، یا که نه، مثلا دادی به دست امام جمعه شهر خودت، و از او خواستی که به دست حضرت آقا برساند، دیگر چه دغدغه ای داری برادر؟ نزد خدای متعال حجت داری که حرفت را از مسیری که میشناختی به حاکم جامعه رساندی، اتفاقا حرفت را رسانه ای هم نکردی، که اگر دشمن هم خواست اقتدار رهبر جامعه را «شکسته شده» ارزیابی کند، نتواند. جز اتحاد و علاقه چیزی گیرش نیاید. اما اگر میبینی نمیتوانی فریاد نزنی و نمیتوانی به رسیدن سخنت به سمع و نظر رهبری قانع بشوی و ندایی از درونت تو را به «علنی فریاد کشیدن» و «علنی نامه نگاری کردن» میخواند، البته میتوانی به این دعوت درونی ات لبیک بگویی و بشوی همین محمد نوری زادی که هستی، اما مطمئن باش درد خاصی از دردهای تو دوا نمیشود. از کودکی به ما آموخته اند، اشکالاتی که «گمان میکنی در دیگران هست» را با «بهترین زبان» و در «خلوت ترین مکان» به روی آنها بیاور. اینکه تو خلوتی نداشته ای با رهبر معظم انقلاب، این را البته میتوان درک کرد، اما این مسلما توجیه «فاش گویی» نمیشود و خودت خوب میدانی مسلمان...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

امروز صدا و سیمای مان تصاویری از نحوه ی برخورد نظامیان آل خلیفه و آل سعود با یک دستگیر شده ی بحرینی پخش کرد و ناخودآگاه یادم آمد جمله ی شایسته ی تامل امام خامنه ای (حفظه الله) در مورد این ملت مظلوم را که «مردم بحرین در مظلومیت مطلق به سر می برند»...

به ذهنم رسید که اگر ما تقریبا هیچ مفاهمه ای با این "آل" های عربی پیرامونمان نمیتوانیم داشته باشیم و دیوار بی اعتمادی ها و شک ها و ظن و گمان ها بین ما و آنها بسیار بلند شده است و مثلا حضرت امام (ره) فرموده بودند که «اگر روزی با صدام کنار بیاییم با این آل سعود کنار نمی آییم» و مثلا رسانه های سعودی در سال 88 برای ناآرامی های تهران کم نگذاشتند و خلاصه خیلی میانمان شکراب است و در نتیجه خیلی نمیتوانیم روی اراده ی آنها در سرکوب تمام عیار بحرینی ها اثری بگذاریم، اما اتفاقا در همین اثنا و همین بین، کسی در ایران هست که هم خودش با سعودی ها و اعراب حاشیه خلیج روابط خوبی دارد، هم خانواده اش همین طورند، هم این رژیم های عربی به او نسبتا خوشبین هستند. بله. آقای اکبر هاشمی رفسنجانی را میگویم.

احمد السموسی سفیر عربستان سعودی در اردیبهشت ماه سال 87، در خلال ارائه ی نامه ی دعوت ملک عبدالله سعودی برای آقای رفسنجانی، اعلام میکند که «ملک عبدالله به دلیل جایگاه والایی که در دنیای اسلام برای حضرت عالی قائل هستند و معتقدند باید از اندیشه و دانش شما بهره کافی برد، شخصا به من ماموریت دادند تا از جناب عالی برای حضور در این اجلاس دعوت به عمل آورم» (سند)

پر واضح است، این بدین معناست که پادشاه سعودی آقای هاشمی رفسنجانی را در مجموع کسی میشناسد که میتواند به حرف و توصیه و فهم و برداشتش اهمیت بدهد. این منطقا یعنی آقای هاشمی دارای یک برگ برنده هستند: روی حرف ایشان در کشورهای حاشیه ی خلیج حساب میشود...

از طرف دیگر، خرده حوادثی در همین چند سال بخوبی نشان میدهد که این حالت اعتماد و احترام، اتفاقا یکطرفه هم نیست. یعنی چنین نیست که این فقط سعودی ها باشند که نسبت به آقای هاشمی ارادت بورزند. بلکه فی المثل در ماجرای وفات ولیعهد سعودی در همین آبانماه همین امسال (1390)، آقای هاشمی رفسنجانی در یک نامه تسلیت رسمی خطاب به ملک عبدالله مینویسند: «جناب آقای ملک عبدالله بن عبدالعزیز/خادم الحرمین الشریفین/سلام علیکم/خبر درگذشت سلطان بن عبدالعزیز آل سعود ولیعهد عربستان باعث تاسف و تالم خاطر گردید./مصیبت وارده را خدمت جنابعالی، دولت و ملت عربستان تسلیت می گویم./از درگاه خداوند متعال برای آن فقید سعید غفران الهی و برای خاندان آل سعود بویژه جنابعالی صبر و اجر مسالت می کنم./امیدوارم با تقویت وحدت اسلامی در میان مسلمانان، توطئه ایجاد تفرقه بین کشورهای مسلمان بویژه دو کشور ایران و عربستان خنثی گردد./اکبر هاشمی رفسنجانی/رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام» (سند)

پیام این نامه هم تقریبا روشن است. آقای هاشمی «خاندان آل سعود» و شخص «پادشاه سعودی» را آن اندازه شایسته میشناسند که بابت یک وفات، به آنها پیام رسمی داده و به نوبه ی خود دلجویی کنند. البته بگذریم که از ولیعهد متوفی هم با تعبیر «فقید سعید» یاد کرده اند(!)... که خود این هم نشان از اعتماد و احترام قابل توجه ایست که ایشان مجموعا برای مخاطب پیام خود قائل هستند.

با کمی جستجو در وب میتوان به موارد دیگری از این دست دست پیدا کرد. کتاب آقای مسیح مهاجری با نام «با هاشمی رفسنجانی تاخانه خدا»، گویای ماجرای جالب دیگریست که آقای احمدی نژاد در مناظرات جنجالی و نه چندان قابل قبول انتخاباتی به حقیقتی از این کتاب اشاره کرده بود. آقای مهاجری فی در حدود صفحات 30 تا 33 این کتاب فی الجمله مینویسد که آقای رفسنجانی در پاسخ به سئوال ملک عبدالله مبنی بر اینکه چرا باید در ایران بجای شما کسی مثل احمدی نژاد رئیس جمهور شود پاسخ میدهند که هرکس رئیس جمهور باشد باید در چهارچوب سیاست های کلی نظام و برنامه های مصوب توسعه عمل کند و لذا کار بخصوصی نمیتواند بکند (و منظور هم مثلا این بوده که شما خیلی نگران نباشید...)

این واقعه هم باز نشان میدهد که هم پادشاه سعودی حساب آقای هاشمی رفسنجانی را از دولت و حتی نظام حمهوری اسلامی جدا میداند و در واقع با او «درد دل» میکند، هم آقای هاشمی با او همدلانه برخورد میکنند و دغدغه های او را درک میکنند و سعی بر آرام کردن خاطر پریشان شده ی او میکنند. 

همه اینها را چرا گفتم؟ گفتم تا یک دردی را هم من مطرح کنم اگر گوش شنوایی باشد: این آقای هاشمی، این شخصی که به هر حال، درست یا غلط، نزد اعراب حاشیه خلیج و بخصوص سعودی ها این اندازه اعتبار و شخصیت و جایگاه دارد، ایشان دقیقا چه زمانی قصد دارند از این اعتبارشان اندکی به نفع مردم بحرین خرج کنند؟ حضرت آیت الله صافی گلپایگانی در بهار سالی که در آن قرار داریم طی یک نامه ی سرگشاده خطاب به ملک عبدالله او را نصیحت کردند (اینجا) که بحرینی ها را نکشد و نیروهایش را از بحرین خارج کند. حضرت آقای صافی (حفظه الله) که مشخصا نفوذ کلام آقای رفسنجانی را در میان سعودی ها و اعراب ندارند، اما اینکار را کردند. وظیفه شان را انجام دادند. واقعا چرا حرف های حق ایشان را آقای رفسنجانی که نزد اعراب و سعودی ها جایگاه دارند نباید میزدند؟ چرا آقای رفسنجانی در آبان همین امسال و بعد از اینهمه جنایت های آل سعود و آل خلیفه در بحرین باید دست به قلم که میشوند، بجای توصیه و نصیحت و شکایت از عملکرد دوستان منطقه ای شان، پیام تسلیت و همدردی روانه ی بارگاه ظلم آل سعود کنند؟

من گمان میکنم خاطر منتقدین آقای رفسنجانی که کم هم نیستند، به اندازه ی خاطر ملک عبدالله سعودی ارزش داشته باشد. بعنوان یک شیعه ی امیرالمومنین (ع) به آقای رفسنجانی متواضعانه پیشنهاد میکنم همانطور که خاطر ملک عبدالله سعودی را از تشویش خارج کردند و به او اطمینان دادند که احمدی نژاد خطر چندانی نمیتواند داشته باشد، فکری هم برای خاطر آشفته و پریشان فرزندان معنوی روح الله (ره) بکنند که به شدت در مورد کم توجهی ایشان به آل سعود و آل خلیفه و جنایاتشان سئوال دارند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

امشب این طرح میثم محمدحسنی عزیز رو دیدم و دلم نیومد نگذارم اینجا

اما یک مطلبی هم هست که خوبه یادآوریش کنم:

این آقایان نه چندان محترمی که به تازگی یک موج گسترده ی نامه نگاری و شکایت نویسی رو مشخصا علیه حضرت امام خامنه ای (حفظه الله) آغاز کردن، خیلی خیلی حساسیت دارن به اینکه مثلا کسی بهشون بگه که به خارج و بیگانه ها وابستگی دارن. (یا مثلا توی طراحیش یه همچین پیامی رو القا کنه) یعنی با تمام قوا هرگونه وابستگی خودشون رو تکذیب میکنن. همیشه این موضوع به نظرم میرسید که مگه عدم وابستگی کسی که حرکت هاش در نهایت و با تقریب خوبی همون حرکت هاییه که اسرائیل و آمریکا بهش نیاز دارن چه ارزشی میتونه داشته باشه؟ البته در اینکه امثال نوری زاد با توجه به حجم نیازشون به «مطرح شدن» و «مطرح موندن»، احتمالا حتی اگر وابستگی هم نداشته باشن، دلایل کافی رو برای راه انداختن این جور جریان ها دارن، چندان شکی نیست اما اصل این موضوع که «فلان شخص وابسته ی به اجانب هست یا نیست» رو سربازان گمنام حضرت صاحب الامر (عج) هستن که در نهایت میفهمن. مساله مهمتر به نظر من اینه که نوری زاد و امثال نوری زاد، مستقل از استقلال یا وابستگیشون، دقیقا همونجایی وایستادن که اسرائیل و آمریکا میخوان. یعنی با فرض عدم وابستگی، میشه گفت که این جور افراد، بسیار بسیار بسیار نادان و زمان ناشناس و موقعیت ناشناس و دشمن ناشناس و بی سلیقه هستن. ما در واقع با یک جریانی طرف هستیم که «خودخواهی ها»ش بر تدبیرش سایه انداخته و متاسفانه قادر نیست متوجه بشه که چقدر داره دزدهای سر گردنه ی تاریخ بشریت رو دلشاد و خرسند میکنه. البته امثال مصطفای تاجزاده (هم سلولی چندین ماهه ی نوریزاد که من وضع امروز نوریزاد رو بی ارتباط با گپ و گفت های او با تاجزاده نمیدونم) تا دنیا دنیاست حاضرند با همه ی عقلای قوم مناظره کنند و اثبات کنند که... (مطالعه ادامه مطلب)


برچسب‌ها: نوری زاد, دوئل, میثم محمدحسنی, وابستگی, استقلال, رهبری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 


<برای مشاهده سایز بزرگ تصویر کلیک کنید>


درود و سلام خدا و ملائکه مقربش بر بسیجیان جهان اسلام

این پابرهنگان مغضوب مستکبرین

به یاد عملیات هوشمندانه ی هک، کنترل و بر زمین نشاندن پهباد فوق پیشرفته ی جاسوسی شیطان بزرگ


کاریکاتور از: استاد مازیار بیژنی

چاپ شده در: دوهفته نامه طنز و کاریکاتور «کشیده»، شماره 11

دانلود شماره 11 دوهفته نامه


برچسب‌ها: کاریکاتور, مازیار بیژنی, پهباد, جاسوسی, RQ170
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

ولایتمداری همان چیزی است که شیطان ندارد و شیاطین هم ندارند. اگر کسی بخواهد حول یک ولی ای بچرخد باید هوای نفسش تصفیه شده باشد، مثل حضرت سلمان که در موردشان داریم که «جعل هواه هوی امیرالمومنین ع» . که اصلا دیگر هوایی برای خودش نمانده باشد، و هوی و اشتهایش شده باشد اشتهای امیرالمومنین (ع)، که به ایشان میگفتند «شما چه میخواهید» پاسخ میدادند که «من هیچ نمیخواهم، باید دید امیرالمومنین (ع) چه میخواهند»...

توجه دیگر این است که «ارتباط با خدا» برای خیلی ها مشکلی نیست، به ظاهر مشکل این است که کسی حول یک کسی مثل خودش بچرخد. البته اینکه میگوییم «به ظاهر» مشکل است، علت اینجاست که آن خدایی که ولایت را به کسی میدهد، چیزهای دیگری هم میدهد. 

از اول هم درگیری با پیامبران در همین معنا بوده است. درگیری این بوده است که «چرا همین فردی که شبیه خودمان است پیامبر باشد؟»... دور این چنین فردی گشتن است که سخت است. در محور اینچنین فردی بودن است که سخت است. یعنی همواره این بحث بوده است که «چرا این فردی که شبیه ماست ولی باشد؟» هیچوقت بحث پیرامون انبیا این نبوده است که «ابن فرد مدعی معصوم است یا معصوم نیست؟»، بلکه صرفا و اجمالا معلوم بوده است که پیامبران در قوم خودشان آدم های خوبی بوده اند. اما بحث این بوده که «چرا این فرد خاص؟»... 

مشکل همیشه برای کسانی بوده که «به ظاهر» شبیه خود مردم بوده اند. پیرامون این تعبیر «به ظاهر»، خوب است نقل کنیم جمله ای را آقای هاشمی رفسنجانی. آقای عسگراولادی نقل کرده اند که از آقای هاشمی شنیده اند: «آن اوایل که مقام معظم رهبری رهبر شده بودند، من فکر میکردم که باید بروم به کمک رهبری. از قضا از همان اوایلی که شروع کردم به رفتن پیش ایشان، مشاهده میکردم که ایشان از لحاظ تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی یک سر و گردن بالا رفته اند. و من فهمیدم که همان کسی که ولایت را میدهد، ابزارش را هم میدهد.»

لذا شوخی نیست، وقتی که به کسی ولایت میدهند، قضیه مثل یک تاسی نیست که پرتاب میشود و معلوم نیست با نام چه کسی پایین می آید، بلکه مقامیست که اگر به کسی بدهند، ابزار لازمش را هم به او میدهند. 


بخشی از تفسیر سوره مبارکه مائده، دانشمند محترم حضرت استاد غلامرضا قاسمیان (حفظه الله) | چهارشنبه هفتم بهمن ماه 1390 | صفحه ی اینترنتی تفسیر

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

ابو حمید ساعدی میگوید: پیامبر (ص) مردی از بنی اسد بنام ابن اتبیّه را مامور جمع آوری زکات کرد. چون اموال زکات را آورد عرض کرد: «این برای شماست و این هم به خود من هدیه شده است.» رسول خدا (ص) بر منبر ایستاد... و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «چه شده است که کارگزار را میفرستیم و وقتی می آید میگوید: این از آنِ توست و این از آنِ من؟! چرا در خانه ی پدر و مادرش نمینشیند تا ببیند آیا باز هم برای او هدیه می آورند یا نه؟ سوگند به آنکه جان من در دست اوست، آن کارگزار هیچ چیز برندارد مگر اینکه روز قیامت آنرا بر دوش خود همی کشد، اگرچه اشتری خروشان باشد، یا گاوی نعره زن، یا گوسفندی که بع بع میکند.»

منبع: میزان الحکمة | چاپ اول | جلد چهاردهم | صفحه 6645 | روایت شماره 21182 | باب حرمت هدیه دادن به کارگزاران حکومتی | مشاهده متن عربی روایت

---

بیایید باور کنیم!

سخن، سخن عادی نیست، کلام بی خطای معصوم (ع) است...

----
ذهن انسان بدون هیچ منظوری به سمت ماجرای هدیه دادن های آقای شهرام جزایری به برخی نمایندگان مجلس ششم از جمله آقای مهدی کروبی ریاست وقت مجلس میرود! هنوز یادمان هست که آقایان استدلال میگردند که گرفتن هدیه چه اشکالی دارد؟ و یاداور میشدند که از زمان امام (ره) با هدیه گرفتن مشکلی نداشته اند و... شاید باید همین استدلال واضح و شفاف حضرت رسول (ص) را برای آقایان میگفتیم که: جناب آقای کروبی!... چرا مسئولیت را رها نمیکنید و در خانه تان نمینشینید تا ببینید آیا باز هم برایتان هدیه ی چند صد میلیونی می آورند یا نه؟! بگذریم که دیوار توجیه خیلی بلند است و آقایان توجیه خواهند کرد که «هدیه» نبوده و آقای جزایری گفته بوده اند «به تشخیص خودتان خرج اسلام و مسلمین کنید»!... در این صورت هم البته میشود سئوال رسول الله (ص) را تکرار کرد: آقا! چرا در خانه ی خودتان نمینشینید تا ببینید آیا باز هم کسی می آید صدها میلیون پول را بدهد تا شما طبق تشخیص خودتان خرج اسلام و مسلمین کنید؟!
آقای کروبی که البته به یک قهقرای خودساخته رفتند و تمام شدند، اما حواس باقی مسئولین خوب است جمع باشد... جزایری یک فرد نیست، جزایری یک تفکر است... تفکری که معتقد است میشود مسئولین را با هدیه و این جور چیزها "نرم" کرد و کم کم روابط را بر ضوابط غلبه داد و باقی تلخ ماجرا را همه میدانیم....


برچسب‌ها: باور کنیم, پیامبر, ص, زکات, کارگزار حکومتی, هدیه, حرمت هدیه
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

«عدالت» محصول قطعی «حکومت ولیّ خدا» نیست
اما «حکومت ولیّ خدا» لازمه ی قطعی «وجود عدالت» است

-----

آقای دکتر عماد افروغ در یادداشتی خطاب به امام جمعه محترم مشهد نوشته بودند:

«...اگر نظام هدف است، ابزار آن کدام است؟ به هرحال تمام حرف بنده این است که آنچه جنبه ابزار یا تقدم رتبی دارد قدرت و حکومت است و آنچه تقدم ارزشی دارد، اهدافی است که حکومت یا نظام دنبال می کند. عین عبارت بنده در برنامه پارک ملت ناظر به همین مضمون است: "ما قدرت را برای چیزی می خواهیم. آن چیز است که جهت می دهد و تقدم ارزشی دارد و برای آن تقدم ارزشی است که حکومت باید تشکیل داد که طبعاً این حکومت اصطلاحاً تقدم رتبی دارد".»

خدمت ایشان عارض بشوم که:

استاد عزیز! صورت مساله میتواند طور دیگری هم باشد. ما اصلا چیزی به اسم "قدرت" به مثابه ی "ابزار" نمیشناسیم. شاید ادعای سنگینی باشد. اما من گمان میکنم ما متدینین ولایی، چیزی به اسم قدرت ابزاری شناسایی نمیکنیم. ما قدرت را اولا برای چیزی نمیخواهیم(!). ما قدرت را میخواهیم، اولا چون قدرت تنها و تنها و تنها حق ولی خداست. حکومت بر مردم را ولی خدا اولا برای اینکه با آن حکومت کار خاصی انجام بدهد نمیخواهد، حکومت، صرفا، صرفا و صرفا حق ولی خداست، چه ولی خاص خدا، چه ولی عام خدا. چه امام معصوم، چه نائب عام امام معصوم. حاکمیت و قدرت، حق اوست و صرفا هم حق اوست. و حکومت کردن از وظایف او نیز هست. یعنی هم حق اوست، هم وظیفه ی اوست. حالا یکی از موجبات ضرورت حکومت ولی خداوند نیز این است که بدون حکومت او، هر تلاشی از سوی مردم برای "اقامه ی قسط" قطعا بی نتیجه خواهد ماند (و با حکومت او هم البته الزاما نتیجه حاصل نمیشود اما بی حکومت او مطلقا بی نتیجه خواهد ماند)

در نتیجه، جناب آقای دکتر!... ما حکومت را از این حیث که وسیله ی چیزی هست، نمیخواهیم. ما حکومت را میخواهیم چون صرفا متعلق به ولی خداوند است و ما میخواهیم این حق را به حقدار برسانیم. البته، یکی از عوارض حکومت ولی خدا، روشن شدن مسیرها پیش پای انسان ها و بهتر شدن شرایط بسط قسط و عدالت است. هرچند، اگر حکومت را بدست ولی خدا دادیم، اما به هزاران دلیل از جمله ظرفیت پایین جامعه انسانی، آن حکومت به مقصود نهایی اش یعنی "قسط جهان گستر" نرسید، اتفاق خاصی نیفتاده است!... تنها یک نتیجه بدست نیامده است. اما وظیفه ی ما که تقدیم حاکمیت به ولی خدا و حراست از حاکمیت او بوده است، بخوبی اتفاق افتاده است.

پس، نظام اسلامی تشکیل میشود به دلیل اینکه «حکومت حق ولی خداست»، و صد البته از عوارض جانبی حکومت ولی خدا، هموارتر شدن نسبی مسیر حرکت جامعه به سمت قسط و عدالت است. و حتما اینطور است که میزان توفیق اجتماع در این مسیر، بستگی به میزان آمادگی جامعه برای استفاده از رهبری ولی خدا دارد.

استاد افروغ!... «تشکیل حکومت» برای کسانی تنها یک «وسیله» است، که در میان آنها فعل «حکومت کردن» از وظایف فرد خاصی نیست، و از حقوق فرد خاصی نیست.

در میان ما، حکومت کردن وظیفه و حق یک فرد مشخص است: ولیّ خدا...

وقتی او حاکم است، «حکومت» در موضع درست خود است، اما اینکه این حکومت «نتیجه» ی مطلوب ما را بدهد، بستگی دارد به خیلی آمادگیها در اجتماع... در نتیجه نمیشود گفت ما حکومت را برای بسط قسط میخواهیم.... چه بسا حکومت ولی خدا نتواند دقیقا به بسط قسط بینجامد، اما باز هم حکومت حق و وظیفه ی ولی خداست و به هر قیمتی باید در دست ولی خداوند بماند.... حتی به قیمت ریخته شدن خون همه ی مدافعین «حکومت ولی خدا» در معارضه با دشمنان او....

ما حکومت را میخواهیم برای اینکه حکومت حق ولی خداست... همین آقای دکتر افروغ!

و از «حکومت ولی خدا» هر منفعت دیگری که حاصل بشود برای ما، فرع است بر نفس منفعت بزرگ «حکومت ولی خدا»...

حکومت، "حق" ولیّ خداست
و حکومت کردن، "وظیفه" ی ولیّ خداست
ولیّ خدا حکومت نمکیند تا الزاما عدالت برقرار کند،
"برقراری عدالت" صدها لازمه دارد، یکی از آنها حاکم بودن ولیّ خداست
اما مسلما اگر جامعه عدالت را پیشه ی خود بسازد،
اگر عدالت جاری بشود،
حکومت فقط و فقط شایسته ی ولیّ خداست...
چه به "برقراری عدالت" بینجامد، چه نینجامد...


برچسب‌ها: عماد افروغ, افروغ, حکومت, هدف, وسیله, حق, وظیفه, تکلیف
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

امام علی (ع):

وقتی چیزی را به کسی میبخشید، شما بیش از کسی که آن چیز را بدست می آورد سود میبرید.

---

بیایید باور کنیم!

سخن، سخن عادی نیست، کلام بی خطای معصوم (ع) است...


برچسب‌ها: باور کنیم, امام علی, بخشش, سود
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 
شنیده شد:
«امام تخلف از قانون مصوب حکومت اسلامی را با هر بهانه ای حرام می دانستند ولی شاهدیم متاسفانه در برخی موارد علنا به قانون دهن کجی شده و به آن عمل نمی شود... بعنوان نمونه اجرای ناقص برنامه پنج ساله چهارم، سند چشم انداز، سیاست های کلی مصوب و ابلاغی رهبری، قوانین مصوب مجلس و فسادهای کلان نمونه های بارز این مساله هستند.»

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام / در دیدار جمعی از استادان و محققان حوزه علمیه و محققین دانشگاه های شهر قم / 29 دی ماه 1390

عرض میشود که: 

جناب آقای هاشمی! دفتر شما چندی پیش در خلال بیانیه ای صراحتا اعلام کرده بود که شما شخصیتی «فراجناحی» دارید و از هیچ حزب و گروهی حمایت نمیکنید. اما اگر دقت بفرمایید، مواردی را که از عملکردهای خلاف قانون ذکر کرده اید، همگی به عملکرد دولت و اصولگرایان حامی دولت برمیگردد. خوب بود قدری انصاف را دخیل میکردید و از جمله ذکر میکردید که «نپذیرفتن نتیجه ی انتخابات»، «نپذیرفتن داوری شورای نگهبان در مورد انتخابات»، «دعوت از مردم برای شرکت در تجمعاتی که مجوز قانونی نداشت»، «به رسمیت نشناختن تنفیذ رهبری بر حکم رئیس جمهور جدید»، «به رسمیت نشناختن رای اعتماد نمایندگان مجلس بر وزرای دولت منتخب مردم»، «به رسمیت نشناختن قوه ی قضاییه بعنوان رسیدگی کننده نهایی به شکایات انتخاباتی»، «نپذیرفتن خواست رهبری مبنی بر اتمام حضورهای خیابانی»، «عدم حضور آقای مهدی هاشمی در دادگاه، پس از فراخوان رسمی قوه ی قضاییه و اصرار ایشان بر ماندن در خارج از کشور» و «حضور خانم فائزه هاشمی در میان آشوبگران عاشوری 88 و تایید ایشان بر حرکتهای غیرقانونی آنها» ... نیز از موارد خلاف قانونی هستند که در دو سال و نیم گذشته رخ داده اند و مرتکبین آنها طبق منطق حضرت امام (ره)، مرتکب فعل حرام شده اند و خلاف راه و روش امام (ره) عمل کرده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

آقای حسین علایی که از قرار معلوم، پیشتر از پاسداران بوده اند و القصه سوابقی در خدمت به نظام و انقلاب در کسوت پاسداری داشته اند، روز نوزدهم دی ماه امسال در ستون یادداشت روزنامه ی اطلاعات شماره ی 25222، یادداشتی مینویسند با عنوان «قیام نوزده دی از نگاهی دیگر»...

یادداشت کوتاه است و پیام یادداشت روشن. ایشان مشخصا قصد داشته است دوران پرشکوه نظام مقدس جمهوری اسلامی را با بی انصافی های وحشتناکی از نوع "نوریزادی" آن، با دوران نکبت بار ستمشاهی قیاس کند! سعی بی سرانجامی کرده است که نظام اسلامی را به «عدم سعه صدر» در برخورد با مخالفان متهم کند. و تلاش کرده است نظام اسلامی را به سلب آزادی های مدنی متهم کند و غیره... همانطور که روشن است، حرف جدیدی مد نظر او نیست. خلاصه ای از مسائلی را ارائه کرده است که همه روزه از رسانه های استکباری تکرار میشوند. 

تا اینجای داستان هم البته خیلی مهم نیست. در واقع تکراری بودنش از اهمیتش میکاهد. شاید فقط وضع روزنامه ای مثل اطلاعات ارزش غصه خوردن داشته باشد که چرا...؟

و اما... 

آنچه جالب است به نظر من این است که آقای علایی هم به همان بیماری اپیدمیک مخالفان نظام مبتلا هستند: ...

مطالعه ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 


دانلود فایل های صوتی جلسه ی اول مناظره ی اقایان
عبدالحسین خسروپناه
و علیرضا علوی تبار

پیرامون روشنفکری دینی

برگزار شده در آمفی تئاتر امام خمینی (ره) دانشگاه علم و صنعت ایران
در تاریخ 6 آذر 1390

---
دانلود فایل های صوتی با لینک مستقیم و کیفیت عالی

دانلود یکجا با لینک مستقیم

بخش مناظره |حدود 80 مگابابت - لینک مستقیم|
بخش پرسش و پاسخ و جمع بندی |حدود 30 مگابایت - لینک مستقیم|

---

دانلود چندقسمتی با لینک مستقیم

بخش مناظره |قسمت اول| |قسمت دوم| |قسمت سوم|
 |قسمت چهارم| |قسمت پنجم| |قسمت ششم|

بخش پرسش و پاسخ و جمع بندی |قسمت اول| |قسمت دوم| |قسمت سوم|

---

دو تصویر از جلسه ی مناظره



.:: فیلم این مناظره ی مفید، بزودی... ::.


برچسب‌ها: مناظره, روشنفکری دینی, خسروپناه, علوی تبار, علم و صنعت, فایل صوتی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390   توسط  محمد حسین اميني  | 

لا یعابُ المَرءُ بِتَاخیرِ حَقهِ اِنمَا یعابُ مَن اَخَذَ ما لَیسَ لَهُ؛

برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد،
عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد.

امیرالمومنین علی (ع) | الامالی، جلد 1، صفحه 76

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390   توسط  محمد حسین اميني  |