تبليغاتX
روزانه


* در خانواده اي از بازمانده هاي هولوکاست، در شوروي سابق متولد شد.

* اين مرد 61 ساله، در طول 6 سال فعاليت خود بعنوان مسئول سازمان اطلاعات خارجي رژيم، خلاقيت هاي خود را اثبات کرده است.

* در سپتامبر گذشته، عمليات بسيار محرمانه اي را عليه راکتور پلوتونيوم هسته اي سوريه در منطقه الکبير به اجرا رساند.

* آريل شارون، نخست وزير سابق، او را در سال 2002 به مدت چهار سال به رياست موساد منصوب کرد. او دهمين رئيس موساد است.
 
* تاکنون تمرکز فعاليت هاي او بر "ترورهاي هدفمند" قرار داشته است. مسائل هسته اي ايران، سوريه و کره شمالي اولويت هاي بعدي او هستند.

* اين ژنرال سابق، براي پيگيري مقاصد موساد، در سال 2006 ارتقاء مقام يافت.

* برنامه اصلي موساد در طول مدت مديريت او بازسازي "ترس آوري" خود در پايتخت هاي عربي بوده است.

* او که رئيس و مربي ارشد جاسوسان است، اوج مهارت خود را در حذف قديمي ترين و خطرناکترين دشمن اسرائيل و آمريکا، سرکرده نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي حزب الله لبنان، شهيد عماد محمد مغنيه (رضوان الله تعالي عليه) ، در 12 فوريه 2008 و در دمشق به کار بست. روش اين عمليات، از تخصص هاي ويژه او بود :
جاسازي مواد منفجره زير صندلي راننده خودروهاي جهاد اسلامي فلسطين و حزب الله لبنان

* کارشناسان داخلي او را به 4 خصلت ميشناسند :
1- فردگرايي و تکيه بر مهارت هاي اطلاعاتي و عملياتي افراد در پروژه هاي موساد
2- تمرکز عملياتي بر آنچه خود لازم ميداند و نه لزوما بر آنچه براي امنيت ملي اسرائيل حياتي است
3- وابستگي شديد به ايهود المرت، نخست وزير کنوني
4- عدم اعتقاد به لزوم نوسازي فوري ساختار تقريبا کهنه موساد

* تمرکز اصلي او و سازمانش در تابستان پيش رو بر مسئله هسته اي ايران قرار گرفته است.

* اخيرا قدرت و نفوذ او براي فراهم کردن زمينه هاي ضربه زدن به ايران افزايش يافته است.

* اولمرت مسئوليت اجراي برنامه حياتي حمله 11 ساعته به تاسيسات هسته اي ايران را به او سپرده است(!)

 
مئیر داگان
رئیس سازمان اطلاعات خارجی رژیم غاصب صهیونیستی
(موساد)

<<این فرد را جهت انتقام خون شهید مغنیه به حزب الله لبنان پیشنهاد میکنم>>

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

نوشتار بسیار تامل برانگیز آقای حسین شریعتمداری (از معتمدین و فعالان سیاسی با سابقه نظام  جمهوری اسلامی، نماینده ولی فقیه و مدیر مسئول روزنامه کیهان) پیرامون افشاگری های اقتصادی اخیر، انصافا من را به فکر فرو برد. البته مایل نیستم به افکار خودم در این مورد بپردازم چرا که بی اطلاع هستم و صرفا خیالپردازی خواهم کرد، ولی از این نوشتار که قطعا سندی تاریخی است و زوایای بدیعی از حقایق را پیش چشم انسان میگشاید، تصویربرداری کردم تا هم در روزانه قرار دهم و هم برای آینده نگهداری کنم. تنها این اندازه میگویم که شخصا به هیچ وجه گمان نمیکردم برخی از بندهای این نوشتار را یکی از معتقدترین افراد به روحانیت و اصول و ارزشهای نظام جمهوری اسلامی بنویسد...
یک نتیجه ناراحت کننده گرفته ام :
احتمالا بخشی از شایعات آزاردهنده واقعیت دارند...
و در مملکت شهدا خبرهایی است ...
دانلود تصویر یادداشت آقای حسین شریعتمداری

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

آنچه در پي مي آيد، بخشي از مصاحبه طولاني آقاي رضا رشيدپور سردبير نشريه "رويش" با آقاي محمدرضا خاتمي (نماينده اول شهر تهران در انتخابات مجلس ششم) و همسر ايشان خانم زهرا اشراقي (نوه حضرت امام خميني (ره)) پيرامون مساله "حجاب" است.
1- متن اين بخش از مصاحبه بدون هيچ دخل و تصرفي از صفحه "26" شماره "هفتم" نشريه "رويش" که در نيمه اول خردادماه 87 به چاپ رسيده است، ذکر ميشود.
2- در انتهاي متن مصاحبه، چند نکته را که به ذهنم رسيده است، ذکر ميکنم.

------------------------------

آقاي رشيدپور :
آقاي خاتمي! به نظر شما بد حجاب در تهران زياد است؟

دکتر خاتمي :
من نميدانم بدحجابي و يا خوش حجابي به چه چيزي گفته ميشود. اما من اصولا پديده­ي بدحجابي را پديده اي سياسي ميدانم نه اجتماعي. يعني کساني که ما آنها را بدحجاب ميناميم به نوعي با اين کار اعتراض خودشان را نشان ميدهند.

آقاي رشيدپور :
نميتوانم تحليل شما را قبول کنم. خيلي از آنها جوانهاي 17-18 ساله اي هستند که اصلا سياست را نميشناسند.

خانم اشراقي :
ما براي بدحجابي آن قانوني نداريم. يک دستورالعمل اداري است که در قانون اساسي ما درج نشده. بنابراين تعريف حجاب هم با سياست پيش ميرود. يعني هر دولتي که روي کار مي آيد، تعريف خاصي از آن ارائه ميکند. مثل ماجراي چکمه يا پالتوپوست خانم ها و ... دين ما در هيچ جايي چکمه و پوست را حرام نکرده. ما يک حجاب کلي در دين مان داريم که اين حجابي که الآن وجود دارد، نيست. وقتي ميگويند خانم هاي بدحجاب، من نميدانم حد بدحجابي کجاست.

آقاي رشيدپور :
اين را نيروي انتظامي تعيين ميکند.

خانم اشراقي :
چند وقت پيش در پاساژ تجريش ايستاده بودم و گشت ارشاد را نگاه ميکردم. يک دختر 16-17 ساله با مانتوي بلند و روسري درست را گرفتند. من اعتراض کردم ولي از نگاه آنها ترسيدم. اصلا هيچ کجاي قانون ما نوشته نشده که حجاب يعني چه و چه نوع حجابي اشکال ندارد. ادارات هم دستورالعمل هاي مختلفي دارند. روزي که وارد وزارت کشور شدم، چادر اجباري بود ولي در بيمارستان ها حد حجاب چيز ديگري ميشود. حجابي که در ادارات و خيابان ميبينيم حجابي نيست که اسلام و دين گفته، بنابراين هيچ شاخصه اي وجود ندارد و اگر به کسي بگوييم بدحجابي را تعريف کن، نميتواند.

آقاي رشيدپور :
شما نظر امام (ره) را در اين زمينه جويا شده بوديد؟

خانم اشراقي :
يادم مي آيد اوايل انقلاب که حجاب اجباري شده بود، پيش حضرت امام (ره) رفتم و گفتم : ((اين حجابي که الآن وجود دارد اصلا خوب نيست.)) گفتند چطوري است. گفتم : ((يک روسري کوتاه سرشان ميکنند و آرايش هم دارند)). من منتقد بودم و گفتم : ((پس اين حجاب را برداريد و بگذاريد کسي که دوست دارد حجاب داشته باشد و آن را اجباري نکنيد)) حرفي که آقا به من زدند دقيقا اين بود : ((دختر اينقدر سختگير نباش، همين اندازه که حتي زن هاي شمال تهران پذيرفته اند يک روسري کوچک روي سرشان بيندازند بايد خدا را شکر کنيم و خيلي هم ممنون هستيم ما بيشتر از اين انتظار نداريم.))

------------------------------

سخنی چند با آقای خاتمی و خانم اشراقی :

1- آقاي خاتمي! شما ابتدا ميفرماييد : ((من نميدانم بدحجابي و يا خوش حجابي به چه چيزي گفته ميشود.)) و سپس براي آن کارکرد سياسي قائل ميشويد! شما چطور ميتوانيد کارکردهاي پديده اي که نميشناسيد را تعيين کنيد؟ حالا اعم از اينکه اين کارکردها سياسي باشند يا غيرسياسي ... به نظر من، اينکه شما بدحجابي را يک "پديده سياسي" ميناميد، ناشي از نوعي از شناخت است که شما از اين پديده داريد و نميتوانيد همزمان بگوييد که نميدانيد بدحجابي يا خوش حجابي چيست!

2- آقاي خاتمي! به فضايي که در چند مورد زير، از گزاره هاي مورد قبول شما ترسيم ميکنم فکر کنيد :
الف) نميتوان از نوع "پوشش" افراد به "گرايشات فکري" آنها پي برد. نبايد ظاهر را منشا قضاوت پيرامون افکار و انديشه ها قرار داد. اين رويه به قشري گرايي و ... مي انجامد و مضر است.
ب) بدحجاب هاي جامعه ما در واقع مشغول "ابراز اعتراض سياسي" بوسيله "نوع پوشش" شان هستند.
خوب توجه کنيد. پذيرش مورد اول (که ميدانم مورد پذيرش شما و جريان اصلاح طلب است)، عملا مورد دوم را منتفي ميکند! اگر پوشش افراد قادر نيست گرايشات فکري و انديشه هاي آنها را نمود دهد، قهرا نه قادر به تاييد سياسي است نه اعتراض سياسي. چرا که هر بيننده اي ميتواند اينگونه تحليل کند که ((نوع پوشش اين خانم نميتواند درونيات فکري او را نشان دهد، پس از ظاهر او نميتوان برداشت هاي سياسي اش را تخمين زد.)) ... بسيار خب! مساله ظاهرا حل است. دست آخر حکومت هم ميتواند با همين نگاه، نوع پوشش خانم هاي بدحجاب را صرفا يک "خبط شخصي" تلقي کند و معتقد باشد که نميتوان گفت بدحجابي آنها نشانه اعتراض سياسي آنهاست. چرا؟ چون اساسا پوشش نميتواند خبري از افکار بدهد! (مورد الف)
ميخواهم به کنايه عرض کنم که وقتي پوشش را داراي کارکرد اعتراضي ميدانيد، در حقيقت پيشتر به اين گزاره معتقد شده ايد که از ظاهر و پوشش افراد ميتوان راهي به افکار و انديشه هاي آنها گشود و من شخصا فکر نميکنم شما و نحله فکري تان به اين مساله معتقد باشيد ...

3- خانم اشراقي! شما فرموده ايد : ((اصلا هيچ کجاي قانون ما نوشته نشده که حجاب يعني چه و چه نوع حجابي اشکال ندارد.)) يک سئوال دارم. وقتي ميگويند "با تقوا"، شما قادر به تشخيص آن هستيد؟ يعني آيا ميتوانيد از رفتار و سکنات انسانها، تقواي آنها را محک بزنيد؟ من فکر ميکنم مساله ساده است. ميزان پايبندي افراد به واجبات و محرمات، ميزان تقواي آنها را مشخص ميکند. واجبات و محرمات هم مشخص و معين هستند. مغشوش و ناپيدا نيستند. مساله "حجاب" هم همين است. 50 سال پيش، قانون حجاب که هيچ، مملکت ما هيچ يک از اصول قانون اساسي فعلي را هم نداشت (!) اما تکليف حجاب آنقدر روشن بود که رضاخان به "کشف حجاب" دست زد. يعني ميخواهم بگويم مساله حجاب اصلا ابهامي ندارد که بخواهيم منتظر قانون خاصي باشيم. حدود حجاب به دقت تمام توسط فقها مشخص شده است. و ميزان بدحجابي يعني ميزان فاصله با حدود فقهي حجاب. به همين سادگي. اين يک بحث. اما من فکر نميکنم شما ندانيد که تکليف حجاب و حدود آن روشن است. گمان من اين است که شما مساله اصلي تان برخوردي است که با "بدحجاب" ميشود. يعني نه اينکه نميدانيد بدحجاب کيست يا قادر نيستيد آنرا تشخيص دهيد، بلکه نميدانيد که چه بايد کرد با بدحجاب. يا اينکه قبول نداريد برخود حکومت با بدحجاب را. اتفاقا من معتقدم در مورد "نحوه برخود با بدحجاب" ما قانون داريم. قانوني هم داريم که در آن جريمه نقدي و حبس مشخصا درج شده است. ضمن اينکه نيروي انتظامي هم در تعريف مصاديق حجاب صرفا يک کار اضافي و مستحبي کرده است. حدود شرعي حجاب اصلا نيازي به اعلام مصداق ندارد. حالا نيروي انتظامي يا به تعبير شما دولت هاي مختلف مي آيند يک کارهاي اضافه اي انجام ميدهند. من با اين کارها کاري ندارم. معتقدم حدود حجاب بحث فقهي و روشني است. انجام هم شده. نتيجه هم داده. تکليفش هم روشن است. با محک هاي فقهي هم دقيقا ميتوان بدحجاب را تشخیص داد. هيچ پيچيدگي ای هم ندارد. مساله نوع برخورد با فردي که بدحجابي ميکند نيز در قانون آمده است. البته ميتوان آنرا دقيقتر کرد و کاراتر. اما مساله روشن است. حالا اينکه در برخي دولت ها، قانون مقابله با بدحجابي و اخذ جريمه هاي مربوطه و يا اجراي حدود مربوطه معطل ميمانده، بحث هاي ديگري دارد. شايد مصلحت هايي در کار بوده. شايد هم کم کاري هايي. اما به نظر من، بر خلاف تصور شما، تکليف سه چيز کاملا روشن است : 1) حدود شرعي حجاب 2) ميزان بدحجابي فرد 3) جريمه نقدي و حد شرعي بدحجابي

4- خانم اشراقي! از حضرت امام (ره) نقل کرده ايد که به شما فرموده اند : ((دختر اينقدر سختگير نباش، همين اندازه که حتي زن هاي شمال تهران پذيرفته اند يک روسري کوچک روي سرشان بيندازند بايد خدا را شکر کنيم و خيلي هم ممنون هستيم ما بيشتر از اين انتظار نداريم.))
ميخواهم چند نکته را تذکر دهم : اولا حضرت امام (ره) در مورد شمال تهران صحبت کرده اند و طبعا منظور ايشان کل کشور نبوده است. ثانيا حضرت امام (ره) در مقابل دين جوانها و توده هاي مردم بسيار حساس و دقيق بودند و مطمئنا به هيچ وجه راضي نميشدند که نوع پوشش عده اي در جامعه ما "دين و شرف و تقوا"ي جوانها را دچار آسيب کند. و اين نوع آسيب رساندن به جوانان جامعه نزد ايشان قطعا جرم بزرگي بوده است. ثالثا سخن ايشان ناظر به شرايط آغاز انقلاب بوده است، نه امروز که کليه جوانان کشور در مدارس نظام جمهوري اسلامي درس خوانده اند و از شرعيات و تکاليف خود آگاهند. به عبارتي، حضرت امام مردم شمال تهران را، آنهم در آغاز انقلاب، افرادي ميدانستند که آموزش اسلامي نديده اند و اساسا حجت شرعي بر آنها تمام نشده و تقيدي ندارند. حال آنکه صد در صد تحصبل کرده هاي پس از انقلاب مطالعات ديني و شرعي داشته اند و حجت هاي لازم بر آنها تمام شده است. حداقل اينکه اگر هم نپذيرفته باشند حجاب را، ميدانند و توجيه هستند که حجاب چيست. رابعا طنز قصه اينجاست که اگر بحث ((ممنون بودن از افراد به خاطر کمترين ميزان تقيدشان به دين)) بعنوان "راهکار کلي" مطرح شود، بايد به پاي افرادي که حدود شرعي را "کاملا" مراعات ميکنند جواهر ريخت (!) و اين خيلي خنده دار است. مسلمان "موظف" است که حجاب داشته باشد، و وقتي بابت سستي در حجاب، از افراد ممنون شويم (!) اين بدين معني خواهد بود که مسلماني يک مسلمان، لطف و مرحمت اوست (!) و بايد از او تشکر کرد که واجبات و محرمات را مد نظر دارد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

پاره اي از سخنان جالب توجه حجه الاسلام والمسلمين سيد حسن موسوي خميني
در
همايش کانون زندانيان سياسي مسلمان پيش از انقلاب
پنجشنبه 9 خرداد 1387 – حسينيه جماران

----------------------------------------------------------------------------------------

- يکي از انواع تحريف، دروغ بستن و استفاده کردن از جهل مخاطبان است و نوع ديگر تحريف که بسيار خطرناکتر از نوع پيش است، نگاه کاريکاتوري به مکاتب و مسايل است.

- تفاوت کاريکاتور و حقيقت در اين است که در کاريکاتور تناسب اجزاء به هم ريخته و
بخش‌هاي مختلف تصوير به شکل اغراق‌آميزي غير واقعي مي‌شود.

- يکي از بحران‌هايي که براي مکاتب و نحله‌هاي مختلف پديد مي‌آيد، به هم ريختن تناسب اجزاي آن و توجه نکردن به شان نزول مسايل است.مثلا اگر امام در يک دوره‌اي خطاب به کسي چيزي گفته‌اند، نمي‌توان آن را به عنوان يک قاعده کلي خارج از شرايط در همه جا به کار برد.

- اين نوع تحريف آفت بسيار بزرگي است.

- مي‌شود گفت که فرار از تحريف کاريکاتوري به طور طبيعي جز براي اولياءالله و کساني
که خداوند لطفي بر آن‌ها دارد ممکن نيست؛ چراکه انسان فرزند شرايط خود و تحت تاثير باورها و باورمندي اطرافيان خود است.

- اين روزها از امام بسيار سخن گفته مي‌شود اما اين خطر وجود دارد که در برخي از اين
سخنان، انديشه و شخصيت و نظام فکري امام به صورت کاريکاتوري توصيف شود.

- در زندگي فردي، اجتماعي و سياسي امام، شخصيتي را مي‌بينيم که همانطور که بر ظواهر
دين تاکيد مي‌کرد، از متن و باور و ايمان قلبي و حقيقت شرع دوري نمي‌گزيد و همانطور که بر روح دين تاکيد مي‌کرد، هرگز ظاهر دين را ترک نمي‌گفت؛ اما انگار اين دو مساله مهم در ادبيات محاوره‌اي امروز ما در مقابل هم قرار گرفته‌اند.

- برخي از کساني که دنبال روح دين مي‌روند انگار فراموش مي‌کنند که لازمه روح دين،
تقيد به ظواهر شرعي و لازمه عرفان، پايبندي به چارچوب‌هاي ديني و ايماني است. اگر کسي در مسير عرفان گام برمي‌دارد لازمه اش رها کردن نماز جماعت نيست. اين يک احساس خطر بسيار بزرگي است.

- تاکيد بر برخي از مسايل مانند عدالت که بسيار هم مهم هستند، بعضي وقت‌ها در سخنان
ما به فراموشي سپرده مي‌شوند.

- خطر تحريف در انديشه‌هاي امام را بايد جدي گرفت.

- تاريخ پر است از اين دست تحريف‌ها که امروزه همه ما را درگير خودش کرده است
. تحريف‌هايي که ناشي از کاريکاتوري ديدن اديان و مکاتب است.

- جامعه ما به شدت درگير بحران کاريکاتوري ديدن مسائل است" تشريح کرد: يکي از
نشانه‌هاي اين بحران عادي جلوه دادن برخي گناه‌هاي بزرگ است. آيا از ديدگاه خداوند، غيبت اشد از بعضي از گناهان ديگر هست يا نه؟ اما آيا براي جامعه ما هم همان مقدار قبح دارد؟ اگر کسي شرب خمر کند با او قطع رابطه مي‌کنيم اما آيا اين رفتار را با کسي که غيبت بکند هم داريم؟ اين يعني اين‌که نگاه جامعه ما کاريکاتوري شده است.

- شرب خمر و  بدحجابي  براي ما از دروغ، غيبت و تهمت بدتر است. اما براي امام صادق(ع
) و حضرت رسول (ص) اين‌گونه نيست. با تارک الصلاة رفاقت هم نمي‌کنيم اما براي کسي که آبروي مسلماني را مي‌برد به به و چه چه مي‌زنيم!

- بحران کاريکاتوري ديدن بحراني است که پيش از جامعه ما، گريبانگير جمعي از صحابه و
بزرگان شده است. آيا اين کاريکاتوري ديدن نبود که موجب شد به جاي مبارزه با اصل ظلم، برخي صرفا به مبارزه با مشروب فروشي‌ها بسنده کنند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

پیرامون جنبش موسوم به اصلاحات، از منظر "تعامل با روشنفکری" حداقل دو مطلب قطعی و غیرقابل انکار وجود دارد.
اول آنکه : روشفکرانه نگریستن به مسائل گوناگون جامعه، همواره در مجموعه ادعاهای حامیان و متولیان این جنبش وجود داشته و دارد.
دوم آنکه : بخشی از مجموعه ای که امروزه در جامعه ما به روشنفکر مشهورند، به واقع به این جنبش تمایل و گرایش نشان میدهند.

در اینجا توضیح چند نکته ضروری است :

اولا منظور از "روشنفکر" و "روشنفکرانه نگریستن" به خوبی باید تبیین شود. چه بسا پس از تعریف دو مفهوم مذکور، ابزارهای مناسبی جهت راستی آزمایی برخی ادعاها و ریشه یابی پاره ای گرایشات و تمایلات بدست بیایند و ما را در قضاوت پیرامون این جنبش یاری نمایند. لیکن منهای تعریف دقیق "روشنفکر" و "روشنفکرانه نگریستن"، میتوان با کمی تامل تایید کرد که به هر حال امروزه جنبش اصلاحات در نگاه عمومی جامعه با پدیده روشنفکری حداقل غیرهمسو دیده نمیشود و به عبارت ساده تر، هم عموم جامعه از این جنبش توقع نگاه های روشنفکرانه دارد، هم پاره ای از روشنفکران جامعه به این جنبش گرایش دارند و هم این جنبش مدعی مواضع و سوگیری های روشنفکرانه میباشد.

ثانیا میزان فاصله سوگیری ها و روش های فکری و اجرایی این جنبش با آنچه از سوگیری ها و روش ها و منش های روشنفکرانه شناخته شده است، در حقیقت میزان "عدم اعتبار" رویکردهای این جنبش است. به عبارت ساده تر، نه تنها اصلاح طلبان مدعی نگاه روشنفکرانه هستند و بخشی از به اصطلاح روشنفکران جامعه نیز بدانها گرایش دارند، بلکه هر جا از رویکرد روشنفکرانه عدول نمایند، آسیب اعتباری جدی شامل حال آنها میگردد. از این منظر، لب کلام من این است : اصلاحات در ایران، سرنوشت خود را عمیقا به میزان تبعیت از رویکردهای روشنفکرانه گره زده است و شاید بهتر است بگویم، این اتفاق، حتی اگر عامدانه نبوده باشد، به هر ترتیب رخ داده است. البته این بدین معنا نیست که اصلاحات تنها در برابر مفهوم روشنفکری چنین وامدار و وابسته است. مسلما پاره ای عوامل دیگر نیز وجود دارند که عدم وجود آنها به آسیب اعتباری شدید این نحله می انجامد. ولی سخن در اینجاست که قطعا یکی از عواملی که اکنون ارتباط وثیقی با اصلاح طلبی دارد، عامل "روشنفکری" است.

 

از آنچه گذشت، نتیجه میگیرم که اصلاحات به مثابه یک جنبش، و فرد فرد اصلاح طلبان به مثابه اعضای آن، ضروریست اولا تکلیف خود را با تعاریف دقیق "روشنفکری"، "روشنفکر" و "نگاه روشنفکرانه" روشن کنند، ثانیا لوازم تعهد به روشنفکری را فراهم کنند، ثالثا تبعات تعهد به روشنفکری را کاملا بپذیرند.

شاید در نگاه اول، ضرورت نخست یعنی روشن کردن تکلیف پاره ای تعاریف، دشوراتر به نظر برسد، اما حقیقت این است که با هر تعریفی از روشنفکری، شناخت لوازم، تعهد بدانها، شناخت تبعات و دست آخر پذیرش تبعات، چهار مرحله ای هستند که اگر دشواری شان بیش از مرحله نخست نباشد، قطعا کمتر نیست.

 

مساله نخست این است که روشنفکری و روشنفکر، تعاریف واحد ندارند، لذا در مقام تئوری، صاحبنظران گوناگون سخنان گوناگون پیرامون آنها رانده اند. این حقیقت در حالی است که در مقام عمل، هر چهار مرحله بعدی متوقف به تعاریفی است که از این مفاهیم صورت میگیرد. بعنوان نمونه، یک اصلاح طلب پلورالیست، در سطح تئوری قادر است همه تعاریف روشنفکری را بپذیرد – هم چنانکه پیرامون جمیع حقایق تکثرگرایی پیشه میکند – اما او قطعا قادر نخواهد بود که همزمان به لوازم همه انواع روشنفکری متعهد بوده و تبعات این تعهدات را بپردازد.  

 

مساله دیگر این است که حتی اگر بر فرض محال، بپذیریم که روشنفکری و روشنفکر، تعاریفی واحد دارند که همگان برآنها متفق القولند، شناخت لوازم و تبعات این تعاریف، باز مساله ساز خواهد بود. بعنوان مثال، بخشی از متفکرین مورد وثوق جنبش اصلاحات، از روشنفکری به رویکرد فکری عقل گرایانه ای تعبیر میکنند که مطالعات گسترده تاریخی و نگاه عمیق تاریخی دارد و نیز، قطعا بخشی از همت خود را صرف واکاوی تعاملات سنت و مدرنیته میکند. (دکتر عبدالکریم سروش)
سخن این است که حتی اگر به غلط فرض کنیم که این تعریف، یگانه تعریف موجود از روشنفکری است، باز در تعیین "لوازم" این تعریف و تشخیص "تبعات" پذیرش و کاربست آن، شعبات گوناگونی از نظرات بوجود خواهد آمد. بعنوان نمونه، آیا بحث پیرامون نسبت میان دین و سیاست، از لوازم روشنفکری است؟ آیا جنبش اصلاحات باید روی این بحث هزینه صرف کند یا خیر؟
یک پاسخ این است که چون همه دین ها سیاست دارند، پس بحث تعامل دین با سیاست، چنانچه تکلیف دین در یک اجتماع روشن شده باشد، بحثی تماما دینی و تنها در حوصله مجامع دینی خواهد بود! این واقعا یک نوع نگاه است. این نگاه، سیاست ورزی دینداران را گونه ای خاص از سیاست ورزی میبیند که قطعا متاثر از آن دین خواهد بود. اما آیا همه متفکرین در باب مساله دین و سیاست اینگونه می اندیشند؟ خیر. مثلا پاسخی دیگر میتواند این باشد که سیاست و دین کاملا دو حوزه جدای از هم هستند و اساسا الزامی بر تعامل آنها موجود نیست. این نگاه معتقد است که بشر دوران هایی را سپری کرده است که هیچ آیین و دینی نبوده است اما سیاست مدن بوده است! از طرفی روزگارانی نیز بر بشر گذشته است که همه چیز او از جمله سیاست او برآمده از دین بوده است. لذا این دو مفهوم مجزا هستند! ... و لب کلام این است که دست آخر مشخص نمیشود که آیا سرمایه گذاری روی این بحث از لوازم روشنفکری هست یا نیست؟ آیا اگر پرداختن به این بحث، تبعات و هزینه هایی دارد، این تبعات و هزینه ها باید پذیرفته و پرداخته شوند یا خیر؟
دقت کنیم که در وامداری جنبش اصلاحات به روشنفکری شکی نیست اما مشاهده میشود که روشنفکری نه در مقام تعریف و نه در شناخت لوازم و تبعات، بصورت واحد تعیین پذیر نیست و این یعنی وابستگی حیاتی یک جنبش به مفهومی که خود آن مفهوم تاکنون شاکله دقیق و مشخصی نداشته است.

مجموعا گمان من این است که جنبش اصلاحات ایران، از آنجایی که به شدت وامدار و وابسته مفهوم "روشنفکری" است، تا زمانی که نوع تعامل خود را با آن به دقت روشن نکرده است، حتی قادر نیست از مزایای وامداری خود به این مفهوم بهره برداری کند، چه رسد به اینکه بتواند جلوی مضرات این قید بایستد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 
در اخبار خواندم که اصلاح طلبان در حال بررسی کاندیداهای احتمالی خود برای انتخابات ریاست جمهوری هستند. نام هایی چون آقایان خاتمی، کروبی، روحانی، عارف، جهانگیری هم ظاهرا مطرح است. 
قصد دارم پیش از آغاز این رقابت ها و بررسی ها، نکاتی را که به نظرم ممکن است توجه به آنها برای اصلاح طلبان جالب باشد، ذکر کنم. من به هیچ گروه اصلاح طلب یا اصولگرایی وابستگی سیاسی ندارم و آنچه مینویسم تنها برداشت های من از شرایط کشور بوده و طبعا محدود به اطلاعات شخصی ام است.

گزاره : ((اصلاح طلبان ایرانی، فعلا به هیچ نتیجه ای نمیرسند.))

علل :

1) جناح اصولگرا از نظر اطلاعات بر اصلاح طلبان اشراف کامل دارد. از کلیه اطلاعات داخلی اصلاح طلبان و حتی جلسات محرمانه شان مطلع است. این یعنی اشراف اطلاعاتی و اشراف اطلاعاتی یعنی پیش دستی در اقدامات. این واقعیت را هم همه ما میدانیم.

2) اصلاح طلبان با شورای نگهبان قانون اساسی مساله دارند. شورای نگهبان هم با اصلاح طلبان مسائل حل نشده دارد. این قصه را هم همه ما کم و بیش میدانیم. اصلا شاهد و سند و مدرک هم نمیخواهد. مطالعه روزنامه ها و نشریات و وبسایت های جریان اصلاح طلب مساله را روشن میکند. اینکه حق با اصلاح طلبان است یا شورای نگهبان به بحث فعلی من مربوط نیست، مهمتر این است که نتیجه مساله داشتن با شورای نگهبان قانون اساسی به سود اصلاح طلبان نبوده، نیست و نخواهد بود.

3) اصلاح طلبان با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مساله دارند. سپاه پاسداران نیز با جریان اصلاح طلبی مسائل حل نشده دارد. این مورد هم چون مورد قبلی به سادگی از منابع رسانه ای طرفین مشخص است. پس آنهاییکه اهل مطالعه اند، کم و بیش از آن مطلعند. عقلای اصلاح طلبان باید این را خوب بدانند : منهای اینکه ریشه مشکل اصلاح طلبان و سپاه پاسداران کجاست، آنها از قرار گرفتن مقابل سپاه، ضرر جدی کرده اند و میکنند.

4) اصلاح طلبان ایرانی با آیت الله خامنه ای مسائلی حل نشده دارند. این موضوع در اظهار نظرهای برخی از آنان بنحو غیرمستقیم هویداست. آنها معتقدند که رهبری به طور جدی نقد نمیشوند و از این موضوع ناراضی هستند. ضمنا به طور مشخص برخی نظرات رهبری را نمیتوانند بپذیرند. مقام معظم رهبری هم با اصلاح طلبان بی مساله نیستند. ایشان هم در برخی سخنرانی ها بدون ذکر نام و با اشاره غیرمستقیم آنها را نقد میکنند و مورد هشدار قرار میدهند. این واقعیت وجود دارد و چون وجود دارد، قطعا در سرنوشت سیاسی اصلاح طلبان و نوع نگاه حاکمیت به آنها موثر است. اهمیت و نفوذ رهبری جمهوری اسلامی مساله ایست که بنیاد آمریکایی کارنگی هم آنرا مورد تاکید قرار میدهد! (لینک) ، گویی اما اصلاح طلبان ایرانی هنوز اولویت حل و فصل مسائل فی ما بین آنها و رهبری نظام را چندان بالا ندیده اند.

5) اطلاح طلبان در مساجد و تکایا و هیئات مذهبی و مناسبت های دینی و آیینی "کم توان" نشان میدهند. این مساله مشهود است. در حالیکه جناح مقابل در این زمینه سرآمدی و تجربه فراوان دارد. اهمیت مراسمات مذهبی و آیینی و تاثیر تاریخی آنها بر تحولات فکری و سیاسی ایرانیان بر همه ما روشن است. و اصلاح طلبان فعلا در این میدان به هیچ وجه قادر به رقابت نیستند.

6) اصلاح طلبان ایرانی واجد خصلت نقد حاکمیت هستند. این عالی است ولی نقد را هم میتوان هدیه داد، هم میتوان پرتاب کرد! متاسفانه تا امروز، اغلب نقدهای این جناح به طرف حاکمیت "پرتاب" شده اند و در قالب های خشک و رسانه ای و با زبان تند بوده اند. ساده تر بگویم : ((علنا آبروبرانه بوده اند!)) اینها در ذهنیت حاکمیت رسوب میکند. حاکمیت هجوم نقدها را فراموش نکرده است. این در حالی است که میشد به نحو دیگری نقد کرد. نتیجه رسوب خاطرات این هجوم های رسانه ای در ذهن حاکمیت، مشخصا به سود اصلاح طلبان و حیات سیاسی شان نیست.

7) اصلاح طلبان ایرانی کمتر متحد میشوند. در واقع اصولگرایی پیشه میکنند!! یعنی اصول حرکت اصلاحی شان از نتیجه برایشان مهم تر است. این مساله را در لیست های متعددشان میشود دید. نتیجه این اصولگرایی مفرط (!) در واقع افت رای آنهاست و خودشان اینرا خوب میدانند.

8) مرز حاکمیت ایران با دشمنان آن کاملا تند و مشخص است. به تازگی تندتر و مشخص تر هم شده است. اصلاح طلبان در شرایط کنونی لازم بود که کمی روی مرزهای خود با دشمنان حاکمیت تمرکز کنند. این باعث امنیت سیاسی خودشان میشد. به هر حال اصلاح طلبان در "داخل" این حاکمیت فعال هستند. اما متاسفانه حرکت مناسبی در این زمینه صورت نداده اند و ظاهرا نمیدهند.

9) ایران "برنامه" میخواهد. همه چیزش برنامه لازم دارد. اما آیا اینکه قدرت را بابت برخی بی برنامگی ها نقد کنیم، مشکل برنامه نداشتن را حل میکند؟ همه مان میدانیم که نمیکند. اصلاح طلبان باید حداقل همان اندازه که برای نقد قدرت وقت صرف میکنند، برای ارائه راهکارها هم وقت صرف کنند. اما آیا اینطور است؟ من که گمان نمیکنم و حس نکرده ام. این مساله کم کم موقعیت سیاسی آنها از "بازیگر" به "تماشاچی" و حتی گاهی "تماشاگرنما" افت داده است! این به ضرر آنهاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

به تازگی نوشتار جالبی را خواندم که تصویر آن در ذیل مشاهده میشود.
در این نوشتار، در حجم محدودی از جملات و عبارات، اطلاعات فراوانی ارائه شده است که از نظر من روش خوبی برای انتقال اطلاعات در فرصت و زمان محدود است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

تيره مورد نظر، به معامله و فعاليت هاي مالي و اقتصادي مانند مستراحي مينگرد (!) که انسان با ورود به آن – همانگونه که شلوار خويش را در مستراح به در ميکند – خود را از کليه محاسن اخلاقي و عطوفت ها و محبت هاي انساني قابل تصور ميرهاند و همانگونه که چاه مستراح را مورد عنايات خلاقانه و منحصر به فرد خويش قرار ميدهد، با معامله و تجارتي که پيش روي دارد برخورد ميکند!

به عبارت پيچيده تر، همانطور که مستراح (اعم از زنانه، مردانه، عمومي، خصوصي، وطني و يا فرنگي) همواره نقش بي بديل مکان التخليه را در اجتماعات انساني ايفا ميکند، معامله و تجارت در قاموس فرهنگي اين تيره چونان مستراحي انگاشته شده است که وقتي وارد آن ميشوند، مجازند همه گند و کثافات دروني شان را بروز بدهند، به رخ بکشند و در حقيقت اندورن خود را به نوعي "تخليه" نمايند!

من بررسي کرده ام، اگر اوقاتشان را با هذل و هجو و شوخي هاي بي وجه و مورد تلف کنند، گوش و ذهنشان را پر از لاطائلات و حرف هاي مهمل و بي پايه و شايعات دروغ نمايند، و يا حتي اگر ساعت ها از اين و آن و فلان حاکم و بهمان رعيت براي يکديگر قصه حسين کرد شبستري بگويند، هرگز آنچنان به نيت ها و مقاصد يکديگر شک نميکنند که در هنگام "معامله" ميکنند!

به ضرب المثلي قديمي که در اين تيره رايج است دقت کنيد :

((خوب اونيه که باهاش مامله (معامله) نکرده باشي))

اين مثل، بدون نياز به توضيح و تشريح اضافه، و به خوبي يک بنز Chairman نشان ميدهد که اين قوم، به "معامله" و "پول" و "تجارت" و "فعاليت اقتصادي" چگونه مينگرند!
از کودکي مي آموزند و ياد ميدهند که ((خوب بودن در معامله)) يعني "بي عرضگي"، "خرفتي"، "دست و پا چلفتي بودن" و "گوسفندي"!
طنز ماجرا هم اينجاست که چقدر هم خودشان را از گوسفندها زرنگ تر ميبينند!
من خيلي به "گوسفند" و شان و رتبه پاييني که در ذهن و فکر اين تيره دارد فکر ميکنم!
موجودات اين تيره در شرايطي نام گوسفند را به عنوان صفت انسان "کودن" و "نفهم" به کار ميبرند که اين جاندار، از حيث سودمندي به نحو شاياني بر اغلب آنها ارجحيت دارد!!
افراد اين تيره نه گوشت خوراکي دارند، نه به اندازه گوسفند رام و تسليم مشيت و قضاي الهي هستند، نه به اندازه گوسفند بي گناهند، نه به قدر گوسفند بر مصائب و بلاها صبورند، نه مانند گوسفند رنجور و مذبوح کوچه و بازارند، نه بسان او شير ميدهند، نه ميتوانند مانند او سبب رزق و روزي چوپانان و گله داران باشند، نه به اندازه گوسفند همه چيزشان مفيد و سودمند است!
تيره مورد نظر من، گوسفندان را نماد بي عرضگي و نفهمي و کودني ميدانند، حال آنکه وقتي دو عضو به اصطلاح عاقل و فهيم اين تيره، معامله و دادوستد با يکديگر را دروازه ورود به شهر بديها و حيله ها و مکرها و نيرنگ ها ميدانند، در حقيقت اين گوسفندها هستند که در جماعت خودشان به نفهم ها و کودن ها "انسان" ميگويند!!
متاسفانه به واسطه نفهمي رايج، دادوستد و معامله و سود و زيان و بده و بستان در ميان اين تيره آنچنان گرگ پرور و عطوفت زدا شده است و آنقدر يقه ها در اين عرصه پاره شده و آبروها رفته است و دردها و محنت ها گريبان ها را گرفته، که جامعه بصورت خودجوش و بومي به يک نانوکودني کم نظير دست پيدا کرده!! يک کودني بسيار پيشرفته و جديد که قادر است نشيمنگاه هر ملتي را با خاک سياه پيوند دهد!!
اگر افراد اهل معامله اين قوم، خوبي ها و نيکي ها را دم در ميگذارند و سپس وارد بازر داد و ستد ميشوند، عده اي از جمعيت اين تيره نيز با بکاربستن کمال نفهمي، مشکل اصلي را در "دارايي" و "پول" و "ملک و املاک" و "تجارت" جسته اند :

((خوشوقت خودم که خر ندارم ... از کاه و جُوَش خبر ندارم)) !!!

شما براي چند لحظه تصور کنيد، تا چه اندازه بايد عقب بيفتد جماعتي که از يک سو "دارايي" و "ثروت" را موجب خروج از جرگه خوشوقتان ميبيند و از سوي ديگر "معامله" و "دادوستد" را جولانگاهان گرگان و ددان و بي عاقبتان ميپندارد!

وقتي به آنها مي انديشيد، از تندي ناداني شان چشم دلتان ميسوزد...
(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 
نمایشگاه کتاب را هنوز خیلی قدر ندانسته ام.
صرفا میدانم که دیدن این غرفه ها ضرر ندارد...

مرحوم آیت الله محمد تقی جعفری - شبستان عمومی - راهرو 21 - غرفه 22

آیت الله عبدالله جوادی آملی - شبستان عمومی - راهرو 2 - غرفه 1

آیت الله حسن حسن زاده آملی - رواق شرقی/کودک - غرفه 77

آیت الله جعفر سبحانی - شبستان عمومی - راهرو 21 - غرفه 24

دکتر عبدالکریم سروش - شبستان عمومی - راهرو 15 - غرفه 24

حجه الاسلام محمد مجتهد شبستری - شبستان عمومی - راهرو 16 - غرفه 30

آیت الله محمد تقی مصباح یزدی - شبستان عمومی - راهرو 21 - غرفه 30

مرحوم آیت الله مرتضی مطهری - شبستان عمومی - راهرو 15 - غرفه 20

دکتر سید حسین نصر - رواق شرقی/کودک - غرفه 77 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

نشریه "رویش"، به سردبیری آقای رضا رشیدپور (مجری مشهور صدا و سیما)، در شماره پنجم خود که اول اردیبهشت 1387 منتشر شده است، گفت و گوی مفصلی میان آقای رشیدپور و آقای محمدرضا شریفی نیا (بازیگر سینما و تلویریون) را در صفحات 19 تا 25 خود به چاپ رسانده است.


بدون هیچ شرح و تفصیلی، ضمن اظهار تاسف عمیق برای خودم، "همه" مسئولین فرهنگی کشور، و بلکه همه مسئولین نظام، تصویر جلد این شماره و بخش پایانی این گفتگو را با عرض شرمندگی از کسانی که برای فرهنگ این مملکت خون دل خورده اند و میخورند، اینجا قرار میدهم.

 

 تصویر جلد شماره پنجم نشریه "رویش"

جلد شماره پنجم نشریه رویش

 
تصویر بخش پایانی این گفتگو (از صفحه ۲۵)

بخش پایانی گفتگوی رضا رشیدپور و محمدرضا شریفی نیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

البته پيچيدگي خاصي ندارد. كمي امروزي. كمي ديروزي. مثل همه چيز. همه چيزهايي كه ريشه در پيش از خودشان دارند و شاخه در پس از خویش. و در نتیجه وقتي ريشه و شاخه رو كم ميكنيم، يك تنه باقي ميماند كه در "حال" قد كشيده و البته زيبايي چنداني هم ندارد.

منهاي فكر مغشوش و ذهن كاملا نامنظم، چيزهاي مغشوش و نامنظم بسيار فراوان ديگري هم دارد.
حتي چيزهاي نامنظم و مغشوشش هم به شكل نامنظمي كاملا
Undeterministic هستند!

دلم ميخواست ميتوانستم به اندازه كافي و در واقع "هر آن قدر كه دلم ميخواست" به بيني اش توجه كنم! خدا شاهد است اين هارموني "بي نظمي" و "اغتشاش" ای که میگویم، در آن منطقه هم دقیقا پیاده شده است!

اصلا انگار آليا‍ژي از "بي نظمي مطلق" و "اغتشاش جامع" ساخته اند، آنگاه جسم و روح اين موجود را از آن آلياژ و با دقت فراوان فرم داده اند. به جرات میتوان گفت هر جزء او نمونه اي آزمايشگاهي و خالص از "عدم تناسب" و "ناهمگوني" است.

دلش همه چیز میخواهد. وقتی به مطالباتش دقیق میشوید، آشوبناکی خواهش های او دقتتان را به هم میزند! معادله که هیچ، هیچ نامعادله ای هم قادر به توصیف کنش ها و برهم کنش های ذهنیات او زندگی اش نیست. فقط در یک مورد، من هر چه خود را به تعب انداختم، متوجه نشدم که حد بالای چریدن او کجاست! تعجب نکنید. او در افراز "انسان های چرنده" قرار دارد! یعنی او به اقتضای نوع، انسان است و به اقتضای اشتغال، از چرندگان خشکی است! شاید با کمی تدقیق بتوان گفت این تیره، از آن زمان که آدمیان "چریدن" را به عنوان "شغل" برگزیدند، به طور کاملا وحشی و طبیعی، و در بستر زمان به وجود آمدند.

اما در مورد او مساله تنها این نیست که او عضوی از اعضای این تیره است. مساله این است که چریدن او حد بالا ندارد! من به درس خواندن او توجه زیادی کرده ام. کتاب یا جزوه را طوری نگاه میکند که انگار دخترکی مایوسانه مشغول تماشای بی عرضگی دوست پسرش است! واقعا تصور او این است که در کتاب یا جزوه درسی باید هیجانی از آن انواع خاصش وجود داشته باشد! من دقت کرده ام. او حتی گاهی روی کتاب و دفترش به خواب میرود! به نظر من با کمی دقت میتوان نشان داد که تشابه این کار او با آن کاری که همه موجودات نر و ماده مرتکب میشوند، به هیچ وجه تصادفی نیست.

از نظر موجودی که از او صحبت میکنم، دنیا یک رختخواب بزرگ است! گاهی در آن میخوابد، گاهی کتاب میخواند، گاهی کارهای خاص انجام میدهد، گاهی میخورد، گاهی ... مهم این است که همه کارها باید طعمی از "خواب" داشته باشند. من دقت کرده ام، وقتی میخواهد خانه انتخاب کند، اولین سئوالی که به ذهن او متبادر میشود چیزی شبیه این است : ((چند خوابه است؟))

اگر دقت کرده باشید، این تیره نخبگانی دارد! این نخبگان البته از جهات گوناگون نخبه هستند اما معمولا از یک جهت خاص مشهور به نخبگی میشوند. اگر همه جهات را در نظر بگیریم، به راحتی میتوان دریافت که همه آحاد این تیره از موجودات "نخبه" هستند! اما مساله ای که فعلا مورد نظر من است، اصلا اینها نیست. در توصیف مشخصه های این مخلوق الهی آنقدر شعف و عجله دارم که از یک طرف مضامین را ازائه میکنم، از طرف دیگر میخواهم ربطشان را توضیح دهم! خدا به خیر کند. میخواستم بگویم این دسته هایی که در این تیره به عنوان یک غلط مصطلح "نخبه" خوانده میشوند، مکانهایی هم وجود دارد که در آنجا میشود عده کثیری از آنها را بصورت یک کلونی متحد با درجه خلوص بالای 99 درصد یافت! من فعلا کاری ندارم که این درجه خلوص بستگی به چه پارامترهایی دارد و غیره. و فعلا کاری ندارم که فایده این کلونی های خالص و بی پیرایه چیست و با چه هزینه ای ساخته شده اند و غیره. و فعلا کاری ندارم که جمعیت سازی هایی که ریشه در آب و خاک و تاریخ ندارند چه کارهای بدی هستند. فعلا مساله من فقط "نام" محل تشکیل این کلونی هاست. میخواهم نمونه ای دیگر به دست شما بدهم که متوجه بشوید، در این تیره، مشخصه های اساسی، هیچ ربطی به دسته جات گوناگون و مثلا نخبگی و عدم نخبگی ندارد. بله. مساله این است که وقتی عده ای به اصطلاح نخبه، از مناطق گوناگون و سرزمین های مجزا، گردآوری میشوند، نام محلی که برای سکونت آنها در نظر گرفته شده است، "خوابگاه" است! من خیلی فکر کردم، اما حقیقتا متوجه نشدم که در درون آن صد و چند قلم کار و فعالیتی که در آن محوطه ها انجام میشوند، چه فاکتوری از خواب و ضرایبش وجود دارد که آن فاکتور اخذ شده و بعنوان نام آن محل استفاده میشود! مساله ساده است. خودتان را خیلی به تعب نیندازید. مساله این است که در نقشه توصیف مناسبات این تیره، که مانند همه چیزش ریشه در گذشته و شاخه در آینده اش دارد، "خواب"، بستر و زمینه همه فعالیت هاست! اگر بشود خوابید، در مورد امکان انجام کارهای دیگر هم میتوان بحث کرد! در میان این تیره اینگونه مرسوم است که اگر شما مشغول انواع رانندگی شوید، انواع سرعت ها را اگر تجربه کنید، با جان خودتان و دیگران اگر بازی کنید، کاری به نام "جوانی" انجام داده اید. گاهی باید با شما مسامحه کرد. بر این باورند که با جوانی نباید خیلی درگیر شد. اینگونه می اندیشند که جوانی طبیعی است و همه مقداری از آن را تجریه کرده اند. اگر شما صدای سیستم صوتی ماشینتان را آنقدر بلند کنید که 120 دسی بل صدای داخل ماشین پرده گوشتان را نرم و کم توان کند، دیگران هم حتی اگر اذیت بشوند، شما کم تجربه هستید و سرتان که سنگ خورد، درست میشوید. اما در همین دیدگاه، کافی است که کسی پشت رل "بخوابد". مساله دیگر این نیست که احتمالا او به خواب احتیاج داشته است، مساله این است که ((او حق ندارد رانندگی کند)). من به خوبی دقت کردم. خطر خوابیدن پشت رل، در واقع از لایی کشیدن کمتر است. وقتی لایی میکشید ای بسا دیگران نتوانند خودشان را کنترل کنند، اما وقتی پشت رل میخوابید، چون کسی از دیگر رانندگان خواب نیست، شما هم پایتان حس ندارد که پدال گاز را تا انتها نگه دارد، نهایت خطر گریبان خودتان و مسافرانتان را میگیرد. میخواهم این نتیجه را بگیرم : در میان این تیره، مشکل رانندگی در خواب، خطرات رانندگی نیست بلکه بی احترامی به ساحت "خواب" عزیز است!!! خواب شرایط دارد. باید متوقف شد، درب های خودرو را قفل کرد، اگر پشه و مگسی در ماشین هست با کمال دقت معدوم کرد، صندلی را خواباند، چشم و گوش را پوشاند و خواب را مانند پنی سیلین تزریق عمیق نمود!

این تیره برای هیچ کاری مانند خواب دقت به خرج نمیدهد. اصلا دقت به خرج نداده است. هوایی با غلظت سرب دو برابر حد مجاز را تنفس میکنند اما اگر در صبح تابستان، تعدادی گنجشک نفهم و نادان و لایعقل جیک جیک کنند و خواب عزیزان خدشه دار شود، خواهر و مادر حیوان را با هم وصلت میدهند (!) و برای قطع نسل حیوان زبان بسته نذر میکنند!!

از این تیره و مشخصاتش بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شهد و شکر، هيچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي​خبري، رنج مبر، هيچ مگو

دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت:
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو

من به گوش تو سخن​هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلي، جز که به سر هيچ مگو

گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي​ترسم
گفت: آن چيز دگر، نيست دگر، هيچ مگو

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر، هيچ مگو

گفتم اي دل! چه مه​ست اين؟ دل اشارت مي​کرد
که نه اندازه توست اين، بگذر، هيچ مگو

گفتم اين روي فرشته​ست عجب يا بشر است؟
گفت اين غير فرشته​ست و بشر، هيچ مگو

گفتم اين چيست؟ بگو، زير و زبر خواهم شد
گفت مي​باش چنين زير و زبر، هيچ مگو

اي نشسته تو در اين خانه پرنقش و خيال
خيز از اين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو

گفتم اي جان پدري کن، نه که اين وصف خداست؟
گفت اين هست، ولي جان پدر هيچ مگو

((مولانا جلال الدین رومی))

- مدتهاست توفيق "ننوشتن" دارم. يعني دائم ميخوانم و ذکر ميکنم. البته اگر بتوان به هفته اي يکي دو فقره مطالعه اطلاق "دائم" نمود! در اين روزانه اي که هم روزانه بود، هم شبانه، هم هفتگي، هم ماهانه، مدت هاست که "شخصا" قلم نزده ام. اگر نوشتاري هم در کار بوده، پيرامون چيزي غير از دلم بوده. از خودم نبوده. از ديگر موضوعات بوده. از تاثيرات بيروني بوده. ريشه خارجي داشته. شايد به خاطر خوشي، به خاطر غفلت، به هر دليلي که قطعا غير موجه است ...

- شاگردان مولانا شاکي بودند که شمس تبريزي چرا استاد ما را از ما گرفت؟ چرا استاد ما به "خويش" فرو رفته؟ چرا به ما نميپردازد؟ چرا به خود مشغول شده؟ چرا شيفتگي دروني او را گرفته؟
شايد حق با شاگردان مولانا باشد. مولانا پيش از مثنوي سرايي، "خويشتن سُرا" شد. به درون خود رفت. از درون خود راهي به بيرون نيافت! بهتر بگويم : از درون خود، "ميل"ي به بيرون نداشت ...
مايل به آن جاني شد که آن جان شيفته شمس شده بود.
اصلا ميل به خويشتن خيلي گران است!
خيلي راه دارد آدمي تا به "خويش" برسد!

- به يک بنده خدايي گفتند : چرا مشروب ميخوري؟ چرا ميرقصي؟ چرا چشم ميان زنان ميچرخاني؟
گفت : من آن کاري را ميکنم که "دلم ميخواهد" ...
دلم ميخواست آنجا ميبودم و به او ميگفتم : عزيزم! سخنت را اصلاح کن ... تو آن کاري را ميکني که "فکر ميکني دلت ميخواهد" ... دل تو، مستي شراب و شعف رقص و عشوه زنانه نميخواهد ... دل تو، "تو را" ميخواهد ... "تو"يي که در "غير خود" لذت ميجويي ...
اما نه ... من هم بر سبيل خطا رفته ام ... به هيچ شيفته دنيايي نبايد "خويش خواهي" را سفارش کرد ... بايد گفت : خوش باش که خوش است!
به قول حضرت مولانا :
ما عيب کس به مستي و رندي نميکنيم ... زلف بتان خوش است و مي غمگسار هم

- چقدر درد دارد "درد مگو"! ... همه درد يکطرف، "مگو" بودنش يکطرف ...
درد "درد مگو" دو چندان است، اما يک خوبي دارد ... ديگر "مگو" نيست! ... ديگر ميشود فريادش زد. ديگر ميشود با آن تنها نبود. ديگر ميشود مُرد و آنرا به تنهايي زير خاک نبرد ...

- شکوه جلوه دارد.
جلوه، منظور نظرهاست.
آنچه منظور نظرهاست، در معرض نخوت است.
نخوت جهنم است.
جهنم تاريک است.
ظلمت همان است که خدا دوستانش را از آن به "نور" ميبرد ...
پس ميشود در ظلمت بود و اميدوار ...
الله ولي الذين آمنوا يحرجهم من الظلمات الي النور ....
اگر سخن از "الذين آمنوا"ست، چرا ميگويد "من الظلمات"؟! ...
"ايمان" که وجهي از ظلمت ندارد ...
پس اين ظلمت، از "مومن" است ...
"مومن" است که ممکن است در ظلمت باشد ...
اما کدام ظلمت؟
مگر ايمان "پناه" نيست؟
پس اين کدام تاريکي و ظلمت است که ميتواند "مومن" را فرا بگيرد؟
مومن از لحظه اي که "ايمان" آورده، در حصني وارد شده است که از بيرون آن هيچ ظلمتي را ياراي داخل شدن نيست ...
پس آنچه از "ظلمت" و "ظلمات" است، از "درون مومن" است ...
ايمان، "پيرامون" او حصار امني کشيده است ...
اما "درون" او ...
"درون" او ...
"درون" اوست آن ظلمت هايي که خداوند، او را از آن ظلمت ها به نور ميبرد ...
راز عجيبي است در اين ماجرا ...
مومني که به درون خويش مشغول نشود، آن "ظلمت" ها را نميابد، "ظلمات" را نميبيند، دلمشغول آن ظلمت ها نميشود، از آن ظلمت ها به ناله نمي افتد ...
خدايش هم او را گرفتار نميابد تا "آزاد" کند ... او زخمي ندارد که مرهمش بگذارند ...
الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور ...
پس اولا بايد "ايمان" داشت به خدايي آن دوست ...
ثانيا بايد به "خويش" پرداخت ... در "خويش" غرق شد ... "ظلمت" ها را غواصي کرد و يافت ...
ثالثا بايد داد زد، ناله کرد، آه کشيد، خدا را به وعده اي که در اين آيه داده قسم داد ...
رابعا بايد اميد داشت ... او خواهد برد "مومن را از ظلمات تا نور" ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 

مقاله زیر به قلم آقای وحید آبیاری، به بیان یکی از ریشه های تاریخی برخی نظرات اخیر
آقای دکتر عبدالکریم سروش پیرامون قرآن کریم پرداخته و قصد دارد این گزاره
را مطرح کند که نظرات اخیر دکتر سروش تنها "بازتولید"ی از نظریات
فلسفی پبشین بوده و بهتر است مخاطبان، نظریات
کهن را از "سرچشمه" ها پی گیری
نمایند تا از "بازتولید"ها ...

متون فلسفي را از منابع اصلي بخوانيم
وحيد آبياري

بنديکت (باروخ) دو اسپينوزا (1632-1677) در يک خانواده يهودي در آمستردام هلند متولد شد. اسپينوزا با راهنمايي پدر، آموزش خود را در مدارس يهوديان آغاز کرد اما سرانجام به دليل ترديد در کتاب مقدس به عنوان وحي و برخي نوآوري هاي ديگر از جمله در چگونگي فهم کتاب، از جامعه مذهبي اخراج و از ورود او به کنيسه ها جلوگيري شد.

اسپينوزا عمدتا تحت تاثير آراي فلسفي دکارت و برخي از فيلسوفان يهودي از جمله ابن ميمون، قرار داشت.

به نظر اسپينوزا وقتي پيامبر از خداوند صحبت مي‏کند در واقع از درون خود سخن مي‏گويد و احوالات دروني خود را بسط مي‏دهد. به عقيده وي، پيامبران بر مبناي احساس، تجربه و تخيلات خود تصويري مخصوص از خدا و آموزه هاي پيامبرانه به دست مي‏دهند. از ديد وي تفاوت پيامبران نيز ... (ادامه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 


((هوي يا هدي در کلام وحي))

مهندس عبدالعلی بازرگان

پاسخ مهندس عبدالعلي بازرگان به دکتر عبدالکريم سروش

. . . و راسخان ( ريشه داران ) در علم گويند:
بدان باور داريم ، همه کتاب از جانب پروردگار
ماست ، و تنها خردمندان پذيراي اين پندند.
(آل عمران
۷)

استاد عاليقدر جناب آقاي دکتر سروش

مصاحبه خبرنگار راديو جهاني هلند با جنابعالي را که تحت عنوان « کلام محمد » منتشر شده بود ، پس از مدتي از انتشار آن خواندم و استقلال رأي و شجاعت علمي شما را در بيان آنچه درست مي پنداريد ستودم ، بي ترديد نظريات شما در مواردي هم که خلاف باورهاي عمومي است ، از آنجا که حرکت آفرين و انگيزنده ايمان هاي آرام گرفته و ساکت است ، بايد مورد استقبال و استفاده قرار گيرد و صاحبان انديشه را به ميدان تضارب آراء و تبادل افکار فرا خوانده و در جدالي احسن و دعوتي حکيمانه به سوي حقيقت ، فضاي فرهنگي بسته و بي نور جامعه ما را گشايشي بخشد.

اين قلم نيز که همواره از آثار فکري شما سود برده و گهگاه نيز نقد و نظرياتي تقديم داشته است ، اين بار نيز مي خواهد با طرح سئوالاتي که از تعارض استنباط خود از کتاب خدا با نظريات اخير جنابعالي ناشي شده است، به بارور شدن اين بحث با بضاعت مزجات خود مددي برساند ، باشد تا به ياري نازل کننده کتاب ، گامي به شناخت کلام وحي نزديک تر شويم.

عرايض بنده پراکنده و از زواياي مختلفي است که ذيلاً به استحضار مي رساند :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 4:46 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 


"ره بر" فرزانه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امینی | 
پیوندهای داخلی وبلاگ
صفحه