
درس که همیشه برایش مهم بود. اضطراب «بیست نشدن» را که همیشه داشت. اما اینبار اوضاع کمی فرق دارد. برگه های آخرین امتحان پخش میشود و او تنها یک بیست دیگر تا معدل بیست فاصله دارد. و البته اینبار او مطمئن است که یک چیز را در امتحان غلط نوشته. و در نتیجه آماده است که بیست نشود...
برگه ها را می آورد تا پخش کند. مثل همیشه شاکیست که بعضی ها خوب درس نمیخوانند. کنایه ی قابل توجهی هم میزند: بعضی هایی که ازشون توقع دیگه ای دارم هم...
سرش پایین است. انگار نمیخواهد برگه اش را بگیرد. نمیخواهد نوبتش بشود. اما خوب. بالاخره اسم خودش را میشنود. میرود کنار میز خانوم معلم. مشخصا ناامید است. نه مثل امتحان های پیش مشتاق دیدن نمره اش است، نه از خانوم معلم توقعی دارد.
---
همیشه همینطور بود. برگه را میگرفتم و بدون دیدن نمره ام آنرا تا میکردم و بدون نشان دادن به هیچکس آنرا توی کیفم میگذاشتم. انگار مایل بودم نتیجه را تنها ببینم و تنها مطلع شوم. اینبار هم... داشتم مینشستم که خانوم معلم گفت: دست شما هم درد نکنه محمد حسین جان! زحمت کشیدی پسرم...
انگار روییدن جوانه ی امید در دلم را به تمامی حس کردم. توی جامیزی گوشه ی برگه را تا کردم. بیست بود... ضربان تند و کوبنده ی قلبم را کاملا حس میکردم. با سرعت رفتم سراغ سئوالی که میدانستم غلط نوشته ام. کنار سئوال با آن دستخط خوبش نوشته بود: معلومه از دستت در رفته ها پسر درس خوان و خوبم!
زنگ خورده و او رفته است. بچه ها هم تقریبا همه رفته اند... انگار نه انگار بیست شده ام. انگار نه انگار که لبخندهای مادر و جایزه های پدر در انتظار من هستند. انگار نه انگار که قرار است یک شب خیلی خوش را بگذرانم... حواسم با اوست...
خانوم معلمی که نه از او تقاضای ارفاق کرده بودم، نه طلب نادیده گرفتن خطایی را کرده بودم، نه امیدی به رایزنی با او داشتم... احساس میکنم دوست دارم... نه نمره و معدل 20 را... نه شاگرد اولی را... نه لبخند مادر را... نه جایزه های پدر را... دوستش دارم او را... او را که یادم داد دوست داشتنی هایی در دنیا هست که این علاقمندی های کودکانه ی من در برابر آنها هیچ است...
---
آقای پیرمرد مشکی پوش و خوشروی مسجد محلمان را مثل همیشه در راه دیدم. باز به من خندید. باز رفتم طرفش. باز از وضع دست و پای بابا پرسید. باز حس کردم خیلی دوستم دارد. خیلی مهربان است. گفت: خوب آقا محمدحسین، یه یادگاری میدم بهت، نگهش دار، هروقت تونستی عربی و فارسیشو کامل بخونی و بفهمی بیا پیشم یه جایزه خیلی خوب داری...
کاش پیش خدا نبودی تا آرزو میکردم دوباره آن مسیر را بیایم و تو را در راه ببینم. دوباره بخندی و جلو بیایم و ببینمت و پیشانی نورانیت را ببوسم و بخوانم عربی و فارسی آن یادگاری را:
«یا من یعطی من سئله، یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحننا منه و رحمه»
ای خانوم معلمی که اگر از او طلب ارفاق و چشم پوشی کنند موافقت میکند،
ای خانوم معلمی که به کسی که حتی از او تقاضای ارفاق نکرده و نمیکند هم ارفاق میکند،
ای خانوم معلمی که حتی به کسی که ارزشش را نمیشناسد و بدگویی اش را میکند هم ارفاق میکند...
راستی...
جایزه ی خیلی خوب من چه بود پیرمرد نورانی؟