ظنّ خوب، ظنّ بد

«ظنّ» یک جا خوب است و یک جا بد:

- اگر «ظنّ» در مقابل «علم» باشد، تنه میزند به تنه ی جهل. و در نتیجه نقص است و بد. 

مثال:
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاَّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّون‏
و بعضى‏ از آنان بى‏ سوادانى هستند كه كتاب خدا را جز خيالات خامى نمى‏دانند، و فقط گمان مى‏برند.
بقره آیه 78

- اگر «ظنّ» در مقابل «یقین» باشد، چون یقین از جنس بینهایت است، ظنی که در مقابل یقین است نیز که در واقع یک بخشی از یقین و نه همه آن است، از آن جهت که بخشی و بهره ای از یقین دارد، البته کمال است و خوب. 

مثال:
الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُون‏‏
همان كسانى كه مى‏دانند با پروردگار خود ديدار خواهند كرد؛ و به سوى او باز خواهند گشت‏
بقره آیه 46

از اوج به حضیض...


از این نقطه:


...أَنّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمين‏ | ...من شما را بر جهانيان برترى دادم‏ | آیه 47 سوره بقره

به این نقطه:

...فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَب‏... | ...پس به خشمى بر خشم ديگر گرفتار آمدند... | آیه 90 سوره بقره


برابر قرآن کریم، قوم بنی اسرائیل، یک حرکت «از اوج به حضیض» جالب توجهی را تجربه کرده اند.

یعنی این قوم، از مقام برگزیدگی میان همه ی جهانیان، به نقطه ای رسیدند که دچار غضبی روی غضب شدند.

یعنی مشخصا از «انعمت علیهم» رسیدند به «مغضوب علیهم»...

اما چرا؟

اساتید قرآن پژوه میگویند بنی اسرائیل مرتکب سه خطای بسیار وحشتناک شدند:

یک- خطایی که «علما»ی بنی اسرائیل کردند
دو- خطایی که «تجار و بازاریان» بنی اسرائیل کردند
سه- خطایی که «عوام» بنی اسرائیل کردند

خطای «علما» بنی اسرائیل:

- ...يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِه‏‏... | ... كلمات را از مواضع خود تحريف مى‏كنند ... | آیه 13 سوره مائده

خطای «تجار و بازاریان» بنی اسرائیل:

- وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِل‏... | و به سبب‏ رباگرفتنشان - با آنكه از آن نهى شده بودند - و به ناروا مال مردم خوردنشان‏... | آیه 161 سوره نساء

خطای «عوام» بنی اسرائیل:

- قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُون‏ | گفتند: «اى موسى، تا وقتى آنان در آن شهرند ما هرگز پاى در آن ننهيم. تو و پروردگارت برويد و جنگ كنيد كه ما همين جا مى‏نشينيم.» | آیه 24 سوره مائده

خلاصه ی ماجرا: علمایشان در دین شان دست بردند و تحریفش کردند، بازاریانشان ربا خواری را باب کردند، مردم عادی شان هم هنگام سختی و جنگ، رهبرشان موسی را رها کردند و به او گفتند که خودت و خدای خودت بروید و بجنگید!

---
حالا امروز را در نظر بگیریم.
اگر خدای نکرده عالمانی از میان علمای ما در دین دست ببرند و نظرات و آرای شاذ و نادر خود را به دین تحمیل کنند، اگر خدای نکرده بازاریان ما رباخواری و مال مردم خوردن را رویه و روش خود برگزینند، و اگر خدای نکرده در میدانهایی که حضور عمومی مردم لازم است، مردم ما شانه خالی کنند و کارهای شخصیشان را اولویت بدهند، واقعا چه تضمینی هست که ما هم که به نعمت جمهوری اسلامی از «انعمت علیهم» هستیم، به وضعیت «مغضوب علیهم» نیفتیم؟

دو خصلت خطرناک!

بزرگی میگفت انسان «حسود» دو خصلت مهم دارد:

یک - معمولا تلاش میکند به جای تجلیل و تمجید از نیکی های دیگران، خوبی ها و برتری های دیگران را اموری معمولی و غیرمهم جلوه بدهد.

دو - وقتی موفق نمیشود خوبی یا برتری مشخصی را معمولی جلوه دهد، و در نتیجه مجبور میشود به وجود آن برتری اعتراف کند، سعی میکند در کنار ذکر آن برتری، یک خوبی یا برتری از خودش را هم ذکر کند.

و خلاصه اینکه نحوه ی اندیشه اش اینطور است:
- اولا که فلانی که فلان برتری را دارد اصلا برتری چندان مهمی ندارد، ثانیا اگر او فلان برتری را دارد، من هم بهمان برتری را دارم...

خدایا!
به ارج و قرب شهدای گمنام،
همه ی شیعیان علی ابن ابیطالب (ع) را از «حسد» به دور بدار

گوشزد / آنکه دوستت دارد...




«مَن اَحَبَّکَ نَهاکَ وَ مَن اَبغَضَکَ اَغراکَ»

آنکس که تو را دوست دارد، بیشتر به تو "نه" میگوید و تو را "نهی" میکند،
و آنکس که با تو دشمنی دارد، بیشتر از تو تعریف و تمجید می کند.

حضرت سیدالشهداء
حسین بن علی (ع)
بحار الانوار - جلد 75 - صفحه 128
---
ظریفی میگفت احتمالا علت اینکه به مادر میگویند "ننه" همین است! چون هیچکس آدم را به قدر مادر دوست ندارد، و هیچکس هم به قدر مادر به آدم "نه" نمیگوید، در نتیجه اسمش شده "ننه"!
سلامتی همه مادرها صلوات...

دوستان خوب

شهداء را نشناخته ایم اگر دستمان جلوی هم دراز است.

شهداء را نمیشناسیم اگر جادو و سحر و ورد برایمان از تربت پاک شهیدان موثرترند.

شهداء را نمی دانیم کیانند وقتی حاجت داریم و سرگردانیم.

شهداء در ساده ترین توصیف «باب الحوائج» اند.

شهداء عجیب است که گفته اند که «اگر حاجتی داشتید از ما بخواهید تا از خدای رازقمان بخواهیم»، اما گاهی آنها را یادمان میرود.

بهشت زهرا میرویم، به همه ی امواتمان سر میزنیم، ادای عشق و احترام میکنیم، فاتحه میخوانیم، در حالی که به واقع نمیدانیم امواتمان چقدر لایق این سرزدن ها و ابراز عشق ها و احترام گذاشتن هایند. از نیات آنها در زندگی هایشان بی خبریم. بعضا از وضع آخرتی آنها بی خبریم. اما محروم نیستند از علاقه های بی دریغ ما...

اما بهشت زهرا که میرویم، سراغی از شهدا نمیگیریم. شهدایی که در اعلا علیین هستند. شهدایی که جواب سلام زائرانشان را قطعا خواهند توانست داد. شهدایی که هرچقدر عشق و احترام نثارشان کنیم زیاده نیست. اینها را سراغ نمیگیریم.

حتی از بهشت زهرا هم که میگذریم، همین فرزندان غریب و بی نام و نشان خمینی کبیر که در گوشه گوشه ی این شهر مدفون اند، همین مزارهایی که بیست و چهار ساعت پذیرای دلسوختگان اند. همینها را گاهی یادمان میرود. همین هایی که دارالشفاست مزارشان... برایشان قرآنی نمیخوانیم، فاتحه ای نمیفرستیم...

زندگی ما بدون داشتن ماجرا و قصه ای با این شهداء به واقع چقدر نمک دارد و چشیدنی است؟

شهداء چقدر میتوانند آراممان کنند؟ چقدر از این توانایی شهداء استفاده میکنیم؟

دستمان جلوی چند همنوع دراز است؟ از چند نفر تقاضای کمک و مساعدت داریم؟ چقدر خواستن از شهداء خوارمان میکند که از آنها نمیخواهیم؟

شهداء را دعوت کنیم به میهمانی هایمان.

شهداء را تحویل بگیریم...

شهداء خیلی باحال و باصفا و بامرام اند...

شهداء دوستان خوبی اند...

برای معلم انسان

درس که همیشه برایش مهم بود. اضطراب «بیست نشدن» را که همیشه داشت. اما اینبار اوضاع کمی فرق دارد. برگه های آخرین امتحان پخش میشود و او تنها یک بیست دیگر تا معدل بیست فاصله دارد. و البته اینبار او مطمئن است که یک چیز را در امتحان غلط نوشته. و در نتیجه آماده است که بیست نشود...

برگه ها را می آورد تا پخش کند. مثل همیشه شاکیست که بعضی ها خوب درس نمیخوانند. کنایه ی قابل توجهی هم میزند: بعضی هایی که ازشون توقع دیگه ای دارم هم...

سرش پایین است. انگار نمیخواهد برگه اش را بگیرد. نمیخواهد نوبتش بشود. اما خوب. بالاخره اسم خودش را میشنود. میرود کنار میز خانوم معلم. مشخصا ناامید است. نه مثل امتحان های پیش مشتاق دیدن نمره اش است، نه از خانوم معلم توقعی دارد.

---
همیشه همینطور بود. برگه را میگرفتم و بدون دیدن نمره ام آنرا تا میکردم و بدون نشان دادن به هیچکس آنرا توی کیفم میگذاشتم. انگار مایل بودم نتیجه را تنها ببینم و تنها مطلع شوم. اینبار هم... داشتم مینشستم که خانوم معلم گفت: دست شما هم درد نکنه محمد حسین جان! زحمت کشیدی پسرم...

انگار روییدن جوانه ی امید در دلم را به تمامی حس کردم. توی جامیزی گوشه ی برگه را تا کردم. بیست بود... ضربان تند و کوبنده ی قلبم را کاملا حس میکردم. با سرعت رفتم سراغ سئوالی که میدانستم غلط نوشته ام. کنار سئوال با آن دستخط خوبش نوشته بود: معلومه از دستت در رفته ها پسر درس خوان و خوبم!

زنگ خورده و او رفته است. بچه ها هم تقریبا همه رفته اند... انگار نه انگار بیست شده ام. انگار نه انگار که لبخندهای مادر و جایزه های پدر در انتظار من هستند. انگار نه انگار که قرار است یک شب خیلی خوش را بگذرانم... حواسم با اوست...

خانوم معلمی که نه از او تقاضای ارفاق کرده بودم، نه طلب نادیده گرفتن خطایی را کرده بودم، نه امیدی به رایزنی با او داشتم... احساس میکنم دوست دارم... نه نمره و معدل 20 را... نه شاگرد اولی را... نه لبخند مادر را... نه جایزه های پدر را... دوستش دارم او را... او را که یادم داد دوست داشتنی هایی در دنیا هست که این علاقمندی های کودکانه ی من در برابر آنها هیچ است...

---
آقای پیرمرد مشکی پوش و خوشروی مسجد محلمان را مثل همیشه در راه دیدم. باز به من خندید. باز رفتم طرفش. باز از وضع دست و پای بابا پرسید. باز حس کردم خیلی دوستم دارد. خیلی مهربان است. گفت: خوب آقا محمدحسین، یه یادگاری میدم بهت، نگهش دار، هروقت تونستی عربی و فارسیشو کامل بخونی و بفهمی بیا پیشم یه جایزه خیلی خوب داری...

کاش پیش خدا نبودی تا آرزو میکردم دوباره آن مسیر را بیایم و تو را در راه ببینم. دوباره بخندی و جلو بیایم و ببینمت و پیشانی نورانیت را ببوسم و بخوانم عربی و فارسی آن یادگاری را:
«یا من یعطی من سئله، یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحننا منه و رحمه»
ای خانوم معلمی که اگر از او طلب ارفاق و چشم پوشی کنند موافقت میکند،
ای خانوم معلمی که به کسی که حتی از او تقاضای ارفاق نکرده و نمیکند هم ارفاق میکند،
ای خانوم معلمی که حتی به کسی که ارزشش را نمیشناسد و بدگویی اش را میکند هم ارفاق میکند...

راستی...
جایزه ی خیلی خوب من چه بود پیرمرد نورانی؟