سلام آقای من...

امیدوارم حال جسمی ات هم مثل حال روحی ات خوب باشد.

این اولین نامه ی من است که مخاطبی چون تو عزیز و بزرگ دارد...

در دیدار از نیروهای دریایی قدرتمندمان و گزارش تلویزیونی این دیدارها که طی دو روز گذشته پخش شد چقدر روح بخش بود سیمایت. چقدر شبیه امام (ره) بودی امام من!

من که کسی نیستم که بشناسی و دعایم کنی آقا اما مطمئنم مشمول دعاهای هرشب و هرشب و هرشب تو برای ملت و مردمت هستم...

تویی که دلم در سرتاسر مسئولین این نظام مردمی اوّل گرفتار توست

تویی که آقای من بودی در سال فتنه ی هشتاد و هشت...

تویی که کم نوشتیم از تو و زیاد نوشتند و خواندیم از اربابان متفرق و فتنه گرشان!

امیدوارم دوست دارانت، آنها که حق شناس تو هستند و شاکر خدایشان بابت تو، امیدوارم آنها بهروز و شادکام باشند...

امیدوارم خدا تو را بابت هیچیک از خطاها و بی انصافی های ما از ما نگیرد...

امیدوارم از عمر من که کم ثمر و کم فایده است برای اسلام، کاسته شود و به عمر تو که نور چشم مومنان حقیقی هستی افزوده شود...

خدا میداند آقا که اگر بگویند بعد از ظهور حضرت صاحب (عج) یک دعا بکنم آن دعا این خواهد بود که خدای کعبه مرا با همه ی خردی و کوچکی و ضعفم تا رسیدن به مقام ارشد ((سرباز سیدعلی خامنه ای)) توفیق بدهد...

نمیدانی چقدر دلم میخواست و میخواهد که یک روز باعث آمدن یک لبخند روی لب های تو باشم...

مولای من! آقای من!

شما حتما از من و امثال من باخبرتری که چه ها گذشت...

تازه ما که چیزی ندیدیم... ما انگار بینندگان بازی ناجوانمردانه ی عده ی انسان ((کم و محقّر)) با برگزیدگی ها و ارزش های انکار ناپذیر تو بودیم...

ما انگار هیچ نکردیم جز حرص خوردن و لب و دندان گزیدن و آزرده شدن... که اگر فقط همین بر سر ما آمد کم نبود...

آقا جان!

من از سال 88 برایت مینویسم...

و این نوشته فرق خواهد داشت چون مخاطبش فرق دارد... چون روایت یک عاشق است برای محبوب خود، آن هم از دورانی که محبوب را قدر نمیشناختند و بر صدر قضاوت - که حق او بود - نمینشاندند و ارزشش را نگاه نمیداشتند و عاشق بیچاره زجر میکشید و نمیدانست چه کند...

آنها که سرسخت ترین هایشان بی تقواترین هایشان و دین ناشناس ترین هایشان بودند، تاختند و تازاندند...

ما اول که نمیفهمیدیم چرا، اما روشنگری های تو، ملاک دادن های تو، صبوری های تو، مهلت دادن های حکیمانه ی تو، باج ندادن های تو و خلاصه رهبری نمونه و مثال زدنی تو "چرا" های زیادی را برای ما روشن کرد...

ما را تو از آن گرداب نجات دادی آقا جان...

تویی که اگر بخواهم مایه ی مباهاتی برگزینم تویی... تویی که اگر بخواهم در این کشور پناهگاه و مامنی از خطاها و انحرافها انتخاب کنم، آن پناهگاه و حریم، حریم امن پیروی از توست...

تو بر پیروانت آقا خیلی حق داری... تو خیلی به ما آبرو دادی... تو خیلی برای ما زحمت کشیدی...

من آن روزهای سخت را که یادم می آید، «پاکی و پاکدستی» تو را به خاطر می آورم که رقیب بی انصاف ما را در همه ی بحث ها به فکر فرومیبرد... اینکه تو از برای خودت و خانواده ات چیزی نخواسته بودی... هیچوقت... این اخلاق پیامبرگونه ی تو نمیدانی چقدر دست ما را میگرفت و چقدر آبرو برای ما میخرید آقا... من مفتخرم که مولا و رهبرم تویی...

آن روزها را که به یاد می آورم، وقتی گفتی «فقط قانون» و حاضر به تشکیل هیچ هیئت حل اختلاف مافوق قانونی نشدی... وقتی دوره ات کردند که رای مردم را باطل کنی... آقای من! ... تو قدرتش را داشتی... تو اگر رای ما را باطل میکردی کسی از تو گله ای نمیکرد... تو ولیّ ما بودی آقا... اگر تشخیص تو این میشد که نتیجه انتخاب ما را باطل کنی هم ما اعتراضی نداشتیم آقا... اما تو... اما تو ایستادی برابر آن دیکتاتورهای بی جنبه... تو نگذاشتی حرف آن ها روی نظر مردم قرار بگیرد... تو گفتی من رای مردم را باطل نخواهم کرد و پای این حرفت ایستادی...هرچند آقای من!... بی حرمتی ها به تو کردند در کف خیابان ها... به فرزندت تهمت ها زدند... به نام عزیزت که نقش تاج سر ماست اهانت ها کردند... به تصاویرت جسارت ها کردند... و ما میدیدیم که تو بخاطر ما و البته بخاطر عهد الهی ات ایستادی و به جان خریدی همه ی اسائه ی ادب هایشان را...

آقای عزیز من!

نمیگفتی به مردم اما ما از نزدیکان و مقربین تو میشنیدیم که عده ای حق ناشناس و بی انصاف و عالم نما گاه به گاه می آمدند به بیت تو که خانه ی امید ماست، مینشستند جلوی روی تو و عباراتی را که در شان خودشان بود در روی تو و خطاب به تو میگفتند تا به تکلیف شرعی شان عمل کرده باشند(!)، بعد از فحاشی هم با تشکر و روی خوشی که از تو میدیدند خانه ات را ترک میکردند!... تو نمیگفتی آقا... تو گله نمیکردی...

تویی که انگار مسئول بد عمل کردن فلان مامور دون پایه ی نیروی انتظامی در بهمان گوشه ی شهر هم تو بودی!!

تویی که انگار مسئول ندانم کاری فلان قاضی متخلفی که دستور بردن زندانی ها به کهریزک را صادر کرد هم تو بودی!!

تویی که انگار اگر فلان ظاهرا حزب اللهی هر کار نادرستی بکند گردن توست آقای من!!

تویی که خطاها را دیگران کردند و توهین ها به تو شد...

تویی که بیست و نهم خرداد یعنی تنها هفت روز بعد از انتخابات تذکر دادی که کار را به خیابان نکشانند اما کشاندند... و باز هم انگار مقصر همه ی سوء استفاده ها از فضای متشنج خیابان ها تو بودی!!

آقای من!

من نمیفهمیدم چرا اینقدر پیکان انتقادها به سمت تو بود... نمیفهمیدم چرا همه ی نامه های سرگشاده تو را نشانه میرفت... نمیفهمیدم گناه تو چه بود که آن روشنفکرنمای بی اخلاق و خوش بیان و قلم، پنج فحش نامه ی پر از وقاحت و توهینش را مشخصا اختصاص داد به تویی که ارباب ادب و کرامت و نیکویی بودی... اما آقا جان! همه ی اینها را فهمیدم...

فهمیدم که یک عده منتظر بودند این فضا را...

فهمیدم که «عدالت» تو در این بیست سال امامت بعد از امام (ره)، دشمنان تشنه به خونی را پرورانده بود که یکی یکی چهره ی اصلی خودشان را آفتابی کردند... و بزرگان و خواصی هم دور و برت را گرفته بودند که با سکوتشان در برابر این هتاکی ها چهره ی واقعی خودشان را نشانمان دادند...

آقای من وقتی یک سایت اینترنتی با یک مخاطب خیلی محدود به نوه ی امام (ره) توهین کرد، دیدیم که چه لشکری از محکوم کنندگان تشکیل شد و همین آقایان معترض، آن روزها چطور شاکی شدند از توهین به نوه ی امام فقید و سفرکرده... اما وقتی نه تنها به فرزند تو که امام ما بودی، بلکه به شخص تو، آن هم در خیابان های پایتخت کشور رسما جسارت میشد، همین «امام نشناس ها» و «ولی نشناس ها» سکوت کردند و راضی شدند و نهایت موضع گیریشان این بود که «مردم ناراضی اند»!.... بله... گرداننده ی آن سایت اینترنتی حق نداشت از سیدحسن خمینی ناراضی باشد، اما اراذل و اوباش تهران نه تنها حق داشتند از امام حاضر و زنده ی کنونی ما یعنی تو، ناراضی باشند بلکه حق داشتند به عکس و نام و نشان و خانواده ی تو اهانت کنند و فرزندت را متهم کنند و شعارهایی را که لایق خودشان بود علیه تو و خانواده ات سر بدهند!!

آقای من!

از تو ننوشتیم و تقصیر داریم...

وقتی جمعیت های اینترنتی موهوم و چند نفره راه انداختند و اسم های آنچنانی روی اجتماعات  متفرقشان گذاشتند، ما علاقمندان تو در شان علاقه مان و ارزش تو کاری نکردیم آقا... شرمنده ی نگاه الهی ات هستم که همیشه در همه ی فضاها منفعل بودم... معترفم که قدر نعمت وجودت را نمیدانم... اذعان دارم که همرتبه ی بزرگیت هیچ جمعیت و تشکلی به راه نینداختیم... هیچ کار نکردیم آقا...

مولای من!

لبخند و رضایت تو که جانشین رسول الله هستی در زمان ما، می ارزید به همه ی آنچه از دروغ و ادعای پوچ، آن آقای بی جنبه و کم ظرفیت و خائن به کمک تیم های فکری اش در آن به اصطلاح بیانیه هایش نوشت و خواندیم...

به تعبیر قرآن، «وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ»... چه بسیار سخنورانی که سخنانشان اعجاب انگیز است و ... در حقیقت کینه توز ترین دشمنان هستند!

بودند و هستند آقاجان!

بخدا میشناسمشان کسانی را که همه ی استعدادهای ادبی و هنری شان را خرج کردند و میکنند تا کینه های عمیق شان را بورزند و دشمنی شان را بکنند با شخص تو و فهم های تو و قضاوت های تو...

آقای من!

به پروردگارم قسم اینها ایمان ندارند! نه رهبرانشان، نه تئوریسین هایشان، نه عمله های تبلیغاتی شان... بخدا قسم هیچیک به خداوند ایمان ندارند... چرا که به تعبیر قرآن «فَلا وَرَبّكَ لايُوُمِنُونَ حَتّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيَنَهُم...»... به پروردگارت قسم به خدا ایمان ندارند مگر اینکه تو را در مشاجراتشان داور و قاضی قرار دهند...

آقای من!

مگر همان امام (ره) که این همه سنگش را منافقانه به سینه زدند نظرش این نبود که «ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است»؟ ... اگر رای و نظر امام این بود و قبول دارند، چرا در مشاجراتشان طبق تصریح این آیه، تو را - که ولی فقیه زمان بودی - داور قرار ندادند؟ چرا وقتی به برنده ی انتخابات تبریک گفتی قضاوت تو را نپذیرفتند؟ چرا وقتی گفتی «جهموری اسلامی در رای مردم خیانت نمیکند» فهم تو را قبول نکردند؟ چرا وقتی گفتی «بزرگترین ظلمی که بعد از انتخابات انجام گرفت طرح مساله تقلب بود»، چرا این قضاوت تو را قبول نکردند؟.... پس اینها ایمان ندارند... اینها اگر رسول الله (ص) هم حاکم بود و فرد مورد نظرشان انتخاب نمیشد به قضاوت رسول الله (ص) هم رضایت نمیدادند.... اینها ولی شناس نیستند و نمازی که میخوانند طبق این آیه نماز افراد غیرمومن است...

آقاجان!

ببخش...

ببخش که تند و تلخ میشوم وقتی به آن روزها فکر میکنم و آن حرف ها که خبر داری که ادامه هم دارد...

آن فلانی برای کینه ورزی با تو رسما «اسلام» تاسیس کرد!

در کارولینای شمالی نشست و «اسلام» جدید تدوین کرد و اصولش را هم در خلال چند سخنرانی در چند مناسبت مذهبی ارائه کرد!!

و ما عاشقان تو...

عاشقان سیدعلی حسینی خامنه ای، ما بودیم که میشنیدیم و میخواندیم و میسوختیم... میسوختیم از حجم کینه ها... تمام نهادهای منتسب به تو را با تمام توانشان تخریب کردند... پای نابودی کامل نظام خادم و الهی جمهوری اسلامی ایران ایستاده بودند...

و خدایی که این جمهوری اسلامی را و این ولایت فقیه را به ما داده بود، نپسندید که محروم شویم...

آقای من!

خدای ما نپسندید که نعمت ولایت تو را از دست بدهیم...

خدای ما نخواست که دوستانش محروم بمانند...

منکوبشان کرد...

خودشان نمیدانند چقدر آسیب دیدند...

نمیدانند چقدر از رهبری هوشمندانه ی تو آسیب دیدند...

نمیدانند چه شکستی از تو و خدای تو خوردند...

ما که امت توییم، پیروزی محض تو را در رویارویی با این طواغیت و منافقان به وضوح دیدیم...

عصایت را آقاجان به نیل فتنه زدی و ما گرفتاران «زبان» این منافقان و «جنایت» اوباش و اراذل حامی شان را نجات دادی...

موسای زمان!

تو با ملاک هایی که دادی و صبری که پیشه کردی، به این عفونت مهلت دادی تا خوب خودش را نشان بدهد...و وقتی خوب خودنمایی کرد، به فضل خدا و همراهی آگاهانه ی امت آن را از بیخ خشکاندی...

خیلی شخصیت های پشت پرده شان لو رفت...

صبر تو سبب شد که خیلی برنامه های آینده شان لو برود و  بی اثر شود...

و تو مایه ی مباهات مایی آقا...

نمیدانی چقدر خوشحالم فقط به این دلیل که هستی و رهبری میکنی...

نمیدانم چطور بابت وجود تو خدایم را شکر کنم...

مولای من!

با تمام دل و همه وجود دوستت دارم...

مرا - اگر چه کوچک و خوارم - از خیل حامیان و ارادتمندان خودت بدان آقا...

در پناه خدا،
سرت سلامت و عمر و عزتت روزافزون و دل پاک و بی آلایشت شاد و آرام...