برای قلاده های طلا


"قلاده های طلا" به نظرم فیلم نسبتا خوش ساختی بود. نگاه نویسنده و کارگردان به مقوله ی امنیت یک نگاه تقریبا فراجناحی بود. این گزاره مطرح شد که نفوذ در دستگاه اطلاعاتی و امنیتی کشور غیرممکن نیست. این گزاره مطرح شد که میشود یک پردازه ی نفوذ را به یک فرصت برای زدن ضربه ی اطلاعاتی به دشمن تبدیل کرد و لزومی ندارد یک جاسوس را بلافاصله حذف و فی المثل اعدام کنیم. اینکه دشمن چطور میتواند از ظرفیت های داخلی نظام (مثلا فرمانده ی انتظامی ای که فرزندی در خارج از کشور دارد) در پازل ضدامنیتی و اطلاعاتی خود استفاده کند، بخوبی تصویر شده بود. کمی حرکت از جنبه ی سیاسی قضایای سال 88 به جنبه های امنیتی آن و در نتیجه شکل گیری نوع دیگری از تصاویر ذهنی در اندیشه ی مخاطبان، به نظر من توانست به درک بهتر چرایی برخی از حوادث سال 88 کمک کند. نوآوری هم در فیلم وجود داشت. اولین بار فضایی با عنوان فضای داخل وزارت اطلاعات نمایش داده میشد. رصد حوادث کشور از منظر امنیتی تصویر شده بود. اولین بار نشان داده میشود که در داخل وزارت اطلاعات و میان کارشناسان امنیتی نیز اختلاف نظر و جر و بحث پیش می آید. اولین کاراکتر امنیتی فیلم که ورود به ساختمان و ساختار وزارت اطلاعات را پیش چشم مخاطب میکشید اتفاقا برساخته ی پاک و منزهی در داستان نبود. داستان غمبار حوزه ی 117 محمد امین (ص) را - که بعدا به نینوا تغییر نام داد - از این حیث که فیلم برداری دقیقا در محل حوزه بود، خیلی طبیعی به تصویر میکشید. البته بسیجی ها را میتوانست بهتر در بیاورد. دیالوگ های بسیجی های گرفتار شده در صحنه را میتوانست بهتر در بیاورد. حضور نیروهای یگان ویژه و نحوه ی عملکرد آنها در ماجرای حوزه ی 117 را میتوانست بهتر دربیاورد. قابل تامل بود که کلیپ کوتاه و بسیار عجیب اظهارنظر همسر آقای رفسنجانی در صبح روز انتخابات دهم ریاست جمهوری در این فیلم اکران عمومی شد. خوب بود نماز جمعه ی 23 تیرماه آقای هاشمی را هم پوشش میداد. یک نقد مفهومی خیلی مهم "عدم پرداختن به مساله ی کهریزک" بود که به هر حال مقام معظم رهبری (حفظه الله) آنچه در کهریزک رخ داد را "جنایت" نامیدند. میشد به کوی دانشگاه و مجتمع سبحان هم پرداخت که این اتفاق نیفتاده بود. میشد کمی روی برخی بندهای بیانیه های آقای موسوی مانور داد، البته جای تشکرش باقیست که کلیپ حمایت منافق گونه ی او از ولایت فقیه در فیلم پخش شد، و البته اظهارنظر مشعشع همسر ایشان (نظریه ی داماد لرستان!) که از بی بی سی فارسی پخش شده بود، در فیلم طرح شد. حوب بود "دروغ تجاوز" را نیز در کنار "دروغ تقلب" اندکی مورد توجه قرار میدادند و از قضا روی نامه ی شگفت آور آقای کروبی به آقای رفسنجانی پیرامون رخ دادن تجاوز در بازداشتگاه ها مانور داده میشد چرا که نظام در ماجرای آن نامه بسیار مظلوم واقع شد و حتی امثال آقای کروبی وضع زندانهای نظام را بدتر از زندانهای ساواک ارزیابی کردند، حال آنکه آن روزها هنوز تارنماهای شخصی این آقایان فیلتر نشده بود! خوب بود ماجرای بمب گذاری در هواپیمای حامل سید محمد خاتمی که سبب طرح نام او در فیلم شده بود، در ادامه با طرح بیانیه ی معروف خاتمی در مورد لزوم برگزاری رفراندوم، همچنین طرح بیانیه ی مجمع روحانیون مبارز برای برگزاری تجمع 30 خرداد (یک روز پس از خطبه های حضرت آقا) بخش های دیگری از نقش او و تشکل مطبوعش در حوادث سال 88 به تصویر کشیده میشد. 

خوب بود مواضع قاطع، قانونی و مهارکننده  ی رهبری در فاصله ی تیرماه تا شهریور ماه 88 ، و از جمله دیدار ایشان با میرحسین موسوی (فردای انتخابات) و دیدار ایشان با نمایندگان کاندیداها و تعیین هیئت های چندگانه ی حل و فصل قضایا توسط ایشان، و تمدید مهلت اعتراض ها و تذکر ایشان به عدم اردوکشی خیابانی و یادآوری خطرات این رویه ها توسط ایشان بیشتر دیده میشد. خوب بود در میان رسانه های خارجی مطرح شده در فیلم، اشاره ای هم به "تارنمای فارسی زبان وزارت خارجه اسرائیل" میشد که در ایام فتنه ی 88 کار را به جایی رسانید که از جمله در روز عاشورا، بعنوان یک رسانه ی رسمی صهیونیستی تیتر درشت خود را «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» قرار داد(!) و از سبزها دعوت کرد تا با جمهوری اسلامی بعنوان "یزید زمان" بجنگند!! 

خوب بود اقتدار یگان ویژه بیشتر دیده میشد و در کنار این نمایش اقتدار، البته این هم نشان داده میشد که عده ای از نیروهای این یگان هم در صحنه هایی به نحوی خودسرانه، تندتر از "آنچه که باید" رفتند و در نتیجه حقوقی هم از مردم ضایع شد. (فی المثل شکستن شیشه های ماشین هایی که پارک هستند و...) خوب بود آقای طالبی به حوادث 13 آبان و روز قدس و عاشورا هم نزدیک میشدند. خوب بود عملکرد "جرس" و "کلمه" و "ندای سبز آزادی" را هم حداقل «در حال مانیتور شدن» نشان میدادند. متاسفانه با وجود اهمیت عملکرد این رسانه ها در فتنه سال 88، در هیچ صحنه ای حتی مانیتور شدن این سایت ها هم دیده نشد. 

در مجموع فیلم متفاوت، نسبتا خوش ساخت، داستان دار، سیاسی و امنیتی، بسیار صریح تر از فیلم های هم رده، خوش موضوع، شجاعانه و جالب توجهی بود. به آقای طالبی مجموعا تبریک میگویم و متاسفم که نشد فیلم شان با فیلم های جشنواره ی فیلم فجر سال 90 رقابت کند. امیدوارم مسعود ده نمکی و حامد کلاهداری - که پیشتر نشان داده بودند که به موضوع فتنه 88 علاقه دارند - و همچنین دیگر کارگردانانی که دغدغه های اینچنینی دارند و خواهند داشت، از کار متفاوت آقای طالبی استفاده و کسب تجربه کنند. دیدن این فیلم را هم به همه - با هر گرایش سیاسی - توصیه میکنم چرا که خوانشی است نسبتا جذاب و متفاوت از حوادثی که همه ی ما - با همه ی گرایش های سیاسی متفاوت - ناچارا تصاویری از آنها در ذهن داریم.

چرا در انتخابات شرکت کردیم...

این روزها که گذشت یک سئوال بطور مداوم پرسیده میشد و پاسخ داده میشد که «چرا باید در انتخابات شرکت کنیم؟»

هر فرد، گروه، تشکل و جمعیتی برای این سئوال پاسخی تدبیر کرده بود. البته تجدیدنظرطلب ها لفظ "چرا" را به لفظ "آیا" مبدل کرده بودند و پاسخشان به ان "آیا" هم منفی بود. حالا یکی شان با همان روشی که فقط خودش میداند و خبر دارد از داخل یک قرنطینه پیام فرستاده بود که به فلان 10 دلیل نباید شرکت کرد، یک عده ای شان هم یکی دوتا از همان 10 دلیلی را که او مطرح کرده بود را دستمایه ی پاسخ منفی به این پرسش کرده بودند... بگذریم. اما در میان آنها که به "چرا"ی قصه پرداخته بودند و قصدشان مشارکت بود (به زعم بنده اکثریت حائزین شرایط)، پاسخ های خیلی متنوعی به گوش میخورد: «برای ادای دین به امام» ، «برای ادامه ی راه شهدا»، «برای رقم زدن سرنوشت به دست خودمان» ، «برای استفاده از حق مان» ، «برای ادای تکلیف الهی» ، «برای رشد و توسعه میهن مان» و ...

اما به یاد آوردن یک فراز از یک نقل قول(1)، من را متوجه یک پاسخ متفاوت به این پرسش کرد. میشود پرسش از «علت شرکت در انتخابات» را به یک پرسش کلی تر پیرامون «علت دخالت در امر سیاسی» توسعه داد، و آنوقت در پاسخ گفت: دخالت ما در سیاست (که شرکت در انتخابات هم یکی از مصادیق آن است)، برای حفاظت از دیانت مان است...

امر سیاسی، در نفس الامر، هدف همت ها و معطوف توجه های ما نیست، بلکه از آن سو برایمان اهمیت دارد که دخالت در آن میتواند به حفاظت ما از دیانت مان کمک کند.



پانوشت 1- نقل قول حجت الاسلام و المسلمین غلامرضا مهدوی از حضرت علامه، جناب استاد مصباح یزدی: ((دخالت ما در سیاست برای حفاظت از دیانت است...))

هرکسی می‌خواهد باب انتقاد را بگشاید، باید بتواند باب عیب‌جویی را ببندد، والا...

به نظر میرسد به یمن انتخابات و فضای تضارب آرای ناشی از آن، یکی از درگیری های بسیار مفید فکری آغاز شده است. آقای علی مطهری شاخصه ی یک طیف از اندیشه ورزان است که بطور خلاصه، ولایت فقیه را ولایت «فقه و فقاهت» و نه ولایت «شخص ولی فقیه» میشناسند و «تابعیت از ولایت فقیه» را مشخصا خلاصه میکنند در «اطاعت از احکام حکومتی رهبری» و انتقاد از رهبری را «مستقلا واجد ارزش» میشناسند. شاید آقای عماد افروغ را هم با توجه به قصه ی اخیری که با سخنانشان در برنامه پارک ملت به راه انداختند براحتی بتوان جزو همین طیف دانست. و البته کم نیستند افراد کم و بیش اندیشه ورزی که مجموعا به این طیف فکری نزدیکند. از سوی دیگر، افرادی از جمله حجج اسلام علیرضا پناهیان، غلامرضا قاسمیان، سیدمحمود نبویان، مجتبی ذوالنور، حمید رسایی، و البته حضرت علامه مصباح یزدی و متفکرین بسیاری از یک طیف دیگر هستند که آنها مجموعا معتقدند «ابراز اعتقاد به اصل ولایت فقیه» بدون داشتن «اعتقاد به ولایت برای مصداقش»، امری عملا «بی فایده» است چرا که ولایت در زمان جاری شدن از ناحیه مصداقش جاری میشود، و علاوه بر این، بر این باورند که مقام معظم رهبری بر اساس همه ی شاخص ها و به اعتراف دوست و دشمن، «یک سر و گردن از همه ی کسانی که بخواهند بعنوان معادل ایشان مطرح شوند بالاتر هستند» و در نتیجه تاکید طیف قبلی بر «لزوم خلاصه سازی نفوذ امر ایشان به احکام حکومتی» و «ارزش مستقل قائل شدن برای باز بودن باب هرگونه انتقادی از رهبری» را ظلمی اولا به «جایگاه» ولایت فقیه و ثانیا به «این مصداق خاص از آن» ارزیابی میکنند و اینگونه می اندیشند که همچنانکه طیف اول معتقدند که «باید باب نقد رهبری باز باشد»، باید باب «نقد منتقدین رهبری» هم باز باشد و از اینکه هرگونه «نقد منتقدین رهبری» توسط نخبگان این طیف، معمولا «هجمه» و «مقابله نابرابر» و «خفه کردن صدای منتقد» ارزیابی میشود گلایه مند هستند.

علی هذا اخیرا بین آقایان مطهری و پناهیان بحثی درگرفته است که امیدوارم به حق امام زمان (عج) حالا حالاها تمام نشود(!) چرا که همه ی مشکل ما دقیقا در موضع همین بحث است: «ولایت فقیه و حکومت ولایی»...

آنچه در پی می آید، بخشی های مرتبطی از فاز اول این گفت و شنود نسبتا طولانیست. حقیر البته بر سخنان هر دو طرف ماجرا تاملاتی به ذهن ناقصم میرسد اما فعلا مصلحت را در خواندن و شنیدن دانشجویانه میبینم. توصیه میکنم این مشت زنی فکری بسیار قابل تامل را حتما دنبال کنید و لذت پیگیری اش را از دست ندهید... کاش همه ی اندیشه ورزان این دو طیف آستین بالا بزنند و به میدان چندین و چند مناظره ی مفصل بیایند تا شاید یکی از مهمترین مباحث فقه متاسفانه لاغر حکومتی در ذهن کسانی که موظفند به آن عمق و غنا و فربهی ببخشند بیشتر جلوه کند و عزم های بلندی جزم این حوزه ی مظلوم از مبانی نظری اسلامی شود انشاالله...


یکی از دغدغه های آقای مطهری در خلال یادداشت شان این است که:

«باید هشیار بود که وقتی کسانی به طرزی غیرمعمول جایگاه ولایت فقیه را بالا بردند (جایگاهی که هیچ یک از بزرگان و از جمله رهبر انقلاب آن را نمی پذیرند) و بیش از اندازه «ولایت، ولایت» کردند شاید انگیزه هایی ...در کار باشد.    ...خود قضاوت کنید: ما در اسلام حق داریم از عملکرد خداوند پرسش کنیم که مثلا چرا فلان کودک معلول به دنیا آمد؟ چرا در عالم، شر وجود دارد؟ از عملکرد پیامبر(ص) پرسش کنیم که چرا حضرت، همسران متعدد داشتند؟ درباره عملکرد امامان معصوم پرسش کنیم که چرا امام حسن (ع) صلح کرد و چرا امام رضا (ع) ولایتعهدی مأمون را پذیرفت؟ شیعه که مکتبی عقل گراست به این پرسشها افتخار کرده و آن را تضعیف الوهیت، نبوت و امامت نمی داند. اما نوبت به ولایت فقیه که می رسد یکدفعه افرادی مانند آقایان پناهیان، روانبخش، رسایی و بی ریا در قامت اسلام شناس وارد شده و می گویند فقط از اطاعت مطلقه حرف بزنید و طرح هر پرسشی تضعیف و بلکه ضدیت با ولی فقیه است!  »

و از دیگرسوی، آقای پناهیان در بخشی از پاسخ بلندشان مینویسند:

«ضمن اینکه اگر شما ما را متهم می‌کنید به ندیده گرفتن فرمایشات حضرت آقا درباره‌ي «جواز انتقاد از رهبری»، که اتهام ناروایی است، من برای شما یادآوری می‌کنم سخن ایشان را که در پاسخ به سوالی در همین زمینه که فرمودند: ((...شما می‌گویید چرا به رهبری انتقاد نمی‌کنند! اوّلاً که عیبجویی از رهبری مگر چه حُسنی دارد؟ رهبری‌ای که در نظام جمهوری اسلامی اشاره‌ی انگشتش باید بتواند در یک لحظه‌ی خطرناک و حسّاس، مردم را به جانفشانی وادار کند، آیا این مصلحت است که یک نفر به میل خودش بیاید بایستد و بدون حق و بدون موجب، نسبت به او بدگویی کند؟! آیا این به نظر شما کار خیلی خوبی است؟! این کار بد است؛ رواج نداشته باشد، بهتر است.)) (12/ 04/ 1377- جلسه‌ي پرسش و پاسخ با مدیران مسؤول و سردبیران نشریات دانشجویی)

البته شما باید به (متن) کامل کلام ایشان - که در پاسخ به سوال درباره انتقاد از رهبری بیان فرموده‌اند - مراجعه بفرمایید، تا برایتان معلوم شود هرکسی می‌خواهد باب انتقاد را بگشاید، باید بتواند باب عیب‌جویی را ببندد، والا نتیجه‌ای جز بی‌بند و باری و هرج و مرج در جامعه نخواهد داشت. و یقیناً منتقد دلسوز و عاقل هیچ‌گاه زمینه‌ي پدید آمدن چنین نتیجه‌ای را فراهم نمی‌کند.»


وقتی نمیترسی حتما باید فریاد بکشی؟!

این روزها که میگذرد، در کنار همه ی تحولاتی که در عرصه های فکری و فرهنگی رخ میدهند، حرکتی هم آغاز شده است که مستقل از معنا و پشتوانه و عقبه ای که میتواند داشته باشد، نشانه ی خیلی خوبی است بر وجود بسته ای از «گره های ذهنی» در بخشی از اثرگذاران عرصه ی فرهنگ و سیاست. فهم من از پدیده ی «نامه نگاری به مقام عظمای ولایت امر (حفظه الله)» در ذیل اندیشه به وجود همین گره های ذهنی شکل گرفته است. به نظر میرسد لااقل بخشی از نیروهای جریان تجدیدنظرطلب، به دلایل متعدد و متنوع، ابتدا درگیر یک سری گره های ذهنی شدند، سپس آن گره های ذهنی اندیشه شان را بسیار به چالش افکند، سپس به دلایل مختلف نخواستند یا نتوانستند برای حل و فصل این چالش فکری و ذهنی از دیگر اندیشه ورزان استفاده کنند، و در مرحله ی بعدی این گره های ذهنی آنها را به «نتیجه گیری» ها و «تصمیم» هایی رساند که هم برای خودشان و جامعه آسیب زایی کرد، هم برای دشمنان فرصت سازی نمود. و یکی از تصمیم هایی که ناشی از این گره های ذهنی بود، همین تصمیم به «نوشتن نامه ی سرگشاده به رهبر معظم انقلاب» است که این روزها هرچند شاهد رشد کمّی آن بوده ایم، اما شاهد رشد کیفی آن نیستیم. علت هم به نظر من تقریبا روشن است: پیش انگاره ها و پرسش های اساسی اکثر این نامه ها، انتخاب های متنوعی هستند از میان همان گره های ذهنی باز نشده. 

به اختصار میتوان گفت که نامه های متکثر و فراوان، ریشه در پرسش های مشترکی دارند که آن پرسش های مشترک نیز به نوبه ی خود به گره های معدود و مشترک موجود در اذهان همه ی نویسندگان نامه ها برمیگردند. چشمه ی این جریان، تقریبا و با اندکی چشم پوشی، گره های ذهنی ای هستند که به نظر حقیر، میشد و میشود که یکی یکی آنها را پیش فکر و ذهن جامعه ی مخاطب باز کرد و درد را از ریشه علاج کرد.

در این میان، پدیده ی «محمد نوری زاد»، به همان اندازه که جدید و نو به نظر میرسد، دقیقا به همان اندازه روشن و قابل تحلیل است. بعنوان مثال، اینکه او از چیزی سخن به میان بیاورد مثل «لزوم سخن گفتن "بی واهمه" و "بدون ترس و لکنت" با حاکم جامعه مسلمین»، و شرایط فعلی جامعه ی ما را که در نظر میگیرد، ناخودآگاه به این پرسش برسد که «پس این سخنان بی واهمه و ترس و لکنت چرا زده نمیشود و چرا مردم نمیتوانند بدون هیچ ترسی سخنانشان را خطاب به حاکم بگویند»، آن پیش فرض و این سئوال، از نظر من به کلی ناشی از یکسری «گره باز نشده ی ذهنی» است. 

بعنوان نمونه میشود چند پرسش برابر نوری زاد گذاشت و به او کمک کرد که از فضای «نتیجه گیری های ناشی از ناچاری»، به فضای «نبرد مجدد با گره های ذهنی اش» برگردد و چه بسا اینبار پیروز شود:

الف- «سخن گفتن با حاکم جامعه مسلمین» را یک لحظه رها کن، فکر کن که آن کدام «سخن گفتن» است که مستقل از محتوایش، صرفا به دلیل «بی واهمه و بدون ترس اتفاق افتادنش» ارزشمند شناخته بشود؟ آیا ارزش یک سخن به «محتوا»ی آن است یا به «نحوه ی بیان» آن؟ چقدر میشود وقت گذاشت برای شنیدن سخنانی که هیچ تضمینی نیست ناشی از «عدم اطلاع» و «عدم مطالعه» و «عدم آشنایی با مسائل» نباشند و در نتیجه محتوای چندان ارزشمندی نداشته باشند؟ بعنوان مثال، آیا شما حاضر هستی به کسی که اتفاقا هیچکدام از نامه هایت را نخوانده است، اجازه بدهی در برابرت قرار بگیرد و بی هیچ ترس و واهمه ای، از تو بابت آنچه در نامه هایت نوشته ای - و او هنوز نخوانده است - انتقاد کند؟! اگر هم اجازه میدهی، به گمانت چقدر قادری برای اینچنین شنیدن هایی وقت بگذاری؟

ب- چرا فرایند «سخن گفتن بدون واهمه با حاکم جامعه مسلمین» باید الزاما «علنی» اتفاق بیفتد؟ اگر کسی به تو بگوید که همین روزها و هفته هایی که میگذرد، کسانی از علما - از قم و برخی دیگر شهرها - عزم سفر میکنند و راه می افتند و از حاکم جامعه اسلامی وقت ملاقات میگیرند و یکساعت مینشینند و هر چه در دل دارند را با هر زبانی که تشخیص میدهند را به نیت انجام تکلیف «نصیحت» خطاب به حاکم جامعه مسلمین میگویند و با سلام و صلوات بلند میشوند و میروند، بر فرض که این واقعیت داشته باشد (فعلا فرض کن)، آیا این مساله ی «سخن گفتن بدون ترس و واهمه» - که برای تو اینقدر مهم جلوه کرده است - اتفاق نیفتاده است؟ واقعا چه الزامی دارد که نوری زاد ها، نامه ها و حرف ها و اعتراض هایشان را علنی کنند؟ اگر علنی نکنند، «بدون واهمه» سخن نگفته اند؟! اگر علنی نگویند، حاکم اسلامی حرفشان را نشنیده است؟!

ج- «سخن گفتن بدون واهمه با حاکم جامعه مسلمین» وسیله است یا هدف؟ اگر وسیله است، وسیله ی کسب چه منفعتی است؟ آیا نه این است که مثلا قرار است وقتی «حرف حقی» هست که لازم است حاکم اسلامی بشنود و آنرا در نظر بگیرد، آن حرف حق به دلیل ترس از عواقب بیان کردنش نشنیده باقی نماند؟ بسیار خوب. چه اشکال دارد که مردم حرف هایی را که گمان میکنند حق است و لازم است حاکم اسلامی بشنود را به «علما» و «موثقین» و «معتمدین» خود عرضه کنند و آنها را «وکیل» کنند تا آنها در دیدارشان با حاکم جامعه آن حرف ها را بصورت دسته بندی شده و ویرایش شده و اصلاح شده، بدون هیچ ترس و واهمه ای با او مطرح کنند؟ آیا هدف مورد نظر به این ترتیب حاصل نمیشود؟ 

د- بدنبال چه هستی نوری زاد؟ بدنبال «بندگی خدا» هستی؟ اگر سخنت را، حرفت را، نصیحتت را، فهم و قضاوتت را، پیشنهاد و انتقادت را، به نحوی از انحاء به سمع و نظر حاکم جامعه اسلامی رساندی، چرا باید گمان کنی که نزد خداوند حجت نداری و تکلیفت را انجام نداده ای؟ اگر حرفت را نوشتی و مثلا به صندوق پستی بیت رهبری انداختی، یا که نه، مثلا دادی به دست امام جمعه شهر خودت، و از او خواستی که به دست حضرت آقا برساند، دیگر چه دغدغه ای داری برادر؟ نزد خدای متعال حجت داری که حرفت را از مسیری که میشناختی به حاکم جامعه رساندی، اتفاقا حرفت را رسانه ای هم نکردی، که اگر دشمن هم خواست اقتدار رهبر جامعه را «شکسته شده» ارزیابی کند، نتواند. جز اتحاد و علاقه چیزی گیرش نیاید. اما اگر میبینی نمیتوانی فریاد نزنی و نمیتوانی به رسیدن سخنت به سمع و نظر رهبری قانع بشوی و ندایی از درونت تو را به «علنی فریاد کشیدن» و «علنی نامه نگاری کردن» میخواند، البته میتوانی به این دعوت درونی ات لبیک بگویی و بشوی همین محمد نوری زادی که هستی، اما مطمئن باش درد خاصی از دردهای تو دوا نمیشود. از کودکی به ما آموخته اند، اشکالاتی که «گمان میکنی در دیگران هست» را با «بهترین زبان» و در «خلوت ترین مکان» به روی آنها بیاور. اینکه تو خلوتی نداشته ای با رهبر معظم انقلاب، این را البته میتوان درک کرد، اما این مسلما توجیه «فاش گویی» نمیشود و خودت خوب میدانی مسلمان...