قصه ی دارایی و نداری


قصه «دارا» و «ندار» اغلب خیلی خاکی بازگو شده. خیلی خاکی فهمیده شده. «دارا» همیشه کسی معرفی شده که «دارایی مادی قابل توجه» داره، و «ندار» کسی که اینطور نیست. اما واقعیت اینه که عین این مناسبات در عالم معنا هم برقراره. دارا میتونه کسی باشه که «باورها و اندیشه» های قابل توجهی داره، میتونه کسی باشه که «احساسات و عواطف» قابل توجهی داره، و میتونه کسی باشه که «خواست ها و تمایلات» ارزشمندی داره. این افراد هم دارا هستند. و البته تعریف ندار هم میتونه جامع تر باشه. کسی که در حوزه باورها و اندیشه ها به نتیجه مشخصی نرسیده، کسی که از احساسات انسانی و عواطف مثبت بهره چندانی نداره، و کسی که خواسته ها و تمایلات والا و ارزشمندی نداره، این چنین فرد و افرادی هم در واقع ندار هستند. اینقدر منطق جامعه ی ما نباید خاکی باشه که دارابودن و ندار بودن این اندازه مادی فهمیده بشه. همین منطق خاکی مشخصا در فهم ما از خدا و دین هم تاثیر منفی گذاشته. وقتی به «خدای نعیم» فکر میکنیم و از «نعمت ها» صحبت میکنیم، منظورمان عموما «مال و منال» است، یا نهایتا «سلامتی» را هم ضمیمه میکنیم که این هم عملا یک موضوع مادی است. حتی ارزشهای معنوی مثل «علم» و «سلامت نفس» رو هم عملا وقتی نعمت میبینیم که «ما به ازای مادی» پیدا کرده باشن. برای همینه که «طبقه اجتماعی» پیدا میکنیم و وجود طبقات اجتماعی رو به رسمیت میشناسیم. طبقه ی «داراها» وقتی طبقه ای تعریف میشن که «مال و منال» و «سلامتی» و «علم پولساز» و «سلامت نفس پیش برنده» دارند، چنین طبقه ی فرهمندی چه نیازی به طبقه فرودست خودش داره؟ اما وقتی دارایی های معنوی، مستقل از پولساز بودن و پولساز نبودن یا پیش برنده بودن و پیش برنده نبودن، به رسمیت شناخته میشه، طبقه های اجتماعی جدیدی هم شکل میگیرن. ما انسانیم. من فکر میکنم روح انسان منعطف تر و رشدپذیر تر از جسم انسانه. لذا فکر میکنم کسانی که روح های کارشده و ساخته شده تری دارن، کسایی هستند که داراترند هرچند ما به ازای مادی روح رشدیافته ی اونها ما به ازای قابل ذکری نباشه. من فکر میکنم مال و منال خیلی وقتها فقط سرگرمی به بار میاره. سرگرمی ای برای اینکه به کمبودهای روحی فکر نکنیم. چون خلوت کردن ما با خودمون برامون سخت و سنگینه. چون حق های زیادی رو ناحق کردیم. چون خیلی ها رو رنجوندیم. چون خیلی کرده هامون رو نمیتونیم توجیه کنیم. برای همین مایلیم هدفگذاری های مادی داشته باشیم تا تلاشی که برای رسیدن به اون هدف های مادی میکنیم ما رو مشغول و سرگرم کنه. این زندگی ماست. مشغول فریب دادن خودمون هستیم. انسانی که با خودش رودربایستی نداشته باشه، عمق نداری های خودش رو درک میکنه. میفهمه چقدر نداره. میفهمه چقدر از اندیشه ی ناب بی بهرست. میفهمه چقدر از علم نافع بی بهرست. میفهمه چقدر از احساسات ناب و پاک انسانی بی بهرست. میفهمه چقدر از عشق و عواطف دیگرخواهانه ی اصیل بی بهرست. میفهمه چقدر از خواسته های ارزشمند تهی و خالیه. میفهمه چقدر از تمایلات والا و بالا و ارزشمند بی بهرست. و این چنین انسانی در لایه های قطوری از حسرت و احساس ناکامی محفوف و پیچیده میشه. این چنین احساس ناکامی و ناامیدی و حسرت به نظرم منفی که نیست هیچ، کارسازه. کارسازه چون کمک میکنه آدمی از خودش ناامید بشه. از خودش ببره. از خودش بی توقع بشه. و اونوقت خیلی رذیلت ها بی معنا میشن. چنین انسانی را چه به حسد؟ چه به بخل؟ چه به غرور؟ چه به خوددوستی و خودمحوری؟ چه به خیانت و بی وفایی؟... این رذایل به کار انسانی می آمدند که خودش را دوست داشت. خودش را خواستنی میدید. خودش را ارزشمند و بالا میدید. انسانی که خودش را فراموش کرد چون خودش را دوست نداشت، رذیلت ها کاری برایش نمیکنند. گره ای برایش نمیگشایند. و فهم ما از «دارایی» و «نداری» است که مانع میشود خودمان را فراموش کنیم. اگر میفهمیدیم که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز نداریم، و هیچ چیز نیستیم، و هیچ ارزش قابل ذکری نداریم، اگر اینها را میفهمیدیم، نه به حق خدا نه به حق خلق خدا و نه به حق خودمان تجاوز نمیکردیم. افسوس که به نداری و بیچارگی خودم تفتن و توجه کافی نداشتم و ندارم و از این رو خیلی جفاها کردم بر دیگران و بر خودم.

«شناخت»ی که نگرانش نیستیم...

کار یک «عنصر شناسا» دقیقا چقدر میتواند پیچیده باشد؟

پیچیدگی «مساله مورد شناسایی» یکطرف، پیچیدگی های درونی «عنصر شناسا» یکطرف، عدم امکان تعیین دقیق اینکه مشخصا چه مقدار از محصولات شناسایی متاثر از «وضعیات درونی عنصر شناسا» است و چه مقدار از آن محصولات «خالصانه» به مساله مورد شناسایی مربوط است و نه هیچ چیز دیگر، یکطرف!

به نظر من شناخت یکی از پیچیده ترین اتفاقات قابل تصور است و البته روزمره و به وفور در اطراف ما رخ میدهد!

ما به شناخت میرسیم و فقط خدا میداند چه مراحل پیچیده ای ظرف چند دقیقه یا حتی ثانیه در ذهن ما طی میشوند.

البته شاید هم نباید خوشبین باشیم و باید گمان گنیم که چون شناخت یک پدیده فوق پیچیده است، آن چیزی که پیرامون ما رخ میدهد و به وفور حسش میکنیم تنها یک «شناخت نما» است!

آنقدر که من میفهمم ما در دنیای «وثوق» و «شک» زندگی میکنیم. یعنی دنیای اندیشه ما، از یک حیث، مشخصا توسط شک ها و اعتمادهای ما شکل می یابد. حداقل یک بعد از فضای ذهن ما را تارهای شک و پودهای وثوق ساخته اند.

بسا آدمیان که به دلیل اعتمادشان همه چیزشان را وسط یک عزم و یک اراده آورده اند، موفق شده اند یا شکست خورده اند، و رفته اند.

و بسا آدمیان که به دلیل عدم وثوق و در واقع شکی که داشته اند، انبوهی از تصمیم هایی که میتوانسته اند بگیرند را رها کرده اند، نفعی برده اند یا ضرری کرده اند، و رفته اند.

و اکنون ما.

چقدر فکر میکنیم به پردازه های شکل گیری «وثوق» ها و «شک» ها؟

چقدر فکر میکنیم که «اعتماد» و «ظن» ما چطور به وجود می آید؟

همه تجربه کرده ایم. «لطف و محبت» میتواند اعتماد ما را جلب کند. به تعبیر آن راوی: «احسن الی الناس، تستعبد قلوبهم... فطالمااستعبد الانسان الاحسان / به مردم نیکی کن تا قلوبشان را بنده خویش کنی!... و انسان نیکی و محبت را چه بسیار بندگی کرده است...»

اما همین «نیکی و محبت» انصافا چقدر میتواند قابل اعتماد باشد؟

چه مقاصدی را میتوان پشت نیکی و محبت مخفی کرد؟

چه معایبی را میتوان با تمسک به «محبت کردن به مردم» مخفی کرد؟

به واقع ما چه دسترسی داریم به منبع اطلاعاتی که برایمان روشن کند، یک لطف، یک محبت، یک نیکویی، مشخصا چیزی نیست جز یک لطف، یک محبت و یک نیکویی؟

و وقتی دسترسی به منبع مشخصی نداریم که ما را از «نیت های مردم» آگاه کند، چطور میتوانیم محبت و لطف و نیکی آنها را به عنوان اسباب جلب اعتمادمان به آنها بپذیریم؟

البته پاسخ سئوال من خیلی روشن است. میتوانیم چون اینکار را میکنیم!

همیشه اینکار را میکنیم. همیشه اینکار را کرده ایم.

همیشه جذب شده ایم. و همیشه این مجذوب شدن، چیزی بیش از «مجذوب محبت و لطف شدن» نبوده.

اگر کسی در خیابان محکم به صورتمان بکوبد، کمتر از هزارم درصد به این فکر میکنیم که «شاید خیر من در خوردن این مشت بوده و شاید او مشغول لطف کردن به من است!»... و البته 99.999 درصد احتمال میدهیم او یک مزاحم و عوضی است، در نتیجه ظرف هزارم ثانیه در انسانیت او «شک» میکنیم، در صدم ثانیه در انسانیت او «تردید» میکنیم و شاید کمتر از چند ثانیه عمل او را دقیقا مقابله به مثل میکنیم... این اتفاقات، چه بخواهیم چه نخواهیم رخ میدهند. همیشه.

اتفاقا مردی در تاکسی برایم تعریف کرد که اتفاقی شبیه همین که گفتم برایش افتاده. کسی او را در خیابان مورد حمله و ضرب و شتم قرار داده. و بعدا معلوم شده که آن فرد از قصد دزدهایی که در غالب راننده تاکسی قصد سوار کردن او و اخاذی از او را داشته اند با خبر بوده و او را کتک زده تا آنها نتوانند به طعمه شان برسند!... چطور میشود این چنین موضوعاتی را پیش بینی کرد؟

شاید ما موظف به چیزی جز شناختمان نیستیم.

شاید به واقع خداوند از ما توقع این را ندارد که دقیقا به نفع و سود «سعادت نهایی»مان عمل کنیم.

شاید خداوند تنها از ما میخواهد به آن میزان از شناخت که داریم و مسلما ممکن است نادرست باشد عمل کنیم.

شاید قرار نیست ما دقیقا احصاء کنیم که اعتماد و شک هایمان چطور به وجود آمده اند. شاید صرفا قرار است به این شک ها و اعتمادها «وفادار» باشیم و وسوسه ما را به «خیانت کردن به شناختهایمان» نکشاند.

اما براستی تکلیف حقایقی که به واسطه شناخت های نادرست ما مکتوم میشوند چه میشود؟

تکلیف کارهایی که میکنیم چون شناخت هایی داریم، اما کارهایی نادرست هستند چون شناخت هایمان نادرستند، تکلیف این کارها چه میشود؟

تکلیف تغییراتی که در سرنوشت خودمان، اطرافیانمان و دنیایمان میدهیم و البته بدلیل شناخت های نادرست، تغییراتی بد هستند، تکلیف این تغییرات چه میشود؟

آیا دنیا تنها یک آزمایشگاه نیست که در آن میزان وفاداری ما به «هر چه که حقیقت شناخته ایم» آزموده میشود؟


باده شان هم خون خویش...

چند سال پیش در خلال شنیدن فایل صوتی یک سخنرانی، ابیاتی از این شاهکار مولانا جلال الدین به شدت متاثرم کرد. حال عجیبی را با ابیات این شعر تجربه کردم. با حال و احوال آن روزگارم هم البته خیلی همساز بود. امروز روی یک تکه کاغذ یادداشت قدیمی ابیاتی از این شعر را دیدم.
تو گویی داغی تازه شده باشد، نتوانستم این شعر را «روزانه ای» نکنم...

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش  |  خون انگوری نخورده، باده شان هم خون خویش

هر کسی اندر جهان مجنون یک لیلی شدند  |  عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

ساعتی میزان آنی، ساعتی موزون این  |  بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی  |  در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش

لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان  |  تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش

یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق  |  گفتمش چونی؟ جوابم داد: بر قانون خویش

گفته بودم اندر این دریا غذای ماهیی  |  پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش

زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر  |  چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم  |  رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال  |  هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

باده گلگونه‌ ست بر رخسار بیماران غم  |  ما خوش از رنگ خودیم و چهره ی گلگون خویش

من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان  |  هر زمانم عشق جانی می‌دهد زافسون خویش

در بهشت استبرق1 سبزست و خلخال و حریر  |  عشق، نقدم می‌دهد از اطلس و اکسون2 خویش

دی منجم گفت: دیدم طالعی داری تو سعد     گفتمش آری، ولیک از ماه روزافزون خویش

مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش     نحس اکبر3، سعد اکبر4 گشت بر گردون خویش

مولانا جلال الدین
علیه الرحمه


پانوشت ها: 

1- استبرق [ اِ ت َ رَ ] : معرّب استبرک، دیبا، دیبای ستبر، دیبا که به زر ساخته باشند. (لغتنامه دهخدا) 

2- اکسون : جامه ی سیاه قیمتی که بزرگان جهت تفاخر پوشند. (لغتنامه دهخدا) 

3- نحس اکبر : کنایه از سیاره ٔ زحل است. (لغتنامه دهخدا)

4- سعد اکبر : سیاره مشتری (لغتنامه دهخدا)


جامعه ی «مطلع» اما «غیرمتخصص»!

دنیا عوض شده است.

جریان پرخروش اطلاعات با دستیاری همه تکنولوژی های روز و رو به رشد، انصافا دنیای ما را تغییر داده است. تغییر از جهات مختلف. و چیزی که ذهن من را مشغول داشته مشخصا تغییری است که این تحول رسانه ای در مفاهیم «تخصص» و «عوام-خواص» ایجاد میکند.

پیشتر، یعنی پیش از همه گیر شدن اینترنت، ماهواره، شبکه های اجتماعی و سخت افزارهای ارتباطی نوین، هر حوزه ای از دانش، تنها در دسترس متخصصین آن حوزه بود. منظور از «در دسترس» بودن البته این نیست که غیرمتخصصین قادر نبودند به جرگه متخصصین بپیوندند، بلکه منظور این است که برای هیچ غیرمتخصصی کارت دعوتی برای ورود به حوزه دانش های تخصصی ارسال نمیشد! ... یک پزشک شاید در طول زندگی اش کمترین تعامل را با حوزه دانش ورزی یک ادیب داشت (مگر در صورت علاقمندی شخصی و پیگیری شخصی)، و یک ادیب شاید در طول زندگی اش کمترین تعامل را با حوزه دانش ورزی یک مدیر صنعتی. حوزه های گوناگون دانش و فن به نحوی که تو گویی دیگر حوزه ها وجود محسوسی ندارند مشغول فعالیت بودند. البته کلان اندیشمندان جوامع از همه حوزه ها باخبر بودند و چه بسا در برنامه ریزی های کلان این اطلاع شان را به کار میزدند. اما مساله مورد نظر من این است که پیش از رشد تکنولوژی های نرم افزاری و سخت افزاری ارتباطی، فعالان خرد هر حوزه ای از دانش و فن، عملا محصور در حوزه خویش بودند و نه طمعی به اطلاع از دیگر حوزه ها داشتند، نه دعوتی از آنها میشد.

اما امروز، به نظر من، اگر کسی اهل رصد رسانه های گوناگون و استفاده از ابزارهای سخت و نرم ارتباطی جدید باشد، بی درنگ با دعوتنامه های متعددی مواجه خواهد شد که محتوای آنها او را به سرک کشیدن و باخبر شدن از حوزه های مختلف دانش و فن فرامیخواند. مخاطب تازنماهای خبری عملا با فازهای مختلف و گوناگونی از دانش ورزی آشنا میشود و چه بسا این آشنایی های مختصر و ساده او را برای اظهارنظرهای مختصر و ساده بخوبی آماده کنند!

همه متخصصین در همه عرصه ها همیشه از اظهارنظرهای غیرکارشناسانه می نالیده اند. دعوتنامه های رنگی و شکیلی که در قالب خبر و تحلیل و بررسی و گزارش برای مخاطب «عام» فرستاده میشود، در حالی که اشتراک خبرخوان های فارسی زبان مشهور مشخصا وجود دهها هزار سرخط خبر و گزارش روزانه را تایید میکند، چه بسا مرزهای روشن میان متخصص-غیر متخصص و عوام-خواص را به کلی مخدوش و کمرنگ کرده باشد.

به واقع کدام اظهارنظر کارشناسی است؟ چطور میشود متوجه شد که کدام بحث مربوط به حوزه تخصصی است و کدام نه؟ چه چیز مانع از پرداختن غیرمتخصصین به مسائل تخصصی میشود؟ چه کسی مانع از انباشت سئوالات تخصصی در ذهن افراد غیر متخصص میشود؟

سئوالات فراوانی بطور روزمره در اذهان عامه مردم وارد میشوند. رسانه های بیگانه خصوصا از طریق ابزار ماهواره مشغول کار بر روی ذهن جامعه هستند. و روشن است مهندسی کردن پدیده ای که شناخت درستی از آن نداریم چندان نمیتواند ثمربخش باشد. ما چطور باید یک شناخت ولو نسبی اما واجد یک تقریب قابل قبول از وضعیت ذهنی جامعه ای داشته باشیم که زیر بمباران مداوم فکری است؟ چه توقعی میتوان از نخبگان چنین جامعه ای داشت؟ چند درصد از نخبگان جامعه تصویر نسبتا صحیحی از فضای فکری و اندیشگانی جامعه دارند؟

من گمان میکنم باید نگاه متفاوتی را تجربه کرد. این باید البته بایدی است که ناشی از شرایط ماست. ما شاید دیگر نتوانیم خیلی از حوزه های دانش و فن را مخصوص به فعالان آن حوزه ها بدانیم. ما شاید مجبور بشویم در آینده بسیار نزدیک، در کنار هر حوزه ای از دانش و فن، یک واحد «غیر تخصصی» راه بیندازیم تا در آن واحد مشغول به تولید محتواهایی بشویم برای پاسخگویی به نیازهای ایجاد شده در بخش غیرتخصصی جامعه. ما شاید مجبور باشیم زبانهای جدیدی را برای ارتباط با گروه هایی تولید کنیم که دانش و فن را از پایه نمیشناسند اما پیرامون آنها پرسش ها و چالش های زیادی دارند. ما شاید مجبور باشیم سرک بکشیم به دالان هایی که پیشتر نیازی نمیدیدیم وقتمان را تلف شان کنیم. ما شاید در آینده نزدیک مجبور باشیم علوم را ساده کنیم و فشرده، آن هم برای مخاطبانی که ناخواسته به سمت علوم کشیده شده اند.

آقای دکتر یامین پور (مجری سابق دیروز امروز فردا) در خلال یک مصاحبه با دانشجویان فنی دانشگاه امیرکبیر میفگتند: «شما بچه های فنی علوم انسانی را از پایه نمیدانید. نمیدانید که خیلی تئوری هایی که افرادی می آیند و به عنوان تز جدید در میان شما مطرح میکنند در دنیای غرب نه تنها مطرح شده بلکه نقد و رد شده! شما بچه های فنی چون تاریخ علوم انسانی را نمیدانید، بسیار محتمل است که فریب بخورید و به همین دلیل است که فضاهای متشنج سیاسی در دانشکده های فنی بیشتر دیده میشود.»

شاید این تشنج های سیاسی که به قول دکتر یامین پور ناشی از «متخصص نبودن» اما «مطلع بودن» افراد است، در فردای نه جندان دور به فضای دانشگاه ها محدود نباشد! چه بسا مردم ما بدلیل ارتباطات گسترده فراهم شده، در آینده نزدیک تشنج هایی را در عرصه عمومی تجربه کنند که مشخصا نتیجه کنشگری های همین لشکر «مطلعین غیرمتخصص» باشد!

به واقع چاره چیست؟ وقتی قرار است عده زیادی «افراد مطلع» داشته باشیم که ضمنا «تخصص های مرتبط را ندارند»، چه برآوردی از «فضای فکری» و از آن مهمتر «منطق تصمیم سازی و رفتار» چنین جامعه ای میتوان داشت؟ آیا دوران «برآوردهای نسبتا صحیح» به پایان خود رسیده است؟!

همینی است که هست!

دنیای ما اینطور شده است:
در یک رستوران هستید. کاملا حق انتخاب غذایتان را دارید، اما اگر به هر نحو مایل باشید از رستوران دیگری غذا بخرید متوجه میشوید که رستوران دیگری وجود ندارد. مضافا، اگر مایل باشید همین رستوران غذای دیگری برایتان فراهم کند متوجه میشوید که این رستوران چنین کاری را انجام نخواهد داد!

رسانه ها عملا همینند که هستند. هرکدام را که مایلید انتخاب کنید. اما دقت کنید. نه جهان دیگری وجود دارد که به آنجا بروید، نه قادرید رسانه جدیدی تولید کنید.

چرا؟

من بعنوان یک ایرانی مسلمان، یک معتقد به نظام جمهوری اسلامی و اصل حیاتی و مترقی ولایت فقیه، و بعنوان یک ارادتمند جدی شخص آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی ایران، و به عنوان یک مخالف جدی هرنوع ایستادن در برابر فهم ها و قضاوت ها و خواست های رهبری، به واقع در سراسر این دنیا یک رسانه مطابق امیالم پیدا نمیکنم. اساسا ساحت امیال و خواسته های من در حوزه رسانه ارضا نمیشود. هیچ رسانه ای. با یک احصاء نزدیک به تام. از 24 کانال تلویزیونی و رادیویی داخلی و میهنی گرفته تا رسانه های فارسی زبان دیگری که از طریق اینترنت با آنها آشنا هستم. واقعا عجیب است که متهم به آپارتاید رسانه ای هستیم! مثلا خیلی جالب است که آقای شکوری راد گفته بود «از این شبکه های صداوسیما ما هم حق داریم!» منظورش از «ما» هم البته جریان «بی جنبه» ای بود که شجاعت پذیرش نتیجه انتخابات 88 را نداشت.
اما طوری میگفت «ما "هم" حق داریم» که توگویی الآن جریان حزب الله مالک مطلق رسانه ملی است! تو گویی رسانه ملی رسانه جریان حزب الله است!
من البته اصلا قصد ندارم زحمات مجموعه عظیم صداوسیما را انکار کنم اما آنرا مطلقا راضی کننده نمیبینم. تا آنجا راضی ام نمیکند که متاسفانه باید بگویم «رسانه نداریم»

حتی مخاطب خاص تهران شمالی هم راضی به نظر نمیرسد. واقعا از حجم همه سریالها و فیلمهای سینمایی و تلویزیونی و تله تئاترها و تبلیغات و برنامه های تفریحی - که از اساس مورد نقدهای شدید جریان حزب الله هستند - که بگذریم، برنامه های مفید صداوسیمای ما چقدر راهگشا هستند؟ کسی منکر مفید بودن چاقوی آشپزخانه نیست، اما به واقع آیا با چاقوی آشپزخانه میشود تونل کند؟!!

صداوسیمای ما با همین 24 کانال رادیویی و تلویزیونی اش که برخی 24 ساعته هستند به نظر میتواند بسیار بسیار مفیدتر از وضع فعلی باشد. این یک توهم پوچ یا یک توقع زیادی نیست. نگاه کنید! چند وقت است پرس تی وی روی شبکه دیجیتالی تهران پخش میشود. با یک نگاه گذرا میشود فهمید که همین یک شبکه خبری که اتفاقا متعلق به خودمان است، چقدر از شبکه های داخلی مان موثرتر است. پرس تی وی مدام «مستندسازی» میکند. مدام مخاطب خودش را فرش و زنده نگه میدارد. شبکه های داخلی ما حتی مستندهای ساخته شده توسط پرس تی وی را هم با زیرنویس فارسی پخش نمیکنند! حال آنکه بی بی سی فارسی مشخصا در گزارش هایش از دوبله ی گزارش های بی بی سی انگلیسی استفاده میکند. و این حداقل کار است که نمیکنیم! البته من قادر به قیاس دقیق نیستم چون به خیلی رسانه های دنیا دسترسی ندارم. اما این را میفهمم که ارتباط پویا با وقایع روز و یافتن راههای ارتباط اثرگذار با مخاطب چقدر میتواند مهم و کارساز باشد.

به امید روزی که ما هم رسانه داشته باشیم!
رسانه ای که واقعا بتوانیم به وجود آن افتخار کنیم.

در باب «فکر کردن»

به ما آموخته اند که فکر و اندیشه اولا «زمان و مکان ندارد»، ثانیا به یک معنا «انجام دادنی نیست»! 

آموختند که:

قرار نیست هیچ فکر و اندیشه ای از آن حیث که در زمان خاصی متولد شده است ارزشداوری شود.

قرار نیست هیچ فکر و اندیشه ای از آن حیث که در مکان و جغرافیای خاصی متولد شده است ارزشداوری شود.

قرار نیست «برویم و فکر کنیم» بلکه قرار است «بنشینیم و فکر کنیم». و فکر و اندیشه نسبت به همه «انجام دادنی ها» امر پیشینی است.

البته در پیرامون ما همیشه 4 دسته بوده اند که با فکر و اندیشه از آن حیث که زمان و مکانش چیست، معامله دیگری داشته اند:

1- کسانی که اندیشه ای را ارزشداوری «منفی» کرده اند چون «متعلق به زمانهای گذشته» است.
2- کسانی که اندیشه ای را ارزشداوری «مثبت» کرده اند چون «متعلق به دوران جدید» است!
3- کسانی که اندیشه ای را ارزشداوری «مثبت» کرده اند چون «به گذشته ها تعلق داشته»
4- کسانی که اندیشه ای را ارزشداوری«منفی» کرده اند چون «مدرن و متجدد» بوده است!

و دسته ای افراد نیز همیشه بوده اند که اندیشیدن را کار پنداشته اند.
بیش از «اندیشه ورز» بودن، «اندیشه پیشه» بوده اند.
در حقیقت بیش از اینکه بخواهند «بنشینند و فکر کنند»، تمایل داشته اند که «بروند و فکر کنند».
مایل بوده اند بر مرکب فکر و اندیشه شان بنشینند و به عبارتی «اندیشه رانی» کنند.

به چهار گروه نخست که فکر میکنم، میبینم آنان در حقیقت کسانی اند که صرفا به یک گزاره ملتزم نیستند و آن اینکه «فکر مجرد است» و به عبارت دیگر «فکر زمان و مکان ندارد».
شاید بشود با یک ایضاح نه چندان دشوار، آنها را متوجه این معنا کرد که «زمان و مکان یک اندیشه» نمیتواند معیار مناسبی برای ارزشداوری پیرامون آن باشد. و در نتیجه به نظر من اشکال این 4 گروه کاملا قابل رفع است.

و اما گروه دیگر، یعنی گروهی که آنها را «اندیشه پیشه» نامیدم، البته به نظر من گرفتاری شان اندکی بیشتر است. اینها کسانی اند که اندیشه ورزی «شغل»شان است. در حقیقت بیش از اینکه وامدار «محصول اندیشه ورزی» باشند، وامدار «منفعت اندیشه ورزی» هستند. این گروه در واقع دل شان بیش از آنکه در گرو «حقیقت» باشد در گرو «منفعت» است.
از این حیث، اندیشه ورزی «ابزار کار» این دسته است.

گاهی واقعا برای رانندگان خودروهای شخصی سئوال میشود که برخی تاکسی ها چطور به خودشان اجازه میدهند هرجای خیابان که دلشان میخواهد بایستند و مسافرشان را پیاده یا سوار کنند؟! و واقعا هم به نظر میرسد برخی رانندگان تاکسی دغدغه چندانی بابت مراعات قوانین رانندگی ندارند. وقتی به تفاوت میان رانندگان تاکسی و رانندگان خودروهای شخصی می اندیشیم، حداقل یک تفاوت بارز و مشخص به نظرمان میرسد:
رانندگان تاکسی برخلاف رانندگان خودروهای شخصی «رانندگی پیشه» هستند. خیابانی که من و شما از آن صرفا عبور میکنیم، «محل کسب» آنهاست!

به نظر من، حل کردن مشکل کسانی که اندیشه ورزی را پیشه و شغل خود میبینند کار چندان آسانی نیست. آنها شبیه رانندگان تاکسی ای هستند که خیابان اندیشه ورزی را محل کسب خود میبینند و طبعا «توقف بیجا مانع از کسب است!»

سئوال:
چگونه «اندیشه ورز» را از «اندیشه پیشه» تمیز بدهیم؟

پاسخ من:
از او یک سئوال بپرسید!
اگر پیش از پاسخ دادن به شما، از «شخصیت» شما، «دانش» شما، «گذشته فکری» شما، «میزان فهم و شعور» شما و ... بحثی به میان آورد، کاندیدای «اندیشه پیشه بودن» است!
او در حقیقت در وضعیت همان راننده تاکسی ایست که با بررسی پلاک و ظاهر ماشین شما سعی دارد متوجه شود که آیا با یک همکار و هم حرفه طرف است یا با یک ماشین شخصی.
و البته او خودش را در تصاحب امکانات خیابان هرگز با شمایی که احتمالا خودرویی شخصی دارید همسان نخواهد دید و خود را با شما از حیث لزوم مراعات قواعد رانندگی (اندیشه ورزی) همسان نخواهد شناخت.
و اما اگر کسی صرفا به سئوال شما، مستقل از اینکه «که هستید» و «چه قصدی از پرسش دارید» و هر چیز دیگری پاسخ داد، او به نظر من کاندیدای «اندیشه ورز بودن» است.

زاویه؛ دغدغه ای برای «راه»


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حرف معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
خیام نیشابوری

همیشه گمان میکردم هر انسانی با واجد بودن هر مقدار از مدنیت، و با هر میزان از تحت تاثیر مدرنیسم و حتی پسامدرنیسم بودن، غاری یا غارهایی دارد و خواهد داشت که در آنها به صفت اجداد آغازینش گمنام و بی نشان میزید و در آن فضا، نه تنها مایل به دیالوگ و دیگراندیشی و دیگرفهمی و دیگرشناسی نیست، بلکه گویی از نزدیک شدن هر موجود زنده ای به قلمرو خودساخته اش احساس خطر کرده و به مقابله برمیخیزد!

چند وقتی است عملا در یکی از این غارها زندگی کرده ام!
که به دلیلی نقش «غار بودن» اش را از دست داده است!
شاید دوست داشتم غار گمنامی ام بماند، اما به هر تقدیر اکنون دیگر اینگونه نیست.

زاویه، دغدغه مند «راه» است، هرچند شاید واجد پیشنهادی پیرامون «رفتن» نباشد.