قصه ی دارایی و نداری

قصه «دارا» و «ندار» اغلب خیلی خاکی بازگو شده. خیلی خاکی فهمیده شده. «دارا» همیشه کسی معرفی شده که «دارایی مادی قابل توجه» داره، و «ندار» کسی که اینطور نیست. اما واقعیت اینه که عین این مناسبات در عالم معنا هم برقراره. دارا میتونه کسی باشه که «باورها و اندیشه» های قابل توجهی داره، میتونه کسی باشه که «احساسات و عواطف» قابل توجهی داره، و میتونه کسی باشه که «خواست ها و تمایلات» ارزشمندی داره. این افراد هم دارا هستند. و البته تعریف ندار هم میتونه جامع تر باشه. کسی که در حوزه باورها و اندیشه ها به نتیجه مشخصی نرسیده، کسی که از احساسات انسانی و عواطف مثبت بهره چندانی نداره، و کسی که خواسته ها و تمایلات والا و ارزشمندی نداره، این چنین فرد و افرادی هم در واقع ندار هستند. اینقدر منطق جامعه ی ما نباید خاکی باشه که دارابودن و ندار بودن این اندازه مادی فهمیده بشه. همین منطق خاکی مشخصا در فهم ما از خدا و دین هم تاثیر منفی گذاشته. وقتی به «خدای نعیم» فکر میکنیم و از «نعمت ها» صحبت میکنیم، منظورمان عموما «مال و منال» است، یا نهایتا «سلامتی» را هم ضمیمه میکنیم که این هم عملا یک موضوع مادی است. حتی ارزشهای معنوی مثل «علم» و «سلامت نفس» رو هم عملا وقتی نعمت میبینیم که «ما به ازای مادی» پیدا کرده باشن. برای همینه که «طبقه اجتماعی» پیدا میکنیم و وجود طبقات اجتماعی رو به رسمیت میشناسیم. طبقه ی «داراها» وقتی طبقه ای تعریف میشن که «مال و منال» و «سلامتی» و «علم پولساز» و «سلامت نفس پیش برنده» دارند، چنین طبقه ی فرهمندی چه نیازی به طبقه فرودست خودش داره؟ اما وقتی دارایی های معنوی، مستقل از پولساز بودن و پولساز نبودن یا پیش برنده بودن و پیش برنده نبودن، به رسمیت شناخته میشه، طبقه های اجتماعی جدیدی هم شکل میگیرن. ما انسانیم. من فکر میکنم روح انسان منعطف تر و رشدپذیر تر از جسم انسانه. لذا فکر میکنم کسانی که روح های کارشده و ساخته شده تری دارن، کسایی هستند که داراترند هرچند ما به ازای مادی روح رشدیافته ی اونها ما به ازای قابل ذکری نباشه. من فکر میکنم مال و منال خیلی وقتها فقط سرگرمی به بار میاره. سرگرمی ای برای اینکه به کمبودهای روحی فکر نکنیم. چون خلوت کردن ما با خودمون برامون سخت و سنگینه. چون حق های زیادی رو ناحق کردیم. چون خیلی ها رو رنجوندیم. چون خیلی کرده هامون رو نمیتونیم توجیه کنیم. برای همین مایلیم هدفگذاری های مادی داشته باشیم تا تلاشی که برای رسیدن به اون هدف های مادی میکنیم ما رو مشغول و سرگرم کنه. این زندگی ماست. مشغول فریب دادن خودمون هستیم. انسانی که با خودش رودربایستی نداشته باشه، عمق نداری های خودش رو درک میکنه. میفهمه چقدر نداره. میفهمه چقدر از اندیشه ی ناب بی بهرست. میفهمه چقدر از علم نافع بی بهرست. میفهمه چقدر از احساسات ناب و پاک انسانی بی بهرست. میفهمه چقدر از عشق و عواطف دیگرخواهانه ی اصیل بی بهرست. میفهمه چقدر از خواسته های ارزشمند تهی و خالیه. میفهمه چقدر از تمایلات والا و بالا و ارزشمند بی بهرست. و این چنین انسانی در لایه های قطوری از حسرت و احساس ناکامی محفوف و پیچیده میشه. این چنین احساس ناکامی و ناامیدی و حسرت به نظرم منفی که نیست هیچ، کارسازه. کارسازه چون کمک میکنه آدمی از خودش ناامید بشه. از خودش ببره. از خودش بی توقع بشه. و اونوقت خیلی رذیلت ها بی معنا میشن. چنین انسانی را چه به حسد؟ چه به بخل؟ چه به غرور؟ چه به خوددوستی و خودمحوری؟ چه به خیانت و بی وفایی؟... این رذایل به کار انسانی می آمدند که خودش را دوست داشت. خودش را خواستنی میدید. خودش را ارزشمند و بالا میدید. انسانی که خودش را فراموش کرد چون خودش را دوست نداشت، رذیلت ها کاری برایش نمیکنند. گره ای برایش نمیگشایند. و فهم ما از «دارایی» و «نداری» است که مانع میشود خودمان را فراموش کنیم. اگر میفهمیدیم که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز نداریم، و هیچ چیز نیستیم، و هیچ ارزش قابل ذکری نداریم، اگر اینها را میفهمیدیم، نه به حق خدا نه به حق خلق خدا و نه به حق خودمان تجاوز نمیکردیم. افسوس که به نداری و بیچارگی خودم تفتن و توجه کافی نداشتم و ندارم و از این رو خیلی جفاها کردم بر دیگران و بر خودم.






گاه نوشت ها و گردآوری های محمد حسین امینی