باده شان هم خون خویش...
چند سال پیش در خلال شنیدن فایل صوتی یک سخنرانی، ابیاتی از این شاهکار مولانا جلال الدین به شدت متاثرم کرد. حال عجیبی را با ابیات این شعر تجربه کردم. با حال و احوال آن روزگارم هم البته خیلی همساز بود. امروز روی یک تکه کاغذ یادداشت قدیمی ابیاتی از این شعر را دیدم.
تو گویی داغی تازه شده باشد، نتوانستم این شعر را «روزانه ای» نکنم...

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش | خون انگوری نخورده، باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون یک لیلی شدند | عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی، ساعتی موزون این | بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی | در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
لنگری از گنج مادون بستهای بر پای جان | تا فروتر میروی هر روز با قارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق | گفتمش چونی؟ جوابم داد: بر قانون خویش
گفته بودم اندر این دریا غذای ماهیی | پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر | چون ز چونی دم زند آن کس که شد بیچون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم | رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال | هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غم | ما خوش از رنگ خودیم و چهره ی گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان | هر زمانم عشق جانی میدهد زافسون خویش
در بهشت استبرق1 سبزست و خلخال و حریر | عشق، نقدم میدهد از اطلس و اکسون2 خویش
دی منجم گفت: دیدم طالعی داری تو سعد گفتمش آری، ولیک از ماه روزافزون خویش
مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش نحس اکبر3، سعد اکبر4 گشت بر گردون خویش
مولانا جلال الدین
علیه الرحمه
پانوشت ها:
1- استبرق [ اِ ت َ رَ ] : معرّب استبرک، دیبا، دیبای ستبر، دیبا که به زر ساخته باشند. (لغتنامه دهخدا)
2- اکسون : جامه ی سیاه قیمتی که بزرگان جهت تفاخر پوشند. (لغتنامه دهخدا)
3- نحس اکبر : کنایه از سیاره ٔ زحل است. (لغتنامه دهخدا)
4- سعد اکبر : سیاره مشتری (لغتنامه دهخدا)
گاه نوشت ها و گردآوری های محمد حسین امینی