مرگ یکی از راست ترین های زندگی است. بسیار پیرامون آن نوشته شده، و قهرا بسیار بیش از آنچه نوشته شده پیرامون آن اندیشه شده است.مرگ را اگر بتوانیم صفحه ای از این زندگی مادی در نظر بگیریم، قطعا آغاز فصل پایان آن است. جایی که بخش عمده ی جسم آدمی پا به ماه های پایانی خود میگذارد. و جایی که دیگر آدمیان، در این مرحله با آدمی دست خداحافظی میدهند. تو گویی مرگ، خروجی منحصر به فردیست که برای هر انسان در جاده ی بزرگ زندگی دنیوی قرار داده شده است و او هرگاه به آن خروجی رسید، از دیگر راهیان مسیر زندگی موقتا خداحافظی میکند و به راه فرعی ای وارد میشود که منحصر به شخص اوست.
در نظام اندیشه ی ما مومنین به غیب، جهان مملو از رازهاییست که در تور ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست شناسی و حتی ذهن شناسی و روانشناسی نمی افتند. اینکه پس از آغاز حرکت آدمی در آن مسیر انشعابی دقیقا چه بر سر او خواهد آمد چیزی است که علوم با همه ی توسعه شان پیرامون آن ساکتند.
وقتی کسی از میان ما میرود، و جسم او مشخصا به میان خاک میرود، بر سر ضمیر و روح و روان او چه می آید؟ آنها کجا میروند؟ نسبت به ضمیر و روح و روان ما در چه وضعیتی قرار میگیرند؟ چه تاثیر و تاثری دارند روح ها و روان ها و ضمائر ما آدمیان زنده با آنها که رخ در نقاب خاک کشیده اند؟ این تاثیر چقدر است و تا چه زمانی برقرار خواهد بود؟
فراموشی چگونه معجونیست و چطور موفق میشود پس از مدت خاصی آدمی را از اندیشه به نزدیکان وفات کرده ی خود منصرف کند؟ جای خالی عزیزان از دست رفته را با چه چیز در ضمیر ما آدمیان پر میکند؟ و جای خالی ما در ذهن و ضمیر و اندیشه ی بازماندگان مان پس از مرگ با چه چیز پر میشود؟
مرگ مملو است از سئوال. سئوال هایی که شاید یکی از مشخص ترین مشخصه هایشان این باشد: هر پاسخی بدانها به تعدادی سئوال جدید دامن میزند!... در واقع به نظر میرسد از این زاویه با مفهومی طرف هستیم که "سئوال خیز" و "سئوال خو" است. مفهومی که پیرامون آن بیشتر از اینکه پاسخ وجود داشته باشد سئوال وجود دارد.
ظهر عاشورا یکی از نزدیکان را به خاک سپردیم. او را نیک حس میکردم که آرام وارد خروجی مربوط به خود میشود و گویی چندان میلی هم به افکندن نظری بر ما و راهی که با ما مشغول پیمودن آن بود ندارد. گویی مسیری که به تازگی وارد آن شده بود آنچنان جذبش میکرد که ما را به سرعت به فراموشی میسپرد. و چه میدانیم. شاید در این داستان، فراموشی رسمی دوسویه باشد که انسان مبتلا به مرگ را حتی زودتر از بازماندگانش تحت تاثیر میگذارد.
او را که در مسافت حدود 30 قدمی بین آمبولانس تا بالای قبر خالی اش تشییع میکردیم حس میکردم مشوش و مضطرب است. یک احساس مرموز به من میگفت که او در آشوب است. پریشانی از "آنچه در حال رخ دادن است" را کاملا حس میکردم. و اما مراسم تلقین که انجام میشد، دقیقا برابر روایات، انگار به شخص مضطربی اندک اندک اخبار آرامش بخشی داده شود، حس میکردم آشوب او به آرامی میل میکند. و اما همه ی این مراسم به کنار، آن زیارت عاشورایی که ظهر عاشورا و تنها لحظاتی پس از دفن بر مزار او خواندیم، حس میکنم همه ی آن آشوب را آرام کرد. واقعا با تمام وجود حس کردم که او احساس تنهایی میکرد و این احساس تنهایی اش مرتفع شد. گویی یک قرین پیدا کرد. روح بلند و شگفت اباعبدالله الحسین (ع) در ظهر عاشورا انگار همان گمشده ای بود که او را از اضطراب خارج کرد. نمیدانم اما... اما ما مومنین به غیب، نقش ذکر را در این عالم خیلی مهم میشناسیم. آنچنان مهم که بر این باوریم که هرکه از ذکر حق اعراض کند زندگانی اش محفوف در اضطراب ها خواهد شد. و ما بر این باوریم که ائمه ی هدی ذکر حق هستند. رویکرد بدانها برای ما واجد یک آرامش ناگزیر است. فکر میکنم حتی بعد از مرگ، حتی حین دفن...
شاید در آن لحظات پاک، که خانواده ی او و نزدیکان او برای آرامش روحش زیارت عاشورا میخواندند و میگریستند، هیچکس به قدر خود او متوجه معنای زیارت و سلام و عرض ارادت به ساحت سیدالشهدا نمیشد. او با آن چشمان نافذ شده ی پس از مرگ، با آن ضمیر مواجه شده با غیب عالم، با آن مادیت منکوب و مهدوم، با آن پرده های کنار رفته، با آن نگاه وسیع به گذشته و آن فهم بازشده به حقیقت، هرچند جانی نداشت که لبی بر ذکر حسین (ع) بجنباند اما قهرا ادراکی داشت بسی بالاتر از مایی که هنوز درپیچیده ی در همه حجاب های مادی هستیم. و شاید اگر آرامش او را پس از آن زیارت عاشورا حس میکردم به این دلیل بود که او واقعا زیارت عاشورایی را تجربه کرد که شاید در همه ی عمر کوتاهش تجربه نکرده بود. زیارت عاشورایی که در ظهر عاشورا و تنها لحظاتی پس از دفن، بر سامعه ی جان و ضمیر آدمی بنشیند قهرا چیز دیگری خواهد بود.
شاید این تاثیرات اثبات نشده باشند، اما من بر این گمانم که وقتی کسی با کسانی از اقوام و نزدیکانش عمری را میگذراند، وضع روحی و روانی او در وضع روحی و روانی آن خویشان و نزدیکان موثر است. به همین سیاق است که وقتی حس میکنیم که پیش از وداع عارفانه و زیبای شرعی با متوفی اغلب مضطربیم، اما پس از آن مراسم آسمانی اغلب آرامیم، این یعنی فرد تازه گذشته به آرامش رسیده است و این آرامش است که میان بازماندگان تقسیم شده است. حتی نزدیکترین نزدیکان هم آرامترند.
مرگ، هرچه هست، رازآلود و در مرز غیب عالم است. اینکه قواعد این عالم با جای خالی یک عنصر فعال و زنده ای که حالا دیگر نیست چه میکند و چگونه سامانی وجود دارد که "تو گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است"، این به نظر من یکی از پیچیده ترین فرازهای کتاب پر نشیب و فراز "پدیده ی شگفت مرگ" است.