اندوه "به خاطر" رفتگان، نه اندوه "بر" رفتگان

یکی از خویشان نزدیک اخیرا فرزند بسیار عزیزی را از دست داد. علاقه ای از جنس علاقه ی بین پدر و دختر، آن هم از نوع مخصوصی میان آنها بود. چند روز پیش که آن پدر داغدار را دیدم، حالی داشت که وصفش آسان نیست. اگر میخندید، یک چشمش محزون و غمین مینمود و اگر غم بر چهره می آورد نمیشد در صورتش نگریست و بغض را کنترل کرد. حالت واقعا بخصوصی بود. تجربه اش نکرده بودم.

اخیرا مواجه شدم با نقلی که استاد شهید مطهری از روایتی کرده بودند در باب ابوذر و فرزند از دست رفته اش. این روایت که نقل گفتگوی ابوذر با "ذر" - فرزند وفات یافته اش - است خیلی مرا به یاد این پدرِ "دختر از دست داده" انداخت. شاید بزودی این روایت را برایش نقل کنم...


شيخ صدوق در كتاب «من لا يحضره الفقيه» روايت كرده كه چون «ذر» فرزند ابوذر غفارى از دنيا رفت، ابوذر در كنار قبر وى ايستاد و دست بر قبر كشيد و گفت:

خدايت رحمت كند؛ به خدا سوگند كه تو نسبت به من نيكرفتار بودى و اكنون كه از دستم رفته‏اى از تو خشنودم؛ به خدا قسم كه از رفتن تو باكم نيست، از من چيزى كاسته نشد و من جز به خدا به احدى نيازمند نيستم؛ و اگر نبود هراس هنگام اطلاع، آرزو مى‏كردم كه من بجاى تو رفته بودم، ولى دوست دارم چندى جبران مافات كنم و براى آن جهان آماده شوم، و همانا اندوه به خاطر تو مرا از اندوه بر تو باز داشته است (يعنى همه در اين فكرم كه كارى كه براى تو سودمند است انجام دهم و ديگر مجالى ندارم كه غصه جدايى تو را بخورم)؛ به خدا قسم كه گريه نكرده‏ام كه چرا از من جدا شده‏اى؟ ولى گريه كرده‏ام كه حال تو چگونه بوده است و بر تو چه گذشته است؟ اى كاش مى‏دانستم كه چه گفتى و چه گفته شد به تو؟ بار خدايا من حقوقى را كه تو براى من بر فرزندم واجب فرموده بودى بخشيدم پس تو نيز حقوق خود را بر او ببخش كه تو به جود و كرم سزاوارترى / منازل الاخرة، صفحات 24 و 25

مجموعه ‏آثار استاد شهيد مطهرى، جلد ‏1، صفحه 340


 خصوصا این فقره از سخن ابوذر که «همانا اندوه "به خاطر تو" مرا از اندوه "بر تو" باز داشته است» خیلی برای من جالب توجه بود. یعنی آدمی میتواند در غم از دست دادن عزیز خود آنچنان غرق خیرات و صدقات برای شادی و آرامش روح او گردد که غم دوری او را فراموش کند. حقیقت همین است. ما آدمیان که همچنان زنده هستیم، میتوانیم برای آنها که دستشان از عمل و دنیا کوتاه است آنچنان کارهای سودمندی بکنیم که از اندوه و غصه خوردن مان بسیار کمتر از آنها هم برنمی آید. و کاش چنین کنیم و چنین باشیم.

صادق هدايت چرا خودكشى كرد؟


صادق هدايت چرا خودكشى كرد؟ يكى از علل خودكشى او اين بود كه اشراف زاده بود. او پول توجيبى بيش از حدّ كفايت داشت اما فكر صحيح و منظم نداشت. او از موهبت ايمان بى‏ بهره بود، جهان را مانند خود بوالهوس و گزافه كار و ابله میدانست. لذتهايى كه او میشناخت و با آنها آشنا بود كثيف‏ترين لذتها بود؛ و از آن نوع لذتها ديگر چيز جالبى باقى نمانده بود كه هستى و زندگى، ارزش انتظار آنها را داشته باشد. او ديگر نمیتوانست از جهان لذت ببرد. بسيار كسان ديگر مانند او فكر منظّم نداشته و از موهبت ايمان هم بى‏ بهره بوده ‏اند، اما مانند او سير و اشراف زاده‏ نبوده ‏اند و حيات و زندگى هنوز براى آنها جالب بوده است، لهذا دست به خودكشى نزده‏ اند.

امثال هدايت اگر از دنيا شكايت مى‏كنند و دنيا را زشت مى‏بينند غير از اين راهى ندارند؛ ناز پروردگى آنها چنين ايجاب مى‏كند. آنها نمى‏توانند طعم مطبوع مواهب الهى را احساس كنند. اگر صادق هدايت را در دهى مى‏بردند، پشت گاو و خيش مى‏ انداختند و طعم گرسنگى و برهنگى را به او مى‏ چشاندند و عند اللزوم شلّاق محكم به پشتش مى‏ نواختند و همينكه سخت گرسنه مى‏شد قرص نانى در جلوى او مى‏گذاشتند، آنوقت خوب معنى حيات را مى‏فهميد و آب و نان و ساير شرايط مادّى و معنوى حيات در نظرش پر ارج و با ارزش مى‏گرديد.

سعدى در باب اول «گلستان» داستانى آورده، مى‏گويد: آقايى با غلامش به كشتى نشست. غلام كه دريا نديده بود وحشت كرد و بيقرارى مى‏نمود، بطورى كه اضطراب او ساكنين كشتى را ناراحت ساخت. حكيمى در آنجا بود، گفت چاره اين را من مى‏دانم؛ دستور داد غلام را به دريا افكندند. غلام كه خود را در ميان امواج خروشان و بيرحم دريا مواجه با مرگ مى‏ديد سخت تلاش مى‏كرد كه خود را به كشتى رساند و از غرق شدن نجات دهد. پس از مقدارى تلاش بي فايده، همينكه نزديك شد غرق شود، حكيم دستور داد كه نجاتش دهند. غلام پس از اين ماجرا آرام گرفت و ديگر دم نزد. رمز آن را جويا شدند، حكيم گفت: لازم بود در دريا بيفتد تا قدر كشتى را بداند.

آرى، شرط استفاده كردن از لذتها آشنا شدن با رنجها است. تا كسى پايين درّه نباشد عظمت كوه را درك نمى‏كند. اينكه خودكشى در طبقات مرفّه زيادتر است يكى از اين است كه معمولا بى‏ ايمانى در طبقه مرفّه بيشتر است، و ديگر از اين است كه طبقه مرفّه، لذّت حيات و ارزش زندگى را درك نمى‏كنند؛ زيبايى عالم را احساس نمى‏كنند؛ معنى حيات و زندگى را نمى‏فهمند. لذت و رفاه بيش از اندازه، انسان را بى حس كرده و به صورت يك موجود كرخت و ابله در مى‏آورد. چنين انسانى بر سر موضوعات كوچكى خودكشى مى‏كند. «فلسفه پوچى» در دنياى غرب، از يك طرف حاصل از دست دادن ايمان است، و از طرف ديگر محصول رفاه بيش از اندازه. غرب، بر سر سفره شرق نشسته است و خون شرق را میمكد، چرا دم از پوچى و نيهيليسم نزند؟

كسانى كه خودكشى را به حساب حسّاسيّت میگذارند بايد بدانند كه اين «حساسيت» چه نوع حساسيتى است. حساسيت آنها حساسيت ذوق و ادراك نيست؛ به اين معنى نيست كه فهم لطيف‏ترى دارند و چيزهايى را درك مى‏كنند كه ديگران درك نمى‏كنند؛ حساسيت آنها به اين معنى است كه در مقابل زيبايي هاى جهان، بى‏ احساس و كرخت و در مقابل سختي ها زودرنج و كم مقاومت‏ اند. چنين آدمهايى بايد هم خودكشى كنند و چه بهتر كه خودكشى كنند، ننگ بشرند و بهتر كه اجتماع بشر از لوث وجودشان پاك گردد.

مجموعه‏ آثار استاد شهيد مطهرى

جلد ‏1

صفحات 186 و 187

همین طرح فکری و نتایجش...

خاطره‏ اى خوش و جاويد

يادم هست، در زمانى كه در قم تحصيل مى‏كردم، يك روز خودم و تحصيلاتم و راهى را كه در زندگى انتخاب كرده‏ام ارزيابى مى‏كردم؛ با خود انديشيدم كه آيا اگر بجاى اين تحصيلات، رشته‏اى از تحصيلات جديد را پيش مى‏گرفتم بهتر بود يا نه؟

طبعا با روحيّه‏اى كه داشتم و ارزشى كه براى ايمان و معارف معنوى قائل بودم اولين چيزى كه به ذهنم رسيد اين بود كه در آن صورت وضع روحى و معنوى من چه مى‏شد؟

فكر كردم كه الان به اصول توحيد و نبوّت و معاد و امامت و غيره ايمان و اعتقاد دارم و فوق العاده اينها را عزيز مى‏دارم؛ آيا اگر يك رشته از علوم طبيعى و يا رياضى يا ادبى را پيش گرفته بودم چه وضعى داشتم؟

به خودم جواب دادم كه اعتقاد به اين اصول و بلكه اساساً روحانى واقعى بودن وابسته به اين نيست كه انسان در رشته‏هاى علوم قديمه تحصيل كند. بسيارند كسانى كه از اين تحصيلات محرومند و در رشته‏هاى ديگر تخصص دارند، اما داراى ايمانى قوى و نيرومند هستند و عملًا متّقى و پرهيزكار و احياناً حامى و مبلّغ اسلام‏اند و كم و بيش مطالعات اسلامى هم دارند؛ احياناً ممكن بود من در آن رشته‏ها بر زمينه‏هايى علمى براى ايمان خود دست مى‏يافتم بهتر از آنچه اكنون دست يافته‏ام.

آن ايّام، تازه با حكمت الهى اسلامى آشنا شده بودم و آن را نزد استادى- كه برخلاف اكثريّت قريب به اتفاق مدّعيان و مدرّسان اين رشته صرفاً داراى يك سلسله محفوظات نبود، بلكه الهيّات اسلامى را واقعا چشيده و عميق‏ترين انديشه‏هاى آن را دريافته بود و با شيرين‏ترين بيان آنها را بازگو مى‏كرد «1»- مى‏آموختم. لذّت آن روزها و مخصوصاً بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره‏هاى فراموش ناشدنى عمر من است.

در آن روزها با همين مسأله كه آن ايّام با مقدّمات كامل آموخته بودم آشنا شده بودم، قاعده معروف «الواحد لا يصدر منه الّا الواحد» را آن طور كه يك حكيم درك مى‏كند درك كرده بودم (لااقل به خيال خودم)، نظام قطعى و لا يتخلّف جهان را با ديده عقل مى‏ديدم، فكر مى‏كردم كه چگونه سؤالاتم و چون و چراهايم يكمرتبه نقش بر آب شد؟ و چگونه مى‏فهمم كه ميان اين قاعده قطعى كه اشياء را در يك نظام قطعى قرار مى‏دهد، و ميان اصل «لا مؤثّر فى الوجود الّا اللّه» منافاتى نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا مى‏دهم، معنى اين جمله را مى‏فهميدم كه «الفعل فعل اللّه و هو فعلنا» و ميان دو قسمت اين جمله تناقضى نمى‏ديدم، «امر بين الامرين» برايم حل شده بود، بيان خاصّ صدر المتألّهين در نحوه ارتباط معلول با علت و مخصوصاً استفاده از همين مطلب براى اثبات قاعده «الواحد لا يصدر منه الّا الواحد» فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده و به وجد آورده بود؛ خلاصه يك طرح اساسى در فكرم ريخته شده بود كه زمينه حلّ مشكلاتم در يك جهان‏بينى گسترده بود؛ در اثر درك اين مطلب و يك سلسله مطالب ديگر از اين قبيل، به اصالت معارف اسلامى اعتقاد پيدا كرده بودم، معارف توحيدى‏

قرآن و نهج البلاغه و پاره‏اى از احاديث و ادعيّه پيغمبر اكرم و اهل بيت اطهار را در يك اوج عالى احساس مى‏كردم.

در اين وقت فكر كردم ديدم اگر در اين رشته نبودم و فيض محضر اين استاد را درك نمى‏كردم همه چيز ديگر چه از لحاظ مادّى و چه از لحاظ معنوى، ممكن بود بهتر از اين باشد كه هست، همه آن چيزهايى كه اكنون دارم داشتم و لااقل مثل و جانشين و احياناً بهتر از آن را داشتم، اما تنها چيزى كه واقعاً نه خود آن را و نه جانشين آن را داشتم همين طرح فكرى بود با نتايجش؛ الآن هم بر همان عقيده ‏ام.

-------------

مجموعه‏ آثار استاد شهيد مطهرى

جلد ‏1

صفحات 124 و 125

کتاب عدل الهی

در پاورقی آمده است که:

 (1). ظاهرا مقصود، امام خمينى است‏].

برای پله های نردبان

در توصیف عملکرد جریان فکری و فرهنگی انقلاب، اگر از تشبیه به یک موتور عظیم با هزاران قطعه ی ریز و درشت استفاده کنیم، کسانی هم پیدا میشوند که کارشان از جنس کار یکی از قطعات نیست. یکی از اجزاء موتور نیستند، یکی از لوازم موتورند!... مثلا به روغن موتور فکر کنید. روغن موتور یکی از قطعات موتور نیست اما از لوازم قطعی کار موتور است. موتور بدون روغن قطعا با مشکل جدی مواجه خواهد شد. من بخوبی در فضای جبهه فرهنگی انقلاب "روغن موتور"ها را میتوانم ببینم و حس کنم. کسانی که اشتغالشان رفع صف و سد و اصطکاک از کار قطعات پازل جبهه فرهنگی است. مطلقا بدنبال رزومه ساختن برای خودشان نیستند. انگار خودشان را فراموش کرده اند. تو گویی عملکرد صحیح موتور فرهنگی و فکری جبهه همه ی خواست و تمایل آنها را تشکیل میدهد. وقتی جلوی یک اصطکاک می ایستند، حتی اگر این ایستادگی با بذل آبرو همراه باشد، آنچه بذل کرده اند در برابر آنچه حاصل شده است برایشان قابل صرف نظر و چشم پوشی است. ریا نمیکنند، واقعا اینطورند.

ایندسته از افراد عملا معتقدند که هیچ اشکالی ندارد آدمی یکی از پله های نردبان پیشرفت دیگران باشد. یعنی اعتقادی بیش از نظر. یک اعتقاد عملی دارند به این مقوله. برای همین است که براحتی سکوی پرتاب دیگران میشوند و بدنبال ذکر و یاد و نام خودشان نیستند. دلشان برای مجموعه و اهداف آن میتپد. برای خودشان دل نمیسوزانند. اساسا دلسوزی برای خویش را در میان انبوه نقش هایی که برای خودشان قائل هستند فراموش کرده اند. من باید اعتراف کنم که گاهی از شکوه این دست افراد متعجب میشوم. در عین گمنامی موجب نام آوری افراد و مجموعه ها میشوند. عده شان هم خیلی زیاد نیست اما توجه آدمی را خیلی جلب میکنند.

نمیشود نقش آنها را بصورت مصنوعی بازی کرد. نقش آنها یک نسخه دارد و آن نسخه هم غیربدلی و اصلی است. در واقع تمتعی و بهره مندی ای در انتظار کسی که نقش آنها را بازی کند نیست. آنها بعضا افراد مخلصی هستند که در لحظات و اوقاتی عهدها و میثاق هایی را با خدای خود تجریه کرده اند که آنها را از غیر او بی نیاز کرده است. بخوبی میتوانند شاهد رشد همسال ها و همسان های خودشان باشند و حتی اسباب این رشد را فراهم کنند. در این مقوله هیچ احساس ناراحتی نمیکنند. دلشان یکسره متوجه اهداف بلند مجموعه است.

نیازی به شرح و بسط بیشتر نیست. همه ی ما به نوعی آنها را دیده و درک کرده ایم. فی الجمله مشخص است منظور من متوجه چه کسانی است. اما در پیرامون اینکه تکلیف ما در برابر آنها چیست شاید بیرزد که اندکی بیشتر فکر کنیم. من بر این گمانم که بهترین تقدیر و تشکر از این گروه افراد این است که سعی کنیم به مقصود و هدفشان سود برسانیم. اگر آنها بدنبال رفع مشکلات و اصطکاک ها و سدها و موانع هستند، سعی کنیم ما هم در کنار انجام وظیفه مان پی جوی همین هدف باشیم. سعی کنیم آنها را کمک کنیم. سعی کنیم همچنانکه آنها دائم در کوک سیستم هستند که مبادا مشکلی حل نشده باقی مانده باشد، ما هم گاهی حواسمان به آنها و مشکلات احتمالی شان که اغلب دور از نظرها باقی میماند جمع بشود.

این نوشته ی کوتاه را با تواضع تقدیم میکنم به مسعود ملکی عزیز. طبعا نیازی هم به دادن نشانی نیست، که آنها که میشناسند، میشناسند و میدانند...

خروجی مخصوصی که همه روزی وارد آن خواهیم شد

مرگ یکی از راست ترین های زندگی است. بسیار پیرامون آن نوشته شده، و قهرا بسیار بیش از آنچه نوشته شده پیرامون آن اندیشه شده است.

مرگ را اگر بتوانیم صفحه ای از این زندگی مادی در نظر بگیریم، قطعا آغاز فصل پایان آن است. جایی که بخش عمده ی جسم آدمی پا به ماه های پایانی خود میگذارد. و جایی که دیگر آدمیان، در این مرحله با آدمی دست خداحافظی میدهند. تو گویی مرگ، خروجی منحصر به فردیست که برای هر انسان در جاده ی بزرگ زندگی دنیوی قرار داده شده است و او هرگاه به آن خروجی رسید، از دیگر راهیان مسیر زندگی موقتا خداحافظی میکند و به راه فرعی ای وارد میشود که منحصر به شخص اوست.

در نظام اندیشه ی ما مومنین به غیب، جهان مملو از رازهاییست که در تور ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست شناسی و حتی ذهن شناسی و روانشناسی نمی افتند. اینکه پس از آغاز حرکت آدمی در آن مسیر انشعابی دقیقا چه بر سر او خواهد آمد چیزی است که علوم با همه ی توسعه شان پیرامون آن ساکتند.

وقتی کسی از میان ما میرود، و جسم او مشخصا به میان خاک میرود، بر سر ضمیر و روح و روان او چه می آید؟ آنها کجا میروند؟ نسبت به ضمیر و روح و روان ما در چه وضعیتی قرار میگیرند؟ چه تاثیر و تاثری دارند روح ها و روان ها و ضمائر ما آدمیان زنده با آنها که رخ در نقاب خاک کشیده اند؟ این تاثیر چقدر است و تا چه زمانی برقرار خواهد بود؟

فراموشی چگونه معجونیست و چطور موفق میشود پس از مدت خاصی آدمی را از اندیشه به نزدیکان وفات کرده ی خود منصرف کند؟ جای خالی عزیزان از دست رفته را با چه چیز در ضمیر ما آدمیان پر میکند؟ و جای خالی ما در ذهن و ضمیر و اندیشه ی بازماندگان مان پس از مرگ با چه چیز پر میشود؟

مرگ مملو است از سئوال. سئوال هایی که شاید یکی از مشخص ترین مشخصه هایشان این باشد: هر پاسخی بدانها به تعدادی سئوال جدید دامن میزند!... در واقع به نظر میرسد از این زاویه با مفهومی طرف هستیم که "سئوال خیز" و "سئوال خو" است. مفهومی که پیرامون آن بیشتر از اینکه پاسخ وجود داشته باشد سئوال وجود دارد.

ظهر عاشورا یکی از نزدیکان را به خاک سپردیم. او را نیک حس میکردم که آرام وارد خروجی مربوط به خود میشود و گویی چندان میلی هم به افکندن نظری بر ما و راهی که با ما مشغول پیمودن آن بود ندارد. گویی مسیری که به تازگی وارد آن شده بود آنچنان جذبش میکرد که ما را به سرعت به فراموشی میسپرد. و چه میدانیم. شاید در این داستان، فراموشی رسمی دوسویه باشد که انسان مبتلا به مرگ را حتی زودتر از بازماندگانش تحت تاثیر میگذارد.

او را که در مسافت حدود 30 قدمی بین آمبولانس تا بالای قبر خالی اش تشییع میکردیم حس میکردم مشوش و مضطرب است. یک احساس مرموز به من میگفت که او در آشوب است. پریشانی از "آنچه در حال رخ دادن است" را کاملا حس میکردم. و اما مراسم تلقین که انجام میشد، دقیقا برابر روایات، انگار به شخص مضطربی اندک اندک اخبار آرامش بخشی داده شود، حس میکردم آشوب او به آرامی میل میکند. و اما همه ی این مراسم به کنار، آن زیارت عاشورایی که ظهر عاشورا و تنها لحظاتی پس از دفن بر مزار او خواندیم، حس میکنم همه ی آن آشوب را آرام کرد. واقعا با تمام وجود حس کردم که او احساس تنهایی میکرد و این احساس تنهایی اش مرتفع شد. گویی یک قرین پیدا کرد. روح بلند و شگفت اباعبدالله الحسین (ع) در ظهر عاشورا انگار همان گمشده ای بود که او را از اضطراب خارج کرد. نمیدانم اما... اما ما مومنین به غیب، نقش ذکر را در این عالم خیلی مهم میشناسیم. آنچنان مهم که بر این باوریم که هرکه از ذکر حق اعراض کند زندگانی اش محفوف در اضطراب ها خواهد شد. و ما بر این باوریم که ائمه ی هدی ذکر حق هستند. رویکرد بدانها برای ما واجد یک آرامش ناگزیر است. فکر میکنم حتی بعد از مرگ، حتی حین دفن...

شاید در آن لحظات پاک، که خانواده ی او و نزدیکان او برای آرامش روحش زیارت عاشورا میخواندند و میگریستند، هیچکس به قدر خود او متوجه معنای زیارت و سلام و عرض ارادت به ساحت سیدالشهدا نمیشد. او با آن چشمان نافذ شده ی پس از مرگ، با آن ضمیر مواجه شده با غیب عالم، با آن مادیت منکوب و مهدوم، با آن پرده های کنار رفته، با آن نگاه وسیع به گذشته و آن فهم بازشده به حقیقت، هرچند جانی نداشت که لبی بر ذکر حسین (ع) بجنباند اما قهرا ادراکی داشت بسی بالاتر از مایی که هنوز درپیچیده ی در همه حجاب های مادی هستیم. و شاید اگر آرامش او را پس از آن زیارت عاشورا حس میکردم به این دلیل بود که او واقعا زیارت عاشورایی را تجربه کرد که شاید در همه ی عمر کوتاهش تجربه نکرده بود. زیارت عاشورایی که در ظهر عاشورا و تنها لحظاتی پس از دفن، بر سامعه ی جان و ضمیر آدمی بنشیند قهرا چیز دیگری خواهد بود.

شاید این تاثیرات اثبات نشده باشند، اما من بر این گمانم که وقتی کسی با کسانی از اقوام و نزدیکانش عمری را میگذراند، وضع روحی و روانی او در وضع روحی و روانی آن خویشان و نزدیکان موثر است. به همین سیاق است که وقتی حس میکنیم که پیش از وداع عارفانه و زیبای شرعی با متوفی اغلب مضطربیم، اما پس از آن مراسم آسمانی اغلب آرامیم، این یعنی فرد تازه گذشته به آرامش رسیده است و این آرامش است که میان بازماندگان تقسیم شده است. حتی نزدیکترین نزدیکان هم آرامترند.

مرگ، هرچه هست، رازآلود و در مرز غیب عالم است. اینکه قواعد این عالم با جای خالی یک عنصر فعال و زنده ای که حالا دیگر نیست چه میکند و چگونه سامانی وجود دارد که "تو گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است"، این به نظر من یکی از پیچیده ترین فرازهای کتاب پر نشیب و فراز "پدیده ی شگفت مرگ" است.