«شناخت»ی که نگرانش نیستیم...

کار یک «عنصر شناسا» دقیقا چقدر میتواند پیچیده باشد؟
پیچیدگی «مساله مورد شناسایی» یکطرف، پیچیدگی های درونی «عنصر شناسا» یکطرف، عدم امکان تعیین دقیق اینکه مشخصا چه مقدار از محصولات شناسایی متاثر از «وضعیات درونی عنصر شناسا» است و چه مقدار از آن محصولات «خالصانه» به مساله مورد شناسایی مربوط است و نه هیچ چیز دیگر، یکطرف!
به نظر من شناخت یکی از پیچیده ترین اتفاقات قابل تصور است و البته روزمره و به وفور در اطراف ما رخ میدهد!
ما به شناخت میرسیم و فقط خدا میداند چه مراحل پیچیده ای ظرف چند دقیقه یا حتی ثانیه در ذهن ما طی میشوند.
البته شاید هم نباید خوشبین باشیم و باید گمان گنیم که چون شناخت یک پدیده فوق پیچیده است، آن چیزی که پیرامون ما رخ میدهد و به وفور حسش میکنیم تنها یک «شناخت نما» است!
آنقدر که من میفهمم ما در دنیای «وثوق» و «شک» زندگی میکنیم. یعنی دنیای اندیشه ما، از یک حیث، مشخصا توسط شک ها و اعتمادهای ما شکل می یابد. حداقل یک بعد از فضای ذهن ما را تارهای شک و پودهای وثوق ساخته اند.
بسا آدمیان که به دلیل اعتمادشان همه چیزشان را وسط یک عزم و یک اراده آورده اند، موفق شده اند یا شکست خورده اند، و رفته اند.
و بسا آدمیان که به دلیل عدم وثوق و در واقع شکی که داشته اند، انبوهی از تصمیم هایی که میتوانسته اند بگیرند را رها کرده اند، نفعی برده اند یا ضرری کرده اند، و رفته اند.
و اکنون ما.
چقدر فکر میکنیم به پردازه های شکل گیری «وثوق» ها و «شک» ها؟
چقدر فکر میکنیم که «اعتماد» و «ظن» ما چطور به وجود می آید؟
همه تجربه کرده ایم. «لطف و محبت» میتواند اعتماد ما را جلب کند. به تعبیر آن راوی: «احسن الی الناس، تستعبد قلوبهم... فطالمااستعبد الانسان الاحسان / به مردم نیکی کن تا قلوبشان را بنده خویش کنی!... و انسان نیکی و محبت را چه بسیار بندگی کرده است...»
اما همین «نیکی و محبت» انصافا چقدر میتواند قابل اعتماد باشد؟
چه مقاصدی را میتوان پشت نیکی و محبت مخفی کرد؟
چه معایبی را میتوان با تمسک به «محبت کردن به مردم» مخفی کرد؟
به واقع ما چه دسترسی داریم به منبع اطلاعاتی که برایمان روشن کند، یک لطف، یک محبت، یک نیکویی، مشخصا چیزی نیست جز یک لطف، یک محبت و یک نیکویی؟
و وقتی دسترسی به منبع مشخصی نداریم که ما را از «نیت های مردم» آگاه کند، چطور میتوانیم محبت و لطف و نیکی آنها را به عنوان اسباب جلب اعتمادمان به آنها بپذیریم؟
البته پاسخ سئوال من خیلی روشن است. میتوانیم چون اینکار را میکنیم!
همیشه اینکار را میکنیم. همیشه اینکار را کرده ایم.
همیشه جذب شده ایم. و همیشه این مجذوب شدن، چیزی بیش از «مجذوب محبت و لطف شدن» نبوده.
اگر کسی در خیابان محکم به صورتمان بکوبد، کمتر از هزارم درصد به این فکر میکنیم که «شاید خیر من در خوردن این مشت بوده و شاید او مشغول لطف کردن به من است!»... و البته 99.999 درصد احتمال میدهیم او یک مزاحم و عوضی است، در نتیجه ظرف هزارم ثانیه در انسانیت او «شک» میکنیم، در صدم ثانیه در انسانیت او «تردید» میکنیم و شاید کمتر از چند ثانیه عمل او را دقیقا مقابله به مثل میکنیم... این اتفاقات، چه بخواهیم چه نخواهیم رخ میدهند. همیشه.
اتفاقا مردی در تاکسی برایم تعریف کرد که اتفاقی شبیه همین که گفتم برایش افتاده. کسی او را در خیابان مورد حمله و ضرب و شتم قرار داده. و بعدا معلوم شده که آن فرد از قصد دزدهایی که در غالب راننده تاکسی قصد سوار کردن او و اخاذی از او را داشته اند با خبر بوده و او را کتک زده تا آنها نتوانند به طعمه شان برسند!... چطور میشود این چنین موضوعاتی را پیش بینی کرد؟
شاید ما موظف به چیزی جز شناختمان نیستیم.
شاید به واقع خداوند از ما توقع این را ندارد که دقیقا به نفع و سود «سعادت نهایی»مان عمل کنیم.
شاید خداوند تنها از ما میخواهد به آن میزان از شناخت که داریم و مسلما ممکن است نادرست باشد عمل کنیم.
شاید قرار نیست ما دقیقا احصاء کنیم که اعتماد و شک هایمان چطور به وجود آمده اند. شاید صرفا قرار است به این شک ها و اعتمادها «وفادار» باشیم و وسوسه ما را به «خیانت کردن به شناختهایمان» نکشاند.
اما براستی تکلیف حقایقی که به واسطه شناخت های نادرست ما مکتوم میشوند چه میشود؟
تکلیف کارهایی که میکنیم چون شناخت هایی داریم، اما کارهایی نادرست هستند چون شناخت هایمان نادرستند، تکلیف این کارها چه میشود؟
تکلیف تغییراتی که در سرنوشت خودمان، اطرافیانمان و دنیایمان میدهیم و البته بدلیل شناخت های نادرست، تغییراتی بد هستند، تکلیف این تغییرات چه میشود؟
آیا دنیا تنها یک آزمایشگاه نیست که در آن میزان وفاداری ما به «هر چه که حقیقت شناخته ایم» آزموده میشود؟
گاه نوشت ها و گردآوری های محمد حسین امینی