وقتی نمیترسی حتما باید فریاد بکشی؟!

این روزها که میگذرد، در کنار همه ی تحولاتی که در عرصه های فکری و فرهنگی رخ میدهند، حرکتی هم آغاز شده است که مستقل از معنا و پشتوانه و عقبه ای که میتواند داشته باشد، نشانه ی خیلی خوبی است بر وجود بسته ای از «گره های ذهنی» در بخشی از اثرگذاران عرصه ی فرهنگ و سیاست. فهم من از پدیده ی «نامه نگاری به مقام عظمای ولایت امر (حفظه الله)» در ذیل اندیشه به وجود همین گره های ذهنی شکل گرفته است. به نظر میرسد لااقل بخشی از نیروهای جریان تجدیدنظرطلب، به دلایل متعدد و متنوع، ابتدا درگیر یک سری گره های ذهنی شدند، سپس آن گره های ذهنی اندیشه شان را بسیار به چالش افکند، سپس به دلایل مختلف نخواستند یا نتوانستند برای حل و فصل این چالش فکری و ذهنی از دیگر اندیشه ورزان استفاده کنند، و در مرحله ی بعدی این گره های ذهنی آنها را به «نتیجه گیری» ها و «تصمیم» هایی رساند که هم برای خودشان و جامعه آسیب زایی کرد، هم برای دشمنان فرصت سازی نمود. و یکی از تصمیم هایی که ناشی از این گره های ذهنی بود، همین تصمیم به «نوشتن نامه ی سرگشاده به رهبر معظم انقلاب» است که این روزها هرچند شاهد رشد کمّی آن بوده ایم، اما شاهد رشد کیفی آن نیستیم. علت هم به نظر من تقریبا روشن است: پیش انگاره ها و پرسش های اساسی اکثر این نامه ها، انتخاب های متنوعی هستند از میان همان گره های ذهنی باز نشده.
به اختصار میتوان گفت که نامه های متکثر و فراوان، ریشه در پرسش های مشترکی دارند که آن پرسش های مشترک نیز به نوبه ی خود به گره های معدود و مشترک موجود در اذهان همه ی نویسندگان نامه ها برمیگردند. چشمه ی این جریان، تقریبا و با اندکی چشم پوشی، گره های ذهنی ای هستند که به نظر حقیر، میشد و میشود که یکی یکی آنها را پیش فکر و ذهن جامعه ی مخاطب باز کرد و درد را از ریشه علاج کرد.
در این میان، پدیده ی «محمد نوری زاد»، به همان اندازه که جدید و نو به نظر میرسد، دقیقا به همان اندازه روشن و قابل تحلیل است. بعنوان مثال، اینکه او از چیزی سخن به میان بیاورد مثل «لزوم سخن گفتن "بی واهمه" و "بدون ترس و لکنت" با حاکم جامعه مسلمین»، و شرایط فعلی جامعه ی ما را که در نظر میگیرد، ناخودآگاه به این پرسش برسد که «پس این سخنان بی واهمه و ترس و لکنت چرا زده نمیشود و چرا مردم نمیتوانند بدون هیچ ترسی سخنانشان را خطاب به حاکم بگویند»، آن پیش فرض و این سئوال، از نظر من به کلی ناشی از یکسری «گره باز نشده ی ذهنی» است.
بعنوان نمونه میشود چند پرسش برابر نوری زاد گذاشت و به او کمک کرد که از فضای «نتیجه گیری های ناشی از ناچاری»، به فضای «نبرد مجدد با گره های ذهنی اش» برگردد و چه بسا اینبار پیروز شود:
الف- «سخن گفتن با حاکم جامعه مسلمین» را یک لحظه رها کن، فکر کن که آن کدام «سخن گفتن» است که مستقل از محتوایش، صرفا به دلیل «بی واهمه و بدون ترس اتفاق افتادنش» ارزشمند شناخته بشود؟ آیا ارزش یک سخن به «محتوا»ی آن است یا به «نحوه ی بیان» آن؟ چقدر میشود وقت گذاشت برای شنیدن سخنانی که هیچ تضمینی نیست ناشی از «عدم اطلاع» و «عدم مطالعه» و «عدم آشنایی با مسائل» نباشند و در نتیجه محتوای چندان ارزشمندی نداشته باشند؟ بعنوان مثال، آیا شما حاضر هستی به کسی که اتفاقا هیچکدام از نامه هایت را نخوانده است، اجازه بدهی در برابرت قرار بگیرد و بی هیچ ترس و واهمه ای، از تو بابت آنچه در نامه هایت نوشته ای - و او هنوز نخوانده است - انتقاد کند؟! اگر هم اجازه میدهی، به گمانت چقدر قادری برای اینچنین شنیدن هایی وقت بگذاری؟
ب- چرا فرایند «سخن گفتن بدون واهمه با حاکم جامعه مسلمین» باید الزاما «علنی» اتفاق بیفتد؟ اگر کسی به تو بگوید که همین روزها و هفته هایی که میگذرد، کسانی از علما - از قم و برخی دیگر شهرها - عزم سفر میکنند و راه می افتند و از حاکم جامعه اسلامی وقت ملاقات میگیرند و یکساعت مینشینند و هر چه در دل دارند را با هر زبانی که تشخیص میدهند را به نیت انجام تکلیف «نصیحت» خطاب به حاکم جامعه مسلمین میگویند و با سلام و صلوات بلند میشوند و میروند، بر فرض که این واقعیت داشته باشد (فعلا فرض کن)، آیا این مساله ی «سخن گفتن بدون ترس و واهمه» - که برای تو اینقدر مهم جلوه کرده است - اتفاق نیفتاده است؟ واقعا چه الزامی دارد که نوری زاد ها، نامه ها و حرف ها و اعتراض هایشان را علنی کنند؟ اگر علنی نکنند، «بدون واهمه» سخن نگفته اند؟! اگر علنی نگویند، حاکم اسلامی حرفشان را نشنیده است؟!
ج- «سخن گفتن بدون واهمه با حاکم جامعه مسلمین» وسیله است یا هدف؟ اگر وسیله است، وسیله ی کسب چه منفعتی است؟ آیا نه این است که مثلا قرار است وقتی «حرف حقی» هست که لازم است حاکم اسلامی بشنود و آنرا در نظر بگیرد، آن حرف حق به دلیل ترس از عواقب بیان کردنش نشنیده باقی نماند؟ بسیار خوب. چه اشکال دارد که مردم حرف هایی را که گمان میکنند حق است و لازم است حاکم اسلامی بشنود را به «علما» و «موثقین» و «معتمدین» خود عرضه کنند و آنها را «وکیل» کنند تا آنها در دیدارشان با حاکم جامعه آن حرف ها را بصورت دسته بندی شده و ویرایش شده و اصلاح شده، بدون هیچ ترس و واهمه ای با او مطرح کنند؟ آیا هدف مورد نظر به این ترتیب حاصل نمیشود؟
د- بدنبال چه هستی نوری زاد؟ بدنبال «بندگی خدا» هستی؟ اگر سخنت را، حرفت را، نصیحتت را، فهم و قضاوتت را، پیشنهاد و انتقادت را، به نحوی از انحاء به سمع و نظر حاکم جامعه اسلامی رساندی، چرا باید گمان کنی که نزد خداوند حجت نداری و تکلیفت را انجام نداده ای؟ اگر حرفت را نوشتی و مثلا به صندوق پستی بیت رهبری انداختی، یا که نه، مثلا دادی به دست امام جمعه شهر خودت، و از او خواستی که به دست حضرت آقا برساند، دیگر چه دغدغه ای داری برادر؟ نزد خدای متعال حجت داری که حرفت را از مسیری که میشناختی به حاکم جامعه رساندی، اتفاقا حرفت را رسانه ای هم نکردی، که اگر دشمن هم خواست اقتدار رهبر جامعه را «شکسته شده» ارزیابی کند، نتواند. جز اتحاد و علاقه چیزی گیرش نیاید. اما اگر میبینی نمیتوانی فریاد نزنی و نمیتوانی به رسیدن سخنت به سمع و نظر رهبری قانع بشوی و ندایی از درونت تو را به «علنی فریاد کشیدن» و «علنی نامه نگاری کردن» میخواند، البته میتوانی به این دعوت درونی ات لبیک بگویی و بشوی همین محمد نوری زادی که هستی، اما مطمئن باش درد خاصی از دردهای تو دوا نمیشود. از کودکی به ما آموخته اند، اشکالاتی که «گمان میکنی در دیگران هست» را با «بهترین زبان» و در «خلوت ترین مکان» به روی آنها بیاور. اینکه تو خلوتی نداشته ای با رهبر معظم انقلاب، این را البته میتوان درک کرد، اما این مسلما توجیه «فاش گویی» نمیشود و خودت خوب میدانی مسلمان...
گاه نوشت ها و گردآوری های محمد حسین امینی