من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو! ... پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو!

سخن رنج مگو! جز سخن گنج مگو! ... ور از این بی​خبری، رنج مبر! هیچ مگو!

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت ... آمدم! نعره مزن! جامه مدر! هیچ مگو!

گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم ... گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو!

من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت ... سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو!

قمری، جان صفتی، در ره دل پیدا شد ... در ره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو!

گفتم ای دل! چه مه​ است این؟ دل اشارت می​کرد ... که نه اندازه تست این، بگذر! هیچ مگو!

گفتم این روی فرشتست عجب یا بشر است؟ ... گفت این غیر فرشته​ست و بشر، هیچ مگو!

گفتم این چیست؟ بگو! زیر و زبر خواهم شد ... گفت می​باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو!

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال ... خیز از این خانه برو! رخت ببر! هیچ مگو!

گفتم ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟ ... گفت این هست، ولی جان پدر هیچ مگو!

حضرت مولانا (ره)

شنیدن این غزل زیبا با صدای دکتر عبدالکریم سروش

دانلود فایل صوتی

خدایا رهبر ما خامنه ای را حفظ کن