عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده، باده‏شان هم خون خویش

--------

ساعتی میزانِ آنی، ساعتی موزون این

بعد از این میزانِ خود شو تا شوی موزون خویش

--------

گر تو فرعونِ منی، از مصرِ تن بیرون کنی ـ

در درون، حالی ببینی موسی و هارون خویش

--------

باده غَمگینان خورند و ما ز می خوش‏دل‏ تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا! افیون خویش

--------

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

--------

من نیم موقوف نَفحْ صور همچون مردگان

هر زمانم عشق جانی می‏دهد زافسون خویش

--------

زین سپس ما را مگو «چونیّ» و از چون درگذر

چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‏چون خویش؟

حضرت مولانا جلال الدین (ره)