این مطلب را پیشتر کار کرده بودم. البته ورژن های جدیدتر و مفصل تری از این
به اصطلاح «بگو مگو» ها در دست تهیه است. شایسته است از همدلان جریان
موسوم به «اصلاح طلب» - و در حقیقت «تجدیدنظر طلب» - که ناخواسته
در تهیه ی این محتواها کمک های شایان و مداومی میکنند تشکر کنم
.

گفت: گاهی وقتا که منظومه فکری تو و امثال تو نگاه میکنم، به یه جاهاییش که میرسم واقعا نمیتونم جلوی خندم رو بگیرم...

گفتم: خوشحالم. باور نمیکنی اما واقعا خوشحالم. حداقل منظومه فکری امثال من به قدر یک استندآپ کمدی میتونه برات مفید باشه...

گفت: میفهمم. نمیخوای از خودت دفاع کنی چون از قرار گرفتن در موضع مدافع خسته شدی...

گفتم: ممنونم که داری سعیت رو میکنی اما واقعا خسته شدم... ممنونم که درک میکنی

گفت: ولی دفاع انتخاب تو بوده. مجبور نبودی. خودت خوب میدونی که...

گفتم: آره. خوب میدونم. ما در جهان انتخابها زندگی میکنیم. و الآن فقط یه مشکل کوچیک وجود داره. تو نمیخوای بفهمی که من حاضرم بابت انتخاب هام مسئولیت پذیر باشم. فکر میکنی این تو هستی که باید بجای من جوابگو باشی... این فکر غلطه. باور کن غلطه.

گفت: خوب بود. احسنت. تلاش خوبی بود برای یک فرار جدید. اما چه مایل باشی چه نباشی، من قصد دارم بهت بگم که کجای منظومه فکریت خیلی برام خنده آوره...

گفتم: بسیار خوب. پس انتخابی در کار نیست...

گفت: راستش نه...

گفتم: خوب. دارم میشنوم. گاهی لازمه آدم مختار نباشه!

گفت: حتما. و برای تو و امثال تو باور کن خیلی لازم تره. چون فکر میکنید خیلی کارتون درسته، خوبه گاهی هیچ اختیار عملی نداشته باشین تا دیگرانی رو که به جاشون تصمیم میگیرد اندکی درک کنید...

گفتم: متاسفم که نمیتونم روی دید نادرست و منفیت کمترین تاثیری داشته باشم. به نظرم بهتره تا از این وضع بیشتر شرمنده نشدم بری سر اصل مطلب...

گفت: خوب. میدونی وقتی که میفهمم گمون میکنی من با بیگانه و دشمن در ارتباط هستم خیلی خندم میگیره.

گفتم: «ارتباط با دشمن» خنده داره یا اینکه مثلا «کسی فکر بکنه کسی دیگه با دشمن در ارتباطه»؟

گفت: مشخصه کدوم خنده داره. این واکنش جالبی نیست. از جای بهتری شروع کن!

گفتم: ببین. من تقریبا مطمئنم خیلی از شماها، واقعا خیلی خیلی از شماها و همفکرهای شماها کاندیدای مناسبی برای ارتباط با دشمن ایران نیستید. چرای این مساله هم خیلی سادست: دشمن ما خیلی وقت زیادی برای حروم کردن نداره... در نتیجه امکاناتش رو صرف نیروهایی میکنه که بتونن براش مفید باشن، نه نیروهایی که احتمالا با اندکی بالا رفتن هزینه های حضور خیابانی از اینکار دست میکشن...

گفت: تخریب خوبی بود! اما سوراخ خوبی برای فرار نبود! با این توضیحات ناکافی نمیتونی نشون بدی که به ارتباط مخالفین و منتقدین نظام با دشمن فکر نمیکنی... تو و امثال تو مشخصا پرونده ویژه ای برای ارتباط امثال من با دشمن باز نگه داشتید... و این پرونده همین الآن در حال تکمیله... هنوز روی میزه... و تو خوب میدونی

گفتم: بسیار خوب. تو بردی. فرض میکنم پرونده ای هست و قرار بر اینه که به امثال تو مشکوک باشیم. کجاش خنده داره؟

گفت: خیلی واضحه. تو ممکنه به هر دلیلی از تربیت خانوادگی گرفته تا مجموعه باورها و عواطف و تمایلاتت به این سمت کشیده شده باشی که به همه پیرامونت مشکوک باشی، اما این دلیل نمیشه که من و امثال من خودمون رو نشناسیم. وقتی میبینیم که تو و امثال تو در مورد ما فکری رو میکنید که از اساس بی پایه و بی معناست، چرا به وقت و هزینه ای که بابت این فکرها هدر میدید نخندیم؟ چرا نخندیم به ایکه که یک موجود داره به خطر چیزی فکر میکنه که اصلا وجود نداره؟

گفتم: خنده شما به این شک و شبهه البته یه واقعیته، مثل خیلی خنده های دیگتون. خنده هایی که وسط خیابون ولیعصر به شعارهای بی معناتون ضمیمه میکردید رو خوب یادمه... یکیتون داد میزد: «دکتر برو دکتر» و بقیتون میخندیدید!... اون یکی تون داد میزد: «یه هفته، دو هفته، احمدی حموم نرفته» و بقیتون میخندیدید! ... یکی تون فریاد میزد: «هرچی جواد مواده، با احمدی نژاده»... بقیتون تکرار میکردید و البته میخندیدید... چرا فکر میکنی من باید برای خنده های امثال شما اهمیت قائل باشم؟

گفت: قائل نباش. مهم نیست. کسی که از مردم جدا شده باشه، خنده و گریه مردم هم براش خیلی نمیتونه مهم باشه...

گفتم: و خداوند شعار را آفرید!... «کسی که از مردم جدا شده باشه»... بسیار خوب. فرض کن که من از مردم جدا شدم. اما فکر کن که این فرض چقدر از دردهات رو دوا خواهد کرد...

گفت: مسیر انحرافی بسته است! ... داری سعی میکنی در بری...

گفتم: نه. اشتباه میکنی. مطمئن باش من و دوستانم هم چیزهایی در منظومه فکری شماها دیده ایم که توی جمع های خودمون اونها رو ذکر کنیم و بهتون بخندیم...

گفت: مشتاقم بشنوم...

گفتم: جنبه اش رو نداری... یعنی احتمالا اینطوره

گفت: گفتم مشتاقم بشنوم و احتمالی که تو بدی برای من قابل اعتنا نیست...

گفتم: به روزی فکر میکنم که من این دیالوگ ها رو قلمی کنم، واقعا دیگران چه برداشتی خواهند داشت از این همه محبت که بین ما موج میزنه!... اصلا چرا حرف میزنیم؟!...

گفت: حرف میزنیم چون من میخوام. و من این رو میخوام چون دیالوگ داروی تلخیه که اگر بخوام صبر کنم تا امثال تو اهمیتش رو درک کنن زمان تاثیرش میگذره و کشورم از دست میره...

گفتم: اوه... واقعا تاثیرگذار بود... خوشبحال کشورت که چنین حامی ازخودگذشته ای داره...

گفت: ممنونم. داشتی میگفتی.

گفتم: چیرو؟

گفت: همون چیزی رو که من مشتاق بودم بشنوم...

گفتم: آره. من و همفکرانم هم در خلوت های خودمون به این میخندیم که امثال تو اینقدر براتون مهمه که هیچکس فکر نکنه با دشمن در ارتباطید!

گفت: اهمیت دادن به استقلال از دشمن کشور براتون خنده داره؟!... باورش سخته

گفتم: نه. خیلی سخت نیست. کمکت میکنم باور کنی.

گفت: معمولا کمکی از دستت بر نمیاد برای همین خاطر بوی یک توطئه جدید استشمام میکنم... قراره یک مغلطه جدید ترتیب بدی...

گفتم: آماده شنیدن این جدیدترین و مخوف ترین مغلطه تاریخ اندیشه بشری هستی یا...

گفت: هستم. مغلطه ات رو بکن!

گفتم: ببین. شما و همفکرانت یک دو فرض غلط در ذهن هاتون دارید. و روی همین دو فرض غلط، به احکام و نتایج خنده داری میرسید. اون دو فرض غلط اینا هستن: 1- «استقلال از دشمن "فی نفسه" ارزش دارد»... 2- «دشمن، دشمن است چون ما اسمش را دشمن گذاشته ایم!»

گفت: خیلی جالبه. پس ما فکر میکنیم «دشمن، دشمن است چون ما اسمش را دشمن گذاشته ایم»؟... اونوقت دقیقا کی به شما گفته گه ما این فکر رو میکنیم؟!

گفتم: توضیح میدم. صبر پلیز!

گفت: توضیح بده!

گفتم: ببین. دشمن، دشمن نیست چون ما نامش را دشمن گذاشته ایم! دشمن، دشمن است چون «دشمنی میکند»... کسی که دشمنی میکند دشمن است، چه ما آنرا دشمن بشناسیم چه نشناسیم و کسی که ما آنرا دشمن میشناسیم، الزاما دشمن نیست، او صرفا زمانی دشمن است که دشمنی کند...

گفت: دو پنج تا، ده تا... آقا اجازه، ما اینا رو بلدیم بخدا!

گفتم: صبر کن!... متاسفم که نمیتونم تندتر برم...

گفت: مشکلی نیست، با روشهات آشنام... ادامه بده...

گفتم: پس هرکس دشمنی کرد، دشمن است. حالا بیا و فرض کن که در میان خود ما ایرانی ها، کسی یا کسانی باشند که با آمریکا و اسرائیل هیچ رابطه ای ندارند، اما «فکر» اونها صد درصد مورد تایید آمریکا و اسرائیله... یعنی مشخصا میبینی که آمریکا و اسرائیل در رسانه های بزرگشون «نگران» اونها هستن... افکار اونها رو تبلیغ میکنن... تریبون اندیشه هاشون هستن... فرضه دیگه... فرض کن چنین افرادی باشن... یعنی در عین استقلال از دشمن، «همرای و همدل» دشمن هستند. اگر ما بتونیم نشون بدیم که این همفکری و همدلی بین بخشی از ایرانی ها و دشمنان ایران وجود داره، آیا حق داریم این بخش از ایرانی ها رو دشمن بدونیم یا نه؟...

گفت: اگر بتونید نشون بدید که البته هیچوقت نمیتونید، تازه اونموقع هم نه... نمیتونی بگی مخالفت فکری یک نوع دشمنیه...

گفتم: یعنی همین که «شما آمریکا و اسرائیل و انگلیس نیستید و حتی مرتبط با آنها هم نیستید» ، باید فرض کنیم شما «دشمن» نیستید؟

گفت: دشمن به کی میگی؟

گفتم: مثلا دشمن ایران به نظر من همه کسانی هستند که در مشاجرات و اختلافات درون خانواده کشورمون، قضاوت نهایی ولی فقیه رو نمیپذیرن... کسایی که حکمیت ولی فقیه مورد تایید خبرگان ملت رو به هر دلیل نمیپذیرن و مشاجره رو ادامه میدن، اینها به نظر من مشخصا دشمن ایران و آینده ایران و آینده اسلام هستند...

گفت: تعریف وحشتناکی از دشمن داری... واقعا متاسفم...

گفتم: چرا؟ چون یه جوری به ولایت فقیه کشید و اسمی از این داستان آوردم برام متاسفی؟

گفت: نه. از اینکه اینقدر نگاهت محدوده که یک نگاهی به 180 کشور جهان نمیندازی که هیچکدوم ولی فقیه ندارن... این یعنی اونها دشمن نخواهند داشت چون ولی فقیهی ندارند که کسی فهم و قضاوتش رو نپذیره!

گفتم: من فقط یک مثال زدم. گفتم افرادی که ذکر کردم به نظرم از جمله دشمن ها هستند... چه به دشمن وابسته باشند چه نباشند... در نتیجه کشورهایی که ولایت فقیه ندارند هم بالاخره یک نهاد «پایان بخش نزاع» دارند که اگر یکی از طرفین دعواها او رو به رسمیت نشناسن، اونها مشغول دشمنی هستند... دشمنی با چی؟ دشمنی با نظم، با قانون، با نظام اون کشورها... با حقوق مردمی که حق دارند نزاع ها رو فیصله یافته ببینند و در آرامش زندگی کنند... وقتی قرار باشه «مقام فیصله بخش» در هر کشوری مورد بی اعتنایی واقع بشه، چی از نظم و نسق اجتماع باقی میمونه؟... من میگم «نپذیرفتن قضاوت مقام فیصله بخش» در هر کشوری که رخ بده یک نوع دشمنیه... چه فردی که این دشمنی رو میکنه به آمریکا وابسته باشه چه از آمریکا مستقل باشه...
در واقع میخوام بگم استقلال یا وابستگی به آمریکا مهم هست اما این هرگز به این معنا نیست که کسی نمیتونه مستقل از آمریکا «دشمنی» بکنه...

گفت: و اگر یکی از طرفین در صلاحیت این «مقام فیصله بخش» شک داشت؟

گفتم: تا زمانی که اون مقام فیصله بخش مورد تایید قانون باشه، فهم و نظر دیگران هیچ رجحانی بر قانون نداره... تا زمانی که خبرگان قانون اساسی صلاحیت رهبر انقلاب رو تایید میکنن امر ایشون نافذه و نظر من و شما در مورد صلاحیت ایشون اصلا چیزی رو تعیین نمیکنه... مگر اینکه مردم خبرگان رو هم قبول نداشته باشن... و واقعا چرا؟... اعضای خبرگان قبل از انتخابات هشتاد و هشت انتخاب شده بودن... چرا باید مردم خبرگانشون رو قبول نداشته باشن؟

گفت: امیدوارم بدونی که این بحث فقط روی کاغذه... به هر حال در عمل مردمی وجود داشتن که اعتراض داشتن... و باید اعتراضشون شنیده میشد... فکر مکینم اینقدر ارزش میتونستن داشته باشن به عنوان مردم این کشور... بعنوان "ولی نعمتان" به قول امام... البته شما که خیلی بهتر از مردم صلاحشون رو میدونید دیگه!...

گفتم: دقت نمیکنی متاسفانه... دقت نمیکنی که همین ماجرا میتونست کاملا برعکس اتفاق بیفته... یعنی اگر یادت بیاد، در جریان انتخابات مجلس ششم، بین شورای نگهبان و وزارت کشور آقای خاتمی یعنی دقیقا بین آقای جنتی و آقای تاجزاده بر سر صحت انتخابات برخی حوزه های شهر تهران دعوا شد... اتفاقا آن روز این وزارت کشور اصلاحات بود که معتقد بود انتخابات صحیح است و این شورای نگهبان بود که قصد داشت خیلی از آراء مورد اختلاف رو باطل کنه... اگر یادت بیاد، همون زمان، همین «مقام فیصله بخش»، یعنی همین رهبر انقلاب، که امروز مورد شک شماها قرار گرفتن، اومدن وسط و دعوای پیش آمده رو اتفاقا «به نفع جریان اصلاحات» فیصله دادند... یعنی دستور دادند شمارش آراء مورد خدشه توسط شورای نگهبان متوقف بشود... من از تو میپرسم: چه اتفاقی می افتاد اگر آنروز چند صد هزار نفر از مخالفین جریان اصلاحات بعد از این اعلام نظر رهبری میریختند در خیابانها و میگفتند ما قضاوت رهبر را قبول نداریم و مایلیم انتخابات مجلس ششم در تهران باطل شود؟!... واقعا شماها چه حالی میشدید؟... اولا گمان شما بعنوان جریان اصلاحات که برگزار کننده انتخابات بودید این بود که صادق بوده اید و هیچ تقلبی در انتخابات رخ نداده، ثانیا فهم و قضاوت رهبر انقلاب هم به نفع شما بود و رهبری معتقد بود که انتخاباتی که شما برگزار کرده اید صحیح و سالم بوده... واقعا چه حالی میشدید اگر عده ای میریختند در خیابان و میگفتند: رای من کو؟!...میدونی مشکل شماها چیه؟... دنیا رو فقط از پنجره خودتون نگاه میکنید... فکر نمیکنید که حرمت قائل شدن برای «مقام فیصله بخش»، حتی اگر امروز به ضررمان باشد، فردایی هم خواهد بود که به نفعمان باشد... و هیچ جای دنیا، هیچ جای دنیا با جایگاه «فیصله بخش نزاع ها و مشاجره ها» این معامله ای را که شما با رهبر انقلاب کردید نمیکنند.... شما چون ایشان نظرش غیر از نظر شما بود و مثلا گفت انتخابات سالم بود، صلاحیت ایشان را مورد شک قرار دادید!... بسیار خوب... حالا چه خواهد شد؟... اگر انتخابات دیگری داشته باشیم، شما مشارکت میکنید یا نه؟... اگر نه که هیچ، اما اگر شرکت میکنید، اگر در انتخابات آینده اتفاقا برنده شدید و همین رهبری هم آمد و بر برنده شدن شما صحه گذاشت و انتخابات را صحیح اعلام کرد، آنوقت اگر مخالفین شما به خیابانها ریختند و گفتند رای و نظر رهبر را پایان نزاعها نمیدانند، میخواهید به آنها چه بگویید؟... اگر گفتند به شما شک دارند و به رهبر هم شک دارند واقعا چه خواهید کرد؟... آیا انتخابات سالمتان را بخاطر اعتراض آنها ابطال میکنید؟!... یا مثلا یک هیئتی تشکیل میدهید که آن هیئت نظر نهایی بدهد؟ ... اگر آن هیئت را هم تشکیل دادید و آنها هم اعلام کردند که انتخابات سالم است، آیا تضمینی هست که مخالفین شما باز معترض همین هیئت هم نشوند؟ ... آیا ممکن نیست آن هیئت را هم به همدستی با کودتاگران متهم کنند؟!... این ماجرا کجا تمام میشود؟!واقعا فکر کن: از خدشه دار کردن منزلت جایگاهی که عملا «محل حل و فصل نزاعها» است چه چیز نصیب شما شد؟... آیا عقلای اصلاح طلب راضی بودند؟... آیا خدشه دار شدن این جایگاه مصداق بارز «دشمنی» نبود؟... آیا اصلا مهم است که این دشمنی کردن «با وابستگی» به آمریکا رخ داده یا «بدون وابستگی»؟!واقعا فردا در کشوری که دیگر نظر هیچکس نظر نهایی و فیصله بخش نیست، چطور حکومت خواهید کرد؟!
«
نپذیرفتن فهم و قضاوت رهبری» مصداق دشمنی نبود؟!