ممکن که هیچ، احتمال بسیار بالایی دارد که نخوانید و نشنوید، اما مینویسم که برگی افزوده باشم بر صفحات کتاب «ظهور و سقوط یک فتنه گر»...

آقای موسوی! آیا اصلا به این موضوع فکر کرده اید که چندین نفر، چندهزار نفر، چند میلیون نفر، فقط بخاطر اینکه شما بر ادعای دروغین «مخدوش بودن انتخابات» پای فشردید و ذهنشان را خراب کردید، بیمار و افسرده و غمگین و نسبت به یک آینده ی طبیعی و روشن نومید شدند؟ چقدر مردمی که به شما رای دادند خودخوری کردند، صرفا بخاطر اینکه شما مثلا استواری به خرج دادید و بر ادعای باطلتان پافشاری کردید؟ چقدر از مردمی که به شما رای دادند ثمره ی مشارکتشان را ندیدند، چون شما میخواستید «رهبر یک جنبش موهوم» باشید؟ چقدر آدمها زندانی بدبینی هایشان به نظام شدند و رشد و شکوفایی سیاستمدارانی که دوستشان داشتند را ندیدند، فقط چون شما می خواستید از رقیب انتخاباتی تان انتقامجویی کنید؟ چقدر از زنان از همسرشان جدا شدند، چون شما همسرانشان را با ادعایی موهوم به مسیر مقابله با نظام و افتادن به زندان کشاندید؟ چقدر مشت ها بر دهان انصاف و مروّت کوفته شد، چقدر سیلی بر صورت حقیقت نواخته شد، چقدر حریم ولایت مورد تجاوز ناجوانمردانه ی هتاکان قرار گرفت و می گیرند، فقط چون شما خیال میکردید و میکنید که راهبری یک جریان اعتراضی آزادی بخش را در دست دارید؟ می دانید چقدر از دختران دانش آموخته و بیگناه جریان حامی شما سرگشته ی نفرت پراکنی های فکری شما شدند؟، چقدر پسران حامی شما به از دست رفتن همه ی فرصت های رشدشان تن دادند و چقدر پدران حامی شما جلوی فرزندانشان سرشکسته شدند و... فقط چون شما طلبکار این کشور و نظام بودید؟ چون شما در آن حصر خانگی تان - که خودتان آرزویش را داشتید و ساختیدش - هر روز ورزش می کنید و و مطالعه میکنید و نقاشی میکشید و سالم می مانید، تا میلیونها نفر از رای دهندگان به شما تا همیشه احساس غبن و خسارت کنند و صدها جوان فریب خورده ی بیانیه ها و اندیشه های شما دوران محکومیت قانونی شان را در زندانها بگذرانند و آروزی رسیدن به سعادت، خندیدن، شادمانی، شوق، نشاط، زندگی و تعالی را سالها از خود دور ببینند؟

افسوس که دور میابم شما را از انصاف و همدلی...